افتادن استاد صدری و حمیدزارعی به دست آمریکایی ها
افتادن استاد صدری و حمیدزارعی به دست آمریکایی ها
در روزی فیروز و ساعتی سعداندوز وقتی برای صید ماهی در آبهای آرام خلیج فارس به همراه حمید زارعی از شاگردان کارگاه شعرم، به سیر و سفر دریایی مشغول بودیم، ناگهان قایقی تندرو و بزرگ با تعداد زیادی کماندو به سوی ما شتافتند. زارعی که خود را باخته بود و از سویی می خواست جلوی استادش اظهار فضل کند رجزخوان گفت:
گر او مرد، ما جمله مردافکنیم، ور او شیر ما جمله شیر اوژنیم
من بر سرش نعره زدم و گفتم:
جز به تسلیم و رضا کو چارهای
در کف شیر نری خونخوارهای
اما یکی از آن کماندوها که هیئتش مهیب و کسوتش غریب، رویش از آفتاب سوخته و آرواره هایش فرو رفته بود با خشم تمام گفت:
شیر کو تا کف و سر پنجه من را بیند
نگاهی به زارعی کردم و گفتم حالا بخورش
ما را دست وکتف و چشم بستند و به بیابانی بردند نمکزار که نه چشم را از آن نوری بود و نه دل را از آن سروری.
زارعی را نهانی چنان چه می دانی خود را باخته بود و از همان لحظات آغازین لرزه بر استخوانش افتاده بود اما باز از لاف و گزاف باز نمی ایستاد و در ظاهر چنان اظهار مردانگی می نمود که هر کس می شنید می گفت در تمام عمر رزمجو بوده است. اما با یک سیلی کماندویی فراخ شانه غول پیکر عفریت صورت، زبان در کام گرفت و نفسش هم به سختی بالا می آمد.
روز بعد ما را چشم بسته بر ترک تانک بنشاندند و تا شب برآندند. شبانگاه برای استراحت فرود آمدند. صبح وقتی اذن چشم گشودن دادند خود را در جایی دیدیدم که کسی آنجا تاکنون ندیده است.
تا چشم کار می کرد بیابان بود. فهمیدیم آنجا صحرای عربستان است و به اسارت ارتش آمریکا در آمده ایم. من و بیچاره زارعی در گوشه ی اسارت سر به زانوی فکرت، سوداهای خام می پختیم و ناامید آه سرد از جگر پردرد می کشیدیم. من زارعی را دلداری می دادم که توکل به خدا کن و اندوه مدار که خدا کریم است. اما او با ناله و آه از بخت بد خود در شکایت بود. صبحانه مختصری به ما دادند و لحظاتی بعد یکی از آنان که فارسی را خوب تکلم می کرد آمد و گفت شغلتان چیست؟ زارعی به قصد حیله و زرنگی گفت من چوپان گله استاد صدری هستم. یارو چادر را ترک کرد و با ارشدش آمد و برایش توضیح می داد که این مو بور چوپان گله استادش هست. فرمانده با شنیدن توضیحات مترجم دستور داد زارعی را سوار شتری کنند و پی بزچرانی بفرستند. زارعی را با ۵٠ بز به چراگاه فرستادند. او را نهیب دادند اگر خونی از دماغ بزی آمد سرت را می بریم.
فرمانده از مترجم پرسید که بپرسد در چه زمینه ای استادم. گفتم مشق فلسفه می کنم و دستی در ادبیات دارم. فرمانده ذوق زده شد و گفت من عاشق فلسفه و ادبیاتم. روزی در سه نوبت صبح و عصر آموزش فلسفه و شب حکایات طنز برایم بخوان. فرمانده که پس از روز اول مرا استادی کامل و آدمی خارق العاده پنداشت در نهایت احترام مرا تکریم می کرد.
پس از سه ماه که روزگار من این گونه در اسارت گذشت، زارعی که از سرباران سیاه چهره آمریکایی سیاه تر شده بود را پیش من آوردند و گفتند در مذاکره آمریکا با ایران یکی از شروط آزادی استاد صدری بوده و بدین خاطر با اکرام و احترام ما را آزاد کردند.
حمید زارعی(شکیبا) شاعر ،روزنامه نگار و طنز پرداز