خانه را نوری اگربود ز الطاف تو بود ای فلک از چه تو ارباب عطا را بردی
پدرم در بامداد 22 مهرماه پس از 8 روز بستری در بیمارستان تامین اجتماعی بوشهر بر اثر سکته مغزی جان به جان آفرین تسلیم کرد وبه دیار باقی شتافت .او انسان مومنی بود که تظاهر به ایمان نداشت .بهترین مونسش قرآن بود .ساده وپاک می زیست و برای آسایش خانواده وفرزندانش از هرگونه تلاشی دریغ نمی کرد. وقتی 5 ساله بودم و با معجزه ای از فلج شدن نجات پیدا کردم تمام روزهایی که در بیمارستان بودم پدرم بر سر بالینم بود و بی قراری وگریه های من لحظه ای او را از تختم دور نکرد.چقدر دوست داشتم این آخر اندکی جبران تلاش هایش کنم اما افسوس که تنها شاهد پرپر شدنش شدم.او با دل به حقیقت رسیده بود و در این اواخر مدام غزل خداحافظی می خواند.
پدر جان کن حلالم خوب بودی همیشه پاسخی مطلوب بودی
سرانجام تمام مهربانی چه بی اندازه تو محبوب بودی
سراسیمه صدایت می کنم من نظر بر دست هایت می کنم من
بده پاسخ به هجران دل من که از این دل شکایت می کنم من
بهار عمر تو پربار وبر بود گلستان حضورت پر ثمر بود
جهانی مهربانی بود قلبت اگر چه روزگارت خون جگربود
ای خط بی پــــــایان بابا خداحافظ
ای ابــــر پر بـــــاران بابا خداحافظ
بابای دریـــــادل ای کوه صبر و درد
ای زاده طوفــــــــان بابا خداحافظ
خیر کثیر مـــــــا شب گیر وپیر ما
صورتگـــــــر احسان بابا خداحافظ
گامت نشان از درد دردت نشان از عشق
ای چشمه ایمـــــــــــان بابا خداحافظ
رفتی قـــــــــــــرار ما باغ بهــــــــار ما
در روضـــــــــــــه رضوان بابا خداحافظ
روح دعـــــــا بــــــودی عطر خدا بودی
ای قــــــــــاری قــــرآن بابا خداحافظ
(متن کامل را در ادامه مطلب بخوانید )
ادامه مطلب...

ادامه مطلب...
|
لبخند بزن صنوبر عشق لبخند بزن به خاطر عشق ای قاصد سبز باور عشق لبخند بزن امید مردم
ای آیه ی ناتمام ای مرد ای زخم تو التیام ای مرد ای خاطره امام ای مرد لبخند بزن امید مردم
ای وارث خون سربداران ای حرمت چشمه بهاران ای جاذبه ای برای یاران لبخند بزن امید مردم
لبخند بزن به نام دریا لبخند بزن برای فردا لبخند بزن قشنگ و زیبا لبخند بزن امید مردم
بشکن تو سکوت، مرد فریاد تا قلب فرشتگان شود شاد با این همه دشمنی و بیداد لبخند بزن امید مردم
اینک که تویی صدای ایران جانهاست همه فدای ایران لبخند بزن برای ایران لبخند بزن امید مردم |
این فیلم که از هنر بری بود طوفان شن شمقدری بود.
شمقدری اثر گزارترین فیلمش مستند احمدی نژاد بود که دوره گذشته ساخت.اما وجه مشترک هردو مستند تبلیغاتی پرداختن به قشر مستضعف جامعه است با این اختلاف که احمدی نژاد بر خلاف فیلم گذشته اش از حل مشکلات جامعه فقیر روایت می کند وفیلم موسوی حکایت گر مشکلات جامعه فقیر و کارگر است.اما فیلم احمدی نژاد نقطه ضعف هایی نیز داشت که فاحشترین اشتباه آن به صحنه دوجوان موتور سوار بر می گشت که گویا بازیگران صداوسیمای مرکز هرمزگان بوده اند ومخاطب تعجب می کند چگونه دو جوان از آن فاصله دور ودر حال حرکت ودر حالی که دوربین در ماشین رییس جمهور قرار دارد و موتور نیز با سرعت در حال حرکت است کیفیت صدا مطلوب ودیالوگ ها شفاف و واضح است وهیچ صدای بیرونی نیز اعم از هیاهو ، صدای ماشینها وصدای غریو باد ،کمتر به گوش می خورد ومصنوعی بودن این صحنه کاملا روشن ومبرهن است ونمونه این صحنه نیز در فیلم مهندس موسوی در اعتراض خانمی که از شرایط گله مند است وجود دارد اما آن صحنه کاملا واقعی به نظر می رسد وکارگردان از ابزار صدای استودیویی بهره ای نبرده است.یکی از انتقاداتی که مخالفان موسوی مطرح می کردند عدم آشنایی نسل جوان با وی بود که کارگردان به خوبی با استفاده از حضور جانبازی که موسوی کفشش را در زمان جنگ به او داده وخود پابرهنه راه رفته است به نسل جوان می شناساند وتاکید جانباز با دیالوگی که موسوی را من می شناسم نه جوانان ،موسوی را به خوبی معرفی می کند.البته در فیلم احمدی نژاد نیز ارغوان رضایی به عنوان حامی نشان می دهد که با توجه به ایجاد گشت ارشاد و برخورد با زنان ایرانی جای سوال باقی می گذارد که اگر زن ایرانی بخاطر بیرون آمدن مو و احیانا مانتو کوتاه مفسده است پس حمایت زنی که هیچ وابستگی به این کشور ندارد و بر خلاف زنان ورزشکار ایرانی که حتی در میادین ورزشی نیز محجبه حاضر می شوند وی با لباس ورزشی در میادین حاضر می شود و ارتباط فیزیکی با نامحرم نیز برایش معیار وملاکی نیست یعنی چه ؟ وآیا با سیاست های احمدی نژاد در تعارض نیست. اما در فیلم موسوی حامیانش پدر شهید جهان آرا به عنوان سمبل خرمشهر و چهره های ارزشی هستند.در فیلم احمدی نزاد غالب تصاویر برای مردم تکراری وبیشتر حکم خبری دارد ومثل 4 سال گذشته از فرهنگ وهنر حرفی به میان نیامد وهم چنان رییس جمهور برنامه ای برای جامعه فرهنگی وهنری ارائه نمی دهد در عین حال که در فیلم موسوی به همه اقشار جامعه توجه دارد وحتی فیلم با عیادت از احمد عزیزی شاعر انقلاب و اهل بیت آغاز می شود وشاید به نوعی می توان این صحنه را به بیماری جامعه هنری تعبیر کرد.قشری که در 4 سال گذشته آسیب بسیاری دید و چنان مورد بی توجهی و اتهام قرار گرفت که حمایت بی دریغ جامعه روشنفکران و هنرمندان موسوم به انقلاب نوعی اعتراض از عملکرد دولت نهم در بحث هنر وفرهنگ است.اینک باید منتظر ماند وتا 23 خرداد صبر کرد که رسانه ملی که 4 سال گذشته نیز بیشترین نقش را در رای گرفتن احمدی نژاد ایفا کرد چه مقدار می تواند نظر مخاطبان را نسبت به خود جلب کند.
وشماره حساب 1460238328 نزد بانک ملت بنام سرکار خانم رقیه نوایی لقب (همسرشادروان حمید آل یوسف)جهت واریز وجوه شما عزیزان معرفی می گردد.
دل پاییزی
و نگاه نگرانم ز غمی لبریز است
چشم در چشم تر آینه ها دوخته ام
که چرا سهم من از عشق چنین ناچیز است
باز پژمرده شده باغچه امیدم
سینه سرخ ترک خورده ولی خون ریز است
سالیانی است که فریاد پریشانی ما
بر سر ناسره ها همهمه ای ناچیز است
در سیاهی سپیدی که حقیقت تلخ است
خنجر خشم و شقاوت به زبانها تیز است
هیچ کس نیست بخواند غم چشمان مرا
آه اندوه دل من به کجا آویز است
دوروح سپید
دوستی آینه مواجی است
که به جزر دل ما صاف شود
و صدف هدیه بی مقدارش
دوستی بارش یک ابر غریب
در تصورکده انسانهاست
وثمر دادن دو روح سپیدو صمیمی شدن نخل شعور
دوستی صبح گل خورشید است
که به هنگام غروبش دل یاس
دل مهتاب وسحر می شکند
دوستی عید بلند عطرهاست
همسر راز نگه دار سلام
دوستی پنجره کوچه عشق
از تماشاکده خود بینی است
ورهایی پرستوی خیال
وشکوفایی لبخند حیات
می زند سنگ به پیشانی ننگ
زن آواره از این همه جنگ
می کند پرت تنفر هایش
تا که دشمن بنماید به درنگ
زن آواره از میهن خویش
خسته از همهمه توپ و فشنگ
کودکش غنچه بشکفته به خون
شوهرش کشته شده در صف جنگ
در کنارش خطر و داغ و وداع
روبرو قهقهه و شوخی و شنگ
حامیانش همه مظلوم زمین
دشمنانش همه از شهر فرنگ
مرهمی نیست برای دردش
آشنا نیست کسی با دل تنگ
سهم او چیست بجز گریه واشک
سهم او از وطن با اورنگ
سرپناهش شده بامی بی سقف
دست او کوتاه پایش هم لنگ
مورد هجمه نا اهلان است
خانه اش خانه زیبا و قشنگ
اینک این کشور مظلومان است
و زنی در بدر از این همه جنگ
در چند روز گذشته که درگیر کارهای مختلف ورتق و فتق چند برنامه بودم وحتی شب تا صبح نخفتن هیچکدام به اندازه حادثه درگذشت شاعر پر درد و دوستمان حمید آل یوسف روح و جسمم را نیازرد.خبر تلخ درگذشت او که توسط یکی از بچه های اداره مخابره شد مثل یک شک بود اما مرگ ،بزرگ وکوچک ومیان سال نمی شناسد .حمید شعر را در کنار ما شروع کرد و در انجمن ادبی پروبال گرفت و پس از مدت کوتاهی نیز موفق شد اولین مجموعه شعرش به نام دستم به خورشید نمی رسد را چاپ کند .اما او که تازه داشت به بلوغ شعریش می رسید چکامه مرگ را ناگهان سرود و یاد وخاطره اش را وشعرهای ناتمامش را برای ما به یادگار گذاشت.حمید در اوج هیجان و تکاپو تنها بود مثل بسیاری از شاعران وهنرمندان که مجبورند دردهایشان را برای خود وشادیهایشان را برای دیگران بگذارند و چراباید شاعر همیشه تنها باشد و چرا تا هنرمند زنده است مورد هجوم و انتقاد جامعه و بی صدا باید فریاد بزند.نمیدانم چرا شاعر باید دستهایش به روشنایی نرسد و پنجره دلش به سمت باغ امید گشوده نشود و در دستهایش گل خوشبختی نروید و حمید با آرزوهای تحقق نیافته بار سفر بست وچه تلخ سرود رفتن سرود.و رفتنش پر از پیام شد برای جامعه هنری که مدتهاست فکر وفرهنگ را رها کرده اند وبه هم میتازند و او حلقه وحدت شد برای همه افکار وسلیقه ها تا بدانیم که اگر هنرمند به خودش احترام نگذارد و خودش را قدر نداند جامعه نیز به او قدر نمی نهد .شاید از مرگ حمید عبرتی بگیریم و پیش از آنکه به خود فکر کنیم به هنر بیندیشیم و به انسانیت و فضیلت و بیاییم قدر یکدیگر را بدانیم.
خداحافظ ای شاعر دردها

خبرگزاري فارس: مديركل فرهنگ و ارشاد اسلامي استان بوشهر در ديدار با علي مرادي شاعر پرآوازه و محلي سراي خورموجي تأكيد كرد: بايد تلاش شود تا از اين سرمايه به نحو ارزندهاي قدرداني شود.
در اين ديدار كه جمعي از كارمندان اداره ارشاد و هنرمندان نيز حضور داشتند شفيعي پيشنهاد كرد تا همزمان با سيامين سال انقلاب از اين شاعر فرهيخته تجليل شود.
مسئول برگزاري اين نكوداشت در گفتگو با خبرنگار فارس در بوشهر گفت: با پيشنهاد مديركل ارشاد اسلامي، مراسم نكوداشت حاج علي مرادي شاعر محلي سرا و مطرح جنوب در ايام دهه فجر برگزار ميشود.
حميد زارعي افزود: اين مراسم كه همراه با شعرخواني محلي سرايان مطرح استان است به احتمال قوي در 17بهمن برگزار ميشود.
زارعي تهيه فيلم و ويژهنامه را از ديگر برنامههاي اين نكوداشت عنوان كرد.
حاج علي مرادي شاعر 82 ساله خورموجي با شعر (كلاخا ياد موهيو) بر سر زبانها افتاد و هنوز منظومه كلاخا بزرگترين منظومه محلي در جنوب قلمداد ميشود.
************************
روز گذشته به همراه آقای عاشوری ابتدا به اداره کل میراث فرهنگی استان رفتیم و نشستی دو ساعته با دکتر دشتی رییس آن جا داشتیم.بحث اصلی پیرامون همایش نقش کوههای دشتی در توسعه پایدار منطقه و حمایت از فیلم مستندی بود که درگیر آن هستیم که بحث کلی تر شد و پیشنهاد کردیم که در شهرستان دشتی نیز چون دلوار وبوشهر با عنوان خاصی جشنواره ای نوروزی برگزار کنیم و این همایش هم در قالب جشنواره نوروزی با محوریت کوه نمک باشد.سپس به اداره کل تربیت بدنی و با آقای وردیانی رییس تربیت بدنی استان که هر چند صددرصد رضایت بخش نبود اما موجب شد میزبانی همایش استانی کوهپیمایی را بگیریم و افتتاح پیست کوهپیمایی که از چندی پیش جرقه اش زده ایم همزمان با این همایش افتتاح شود.چون با فرماندار قرار گذاشتیم از رفتن نزد رییس سازمان ملی جوانان منصرف شدیم وحدود دو ساعتی نیز در اتاق فرماندار بحث وگفتگو کردیم وجلب رضایت و توجیه وی برای برنامه هایمان.
هفته آینده با حضور چند تن از مدیران کل استان ومدیران شهرستان قرار گذاشتیم جلسه ای در محل فرمانداری برگزار و این موضوع بررسی شود. امیدوارم امسال نوروزی پربار برای دشتی ایجاد کنیم.
|
|
|||
در گیریهای کاری و مسافرت باعث شد تامدتی اثر تازه ای در صفحه وبلاگ مشاهده نشود. از این بابت از همه دوستان عذر خواهی می کنم.اگر چه چند کار مهم هم انجام شد که سبب شد دشتی در مرکز خبر قرار گیرد.کشف غارهای نمکی در کوه نمک توسط اعضای هیئت کوهنوردی شهرستان دشتی که بنده مسئولیت آن را به عهده دارم و تولید فیلمی مستند که هفته گذشته کلید خورد والبته کسب مقام برتر جشنواره دفاع مقدس نیز افتخاری دیگر برای من بود.
انگار با ما لحظه ها هم قهر کردند
سجاده های بی صدا هم قهر کردند
انگار با ما شب نشینان خیالی
تصویرهای بی ریا هم قهر کردند
از انتهای معصیت برگشته بودند
قومی که حتی با خدا هم قهر کردند
در ازدحام دردگاه یاسمن ها
گلبوته های آشنا هم قهر کردند
آیینه ها چون غربت شب مانده بودند
وقتی تمام چشم ها هم قهر کردند
آری غبار درد را فریاد کردیم
وقتی ورقهای دعا هم قهر کردند
و دوبیتی های طنز
شود راحت در آغوشت بگیرم
به باغ عشق گلپوشت بگیرم
اگر بگریزی از من نازنینم
بیایم هر دو گوشت را بگیرم
مبادا برلبت خنده نباشد
مبادا عشقت آکنده نباشد
در این راه دراز پر خطر گاه
ماشینت گاه در دنده نباشد
وغیر طنز
عزیزم تو ستون آسمانی
پرنده من تو عین کهکشانی
تمام لحظه های سبز دنیا
فدایت ای بهار ارغوانی
زلیخای من حال واحوال تو
عزیزم چطور است اقبال تو
زلیخای من قصه ام گوش کن
ز جام دلم قطره ای نوش کن
زلیخای من شاهد شعر من
یگانه ترین واحد شعر من
هم آغوش رویای خاموش من
به راه خطر ای تو هم دوش من
زلیخای من مردها مرده اند
حقیقت به کنج قفس برده اند
بیا تا جهان را تماشا کنیم
به پستی دنیا دریغا کنیم
دریغا که درد است ودرد است ودرد
دریغا که دستان سرد است وسرد
دریغا که تیره است این آسمان
دریغا که خون جاری از کهکشان
دریغا به این باغ بی اطلسی
دریغا به این شهر ودلواپسی
دریغا به این شهر بی همزبان
و مانده ست در این گلو استخوان
زلیخای من ای دلت مال من
بزن بوسه ای بر لب وخال من
من وحسرت ودیدگان ترم
ببین روی زرد وتن لاغرم
منم قسمتی از غزل های تو
ردیف دوبیتی زیبای تو
منم شرح منظومه رنج ها
عتیقه تر از موزه گنج ها
منم راز چشم اشارات تو
منم نکته ای از عبارات تو
تو بالا بلندی و گیسو کمند
بر این پیکر زار زارم نخند
اگر دیده ای باغ پر آفتم
ز اندوه ها خم شده قامتم
بمان با من ای خوب ای خوب من
بمان با من ای یار محبوب من
بمان تا که احساس من دیدنی است
بمان تا که سیب دلم چیدنی است

می سوزم و چاره ای ندارم
بی هوشی وضعف وناتوانی
این هاست مدال افتخارم
افسرده نگاه دردمندم
پاییز ترین گل بهارم
سرسبزترین درخت خشکم
در گلشن عشق من چنارم
من شرح تمام رنج هایم
فریاد ز رنج بی شمارم
تاریک ترین ستاره شب
در عالم نور بنده دارم
هذیان زمین و آسمانم
لالایی خواب های زارم
افسانه غصه ها منم من
آیینه ای ام که پر غبارم
من سایه عزلتم که هر شب
مهمان من است شمع تارم
مردارترین زندگانم
بدبخت ترین روزگارم
************************
بابای من سلام
خوب است حال تو
بابای خوب من
بابای قصه ها
این جا که قصه ها از قهرمان تهی است
مردان قصه ها خاموش گشته اند
اسبان بی سوار
دل خسته می رسند
بابای خوب من
این جا که هرکسی خونی می مکد
صبحانه دلم
خون است خون دل
جای غریبی است این جا که هرکسی
بی کس ترین کس است
جای شکیب نیست
این جا که جز هراس حرفی قشنگ نیست
بابای خوب من
خفته است در گلو فریاد های ما
این جا شراب عشق مستی نمی دهد
شیرین به کام خسروی هرگز نمی شود
آفت گرفته باغ یاس واطلسی ولی
بسیار در کویر دل ها رسته خارها
بابای خوب من
در شهر ما
جز زوزه سگها
بانگی بلند نیست
بابای خوب من
تلخند گریه ام
چون عابری غریب دنبال جاده ام
هرجا که رفته ام گمراه رفته ام
این جا بهار نیست
سرد است و سرد وسرد
دستان بی قرار
گل خانه های شهر
خشکیده از عطش
هم صحبتی که نیست
تا واکنم من عقده های خود
هم بستری که نیست
تا عشق را تقسیم هم کنیم
هم سایه ای که نیست
تا از غم خود با خبر شویم
بابای خوب من
خون سیاوشان در جوی ها روان
و کفتران صلح
در خون تپیده اند
بابای خوب من
من خوب میشوم
اما بدون عشق
نابود می شوم
و نگاه نگرانم ز غمی لبریز است
چشم در چشم تر آینه ها دوخته ام
که چرا سهم من از عشق چنین ناچیز است
باز پژمرده شده باغچه امیدم
سینه سرخ ترک خورده ولی خون ریز است
سالیانی است که فریاد پریشانی ما
بر سر ناسره ها همهمه ای ناچیز است
در سیاهی سپیدی که حقیقت تلخ است
خنجر خشم و شقاوت به زبانها تیز است
هیچ کس نیست بخواند غم چشمان مرا
آه اندوه دل من به کجا آویز است
نوایم های های گریه دارد
برای غربت گل های زهرا
سکوتم هم صدای گریه دارد
ستون آسمان ها واژگون شد
دل سرخ شقایق غرق خون شد
زمین علقمه خشکید وقتی
تن بی دست سقا لاله گون شد
خروش چشمه احساس عباس
بهار بوستان یاس عباس
اگر هفت آسمان از هم شکافد
نزاید نیمه ای عباس عباس
فروغ پرتو خورشید زینب
شکوه سوره توحید زینب
برای نور بارانی دل ها
به دشت پر عطش رویید زینب
شنبه را با مصیبت آغاز کردیم . خبر در گذشت پسر داییم مهدی عاشوری جوانی که در اثر تصادف جان به جان آفرین تسلیم کرد تمام فامیل و دوستان را به سوگ نشاند و اشعار زیر در رثای اوست
از راه خطر مسافری بر می گشت
با قافله ای کبوتری بر می گشت
همراه نگاه مهربانانه عشق
یک پاره جسد از سفری بر می گشت
ببین مهدی که دل خون است بی تو
دل سرگشته مجنون است بی تو
برایت داغ می بارم چو باران
دو چشمم رود جیحون است بی تو
مهدی که خمید مرگ تو قامت ما
پر غصه شده است لهجه و صحبت ما
ما بی تو هزار غصه در دل داریم
بنگر به غریبی دل و غربت ما
ای راه تو باعث جدایی شده ای
تو قاصد ترک آشنایی شده ای
ای راه هزار بار نفرین به تو باد
کاین گونه دلیل بی وفایی شده ای
آمد پرستو نغمه خوان اما نیامد
آن روسپید صحنه دنیا نیامد
شد در تلاطم موجهای بی محابا
یا ناخدای کشتی دریا نیامد
رویید گل در دامن سرخ شقایق
اما گل بشکفته زیبا نیامد
هنگام رفتن حامل صد آرزو بود
اما دریغا آرزوی ما نیامد
من تلخ می گویم چنین حیرانیم را
مهدی چرا آن لاله شیدا نیامد
|
دیدار شاعر | |
|
در زمانی كه شعر این میراث گرانبهای سرزمین ما اندك اندك زیر لگد های تند پایكوب می شود و جان می سپارد ، به دیدار شاعر رفتن كاری است عجیب و شاید دور از رسم زمانه.
اما ما به دیدار شاعری از نسل فریدون توللی و دكتر حمیدی شیرازی رفتیم. ما به دیدار او رفتیم مثل یك بیگانه در خانه اش را زدیم و مثل یك آشنا ما را پذیرفت. مثل یك مشتاق به سویش دویدیم و با اشتیاق در آغوشمان گرفت.
آن چه می خوانید قسمت های پراكنده ای است از دیداری كوتاه و خاطره انگیز با سید علی مزارعی.
در دوره ای كه هنرمندان به انواع و اقسام ابتذال ها دچارند وحتی هنر فروشی در عصر بی فضلی رونق گرفته ، سید علی مزارعی بارزترین هنرش فضیلت است. چند لحظه ای از آشناییمان با این شاعر نگذشته بود اما احساس می كردیم سالهاست او را می شناسیم و این جذبه، ویژگی مردان ار جمند است. در پرسش از احوال جسمانیش با این پاسخ روبرو شدیم :
در جوانی به خویش می گفتم شیر شیر است اگر چه پیر بود
چون كه پیری رسید دانستم پیر پیر است اگر چه شیر بود
و از تازه سروده هایش می خواند :
دلم در سینه مالامال درد است هوای خاطرم ای دوست سرد است
نمی دانم تو می دانی كه پیری هماهنگ نوای رنج و درد است
و لی این پاسخ ها اظهار عجز نیست . چون او پیر خرابات است ، و هنوز حضورش برای جامعه ادبی ما مثمر ثمر است. تجربیات او گوهر گرانبهایی است كه ساده به دست نمی آید. اصالت او به دشتستان بر می گردد. وقتی كه پدرش حاج سید جعفر مجتهد مزارعی به واسطه عشق وعلاقه به تحصیل علم در عصر قاجار از مزارعی به شیراز هجرت می كند تا ساكن آن جا گردد. اما مزارعی شاعر گرانقدر كماكان به جنوب وابستگی دارد ومردم جنوب را خود جوش ، خون گرم و با احساس وشجاع می داند. پدرش حاج سید جعفر مجتهد هم عصر آیت الله بهبهانی و آیت الله طباطبایی در مجلس ملی بوده است ، ومادر مزارعی از سادات دستغیبی شیراز است. مزارعی دوران تحصیل ابتدایی و متوسطه را در شیراز طی می كند و سپس برای ادامه تحصیل به دانشگاه كشاورزی كرج می رود و در آنجا در محضر استاد نظام وفا تلمذ می كند و در عین پردازش به شخم وتخم شعر را فراموش نمی كند و پس از اخذ مدرك لیسانس از دانشكده مذكور به شیراز بر می گردد و به شغل كشاورزی و ملل داری روی می آورد.
مزارعی سرودن شعر را از پانزده سالگی آغاز می كند و استعداد خارق العاده او در حفظ اشعار بزرگان موجب شكوفایی و رشد سریع وی می گردد. مزارعی این حافظه كم نظیر را در 82 سالگی نیز همراه دارد و هم اكنون منظومه یاد شاه جام ایرج میرزا و ترجیع بند هاتف اصفهانی را كه در كودكی از بر كرده فراموش نكرده است . مزارعی در جوانی به مسئولیت انجمن ادبی شیراز گمارده می شود و تا سالها این مسئولیت را به عهده داشته است. در سالهای مسئولیت او فریدون توللی ، دكتر حمیدی شیرازی ، دكتر صورتگر و ... از اعضا فعال انجمن ادبی شیراز بوده اند. مزارعی كه بیشتر در قالب غزل ، قصیده ، رباعی ، و دوبیتی طبع آزمایی نموده است تخلص « پیدا » را برای خود بر می گزیند. و حكایت این تخلص به این شرح بوده است ، كه تعدادی از شاعران بزرگ شیراز علی رغم مخالفت مزارعی به او پیشنهاد می كنند كه تخلصی برای خودش بیابد و با تفال به حافظ و آمدن این بیت :
ای در رخ تو پیدا انوار پادشاهی در فكرت تو پنهان صد حكمت الهی
به پیدا تخلص می كند و پس از این تخلص گلچین گیلانی با این رباعی از تخلص مزارعی استقبال می كند :
ای آن كه به شعر شور بر پا كردی زین رشته سخن مشت مرا وا كردی
پنهان چه كنی ز من كزین طرفه غزل پیداست تخلصی كه پیدا كردی
و مزارعی پاسخ او را با این رباعی می دهد:
گلچین به تو كس به شعر همتا نشود
مشت تو به دست هیچ كس وا نشود
من مرد سخن شناسم و میدانم
تای تو به نظم و نثر پیدا نشود
مزارعی به بداهه گویی نیز مشهور بوده و روزی در محفلی شاعرانه شاعری به نام شریف الواعظین مصراعی این گونه می سراید :
یار من بر چهره زلف مشك بو می پرورد
واز سایر شاعران درخواست می كند تا ادامه شعر را بسرایند كه مزارعی در چند لحظه شعر را با این مصراع ادامه می دهد :
سحر بین در آتش سوزنده مو می پرورد
كه موجب تحسین حاضران می گردد . مزارعی شعر را رقیق ترین احساس انسان تعریف می كند. او به شعر نو علاقه ای ندارد و در این شرایط سنی از تحقیق وتالیف دست نكشیده وگردآوری ضرب المثل های استان فارس اهم فعالیت های اخیر اوست.از مزارعی كتاب شعری با عنوان « پیوند دریا » منتشر شده است و در سالیان اخیر دو بار توسط دانشكده ادبیات شیراز و اداره كل فرهنگ وارشاد اسلامی استان فارس از شخصیت علمی وادبی او تجلیل به عمل آمده است. | |
سلام ای رضا شاه و سلطان عشق
سلام ای رضا ای گلستان عشق
سلام ا ی طبیب دل دردمند
سلام ای شفا بخش و درمان عشق
سلامی صمیمی تر از آفتاب
به گل دسته هایت به ایوان عشق
ببندم دلم را به نامت دخیل
که تا وا شود این شبستان عشق
غلامم غلامم به درگاه تو
قبولم نما در دبستان عشق
خدایا شود من کبوتر شوم
که هر دم نشینم به ایوان عشق
رضا جان منم یاس پژمرده ای
اگر جان بگیرم به بستان عشق
به غیر از نگاه و اشارات تو
بریدیم دل در نیستان عشق
معطر اگر شد به نامت دلم
بخوانم دعا تحت فرمان عشق
ای دره دیـزآشکــن سالار مرده است
شـیــر شجاع بیشه پیـکــار مرده است
اسبی که باد جرأت جـولان او نـداشت
در پیچ پیچ تنـگه کـهــسار مـرده است
آن آبــروی واژه هــا شـهـزاده شـعـور
شاهـین و شاه عالـم اشعار مـرده است
آتش فروز لحـظه های بی قـرار دشت
درقلب های منجمد، این بارمرده است
او شـهـسوار شعـر بـود و جاودانه است
مردی که جاودانه ماند نیز زنـده است
قیصر به زیارت خدا رفت
بی بال پرید و بی صدا رفت
مردی که زلال آب ها بود
آیینه شد وشکست تا رفت
بر شعله شانه های آتش
پرپر شد وسوخت تا رها رفت
او قامت جامه غزل بود
افسوس که اعتبار ما رفت
نفرین زمین نثار ما کرد
آیینه ناگهان چرا رفت

