ماجرای حسن وحمید


ماجرای حسن و حمید



پرده اول: هتل تهران

در تواریخ خورموج نوشته‌اند



حسن صفری را باید از عجایب روزگار و شاهکار آمار دانست. او جانباز ۱۰۵ درصد است؛ به این معنا که ۷۰ درصد وجودش در جبهه و برای میهن تقدیم شده و ۳۵ درصد باقی‌مانده را هم، همسر مکرمه در خانه، طی یک پروژه‌ی اصلاح ساختار تربیتی از او ستانده است. او که از قدرترین شروه‌خوانان ایران و حومه‌ی آسیاست، چنان در خواندن سوزناک شروه افراط کرده که بعید نیست تا چند وقت دیگر، در و دیوار خانه‌شان هم وقتی چراغ‌ها خاموش می‌شود، از فرط تأثیر این سوز و گداز، زیر لب «آخ» بگویند و به حال خودشان دلسوزی کنند

روزی روزگاری، در هفته‌ی فرهنگی بوشهر در تهران، حسن به همراه حمید زارعی و رسول حسینی عزم پایتخت کرد تا آیین شروه‌خوانی اجرا کند و دل تهرانی‌ها را بلرزاند، هرچند بعداً معلوم شد این دل‌لرزه بیشتر مربوط به صورت‌حساب هتل بوده تا شروه خوانی

بعد از دو روز اقامت در هتل، هنگامه‌ی ترک فرا رسید

مسئول پذیرش، کارت شناسایی‌ها را که دید، به حمید گفت

آقای زارعی! ۲۰۰ هزار تومان باید تسویه بفرمایید

حمید با مظلومیتی که فقط در فیش حقوقی معلمان و کارمندان دیده می‌شود، گفت

مگه رایگان نبود؟

پذیرش فرمود

«چرا، برای حضورتون رایگانه؛ اما برای حضور آقای صفری در رستوران و کافی‌شاپ و یخچال اتاق یه خرده خرج برداشته

بعد شروع کرد به خواندن صورت‌حسابی که در تاریخ خوراکی‌خوری، به عنوان «فتح هتلستان» ثبت شد

پسته 50 بسته

رانی و شانی 66 عدد

کاپوچینو، قهوه، لاته، آمریکانو 36 فنجان

آب انار و آب پرتقال 38 لیوان

. و اقلام متعدد دیگر که نظام حسابداری کشور هنوز موفق به طبقه‌بندی آن نشده است

حقوق حمید در آن زمان ۱۵۰ هزار تومان بود

حمید بخت‌برگشته برای اینکه صرفاً نامش در لیست بدهکاران هتل جاودانه نشود، مجبور شد ۵۰ هزار تومان هم قرض کند تا مخارجی را بپردازد که حسن «کوفت کرده بود» و حالا در شناسنامه‌ی نظام مالی هتل، به نام «تاراج نامه صفری» ثبت شده است

از آن روز حمید در دل گفت

به حق همون رانی‌های نوشیده شده، من این حق را از حسن می‌گیرم، ولو به قیمت له شدن جگرش زیر صندلی 206 باشد

پرده دوم: سفر به کنگان

سال‌ها حمید دنبال فرصتی بود تا انتقام اقتصادی آن هتل را از جسم فربه‌ی حسن بگیرد

تا اینکه روزی با قاسم هزیمتیان، رئیس کمیسیون فرهنگی شورایی که در آن به جز صورتجلسه، هیچ اتفاق فرهنگی دیگری نمی‌افتد، و نیز با احمد امیری، بازیگر پیشکسوت خورموج که با بازی بی‌نظیرش در سریال «آسمان پرستاره» که عملاً هیچ ستاره‌ای نداشت برای شرکت در مراسم ختم برادر حسن غلامی مجری طناز عازم کنگان شدند

خودرو، یک ۲۰۶ مدل پایین بود

حمید که آدم باادبی‌ست، وقتی به درب خانه‌ی حسن رسیدند، برای احترام پیاده شد، صندلی جلو را تا جایی که می‌شد کوبید به داشبورد، و خودش نشست عقب

حسن که حدود دو متر قد و حدود ۱۲۰ کیلو وزن دارد، نشست جلو. ۲۰۶ بیچاره یک لحظه فکر کرد زلزله آمده، بعد فهمید حسن صفری مشهور است

تا کنگان، پای حسن در شکمش بود

نه شکم ماشین، شکم خود حسن

با هر دست‌انداز، زانویش با معده‌اش جلسه‌ی هم‌اندیشی برگزار می‌کرد

حسن هم در تمام مسیر مشغول تحلیل وضعیت اقتصادی-خودرویی کشور بود

این چه ماشینی‌یه؟ ۲۰۶ چیه، ۲۰۶! این بی‌خودکی قیمت میلیاردی از کجا آورده؟ آخه ماشینی که من توش جا نشم، حقش اینه تو قرعه‌کشی هم راهش ندن

در راه برگشت، حمید با یک نبوغ زاکانی‌طور، شرایط را برای اجرای عدالت مهیا کرد

چون مطمئن بود حسن بنا به عِرق هنری اش دوباره جلو نمی‌نشیند، صندلی جلو را کامل عقب کشید و پشتی را هم خواباند طوری که صندلی تقریبا در آغوش صندلی عقب بود

حسن ناچار شد این بار عقب بنشیند

این‌بار، نه‌تنها پایش در شکمش بود؛ بلکه نفسش در گلویش و غرورش زیر پشتی صندلی گیر کرده بود

در این سفر، حمید برای اولین‌بار در عمرش دید که حسن، 15 دقیقه‌ی کامل حرف نزند؛ چون هر جمله‌ای که می‌خواست بگوید، باید اول زانویش را از دیافراگم عقب می‌زد



پرده سوم: فالوده‌ی بهزادی

شبی در مغازه‌ی حسن شنواطبع، جماعت گارا جمع بودند

حسن صفری، سرحلقه‌ی مجلس، مشغول افاضه‌ی لطیفه‌هایی بود که به‌خدا اگر خنده داشتند، تلخ‌اندیشان تاریخ تا حالا همه سکته کرده بودند

دوستان از سر احترام می‌خندیدند؛ از آن لبخندهایی که پزشکان آن را خنده‌ی حمایتی می‌نامند

در همین اثنا، صادق بهزادی وارد شد، دستش پر از فالوده بود که حمید زارعی بابت تأخیرش او را جریمه کرده بود

فالوده‌ها پخش شد

حمید برای حسن کمی کمتر ریخت، اما از آنجا که کیفیت مهم است نه کمیت، برنامه‌ی ویژه داشت

هر وقت حسن از وسط یک جوکِ بی‌مزه به جوکِ بی‌مزه‌ی بعدی می‌پرید، حمید یواشکی کمی آب در کاسه‌ی فالوده‌اش می‌ریخت

به تدریج فالوده‌ی حسن از حالت جامد، وارد مرحله‌ی طرح تحول ساختاری شد و به سمت توسعه ی پایدار مایع حرکت کرد.

بهزادی و مهدی کشوری هر بار که حسن قاشق را در دهان می‌گذاشت، از خنده روده‌بر می‌شدند؛

اما وقتی حسن داشت اوج طنز زندگی‌اش را تعریف می‌کرد، با چهره‌ای مثل سنگ‌قبر به او نگاه می‌کردند

حسن مانده بود چرا جماعت هنگام سکوت او بیشتر می‌خندند

وقتی علت را پرسید، حمید با چهره‌ای کاملاً کارشناسانه گفت

اینها بعد از تعریف تو حلاجی می‌کنن، دیر درک می‌کنن، تازه وقتی ساکت می‌شی عمق طنز رو می‌فهمن

حسن تا نیمه‌شب در حال خوردن فالوده بود و هر چه می‌خورد، تمام نمی‌شد چون از آن سو حمید مدام آب به کاسه ی بیچاره اضافه می کرد

در پایان شب، فالوده به حدی رقیق شده بود که می‌شد روی آن قایق کاغذی شناور کرد

حسن متحیر شده بود که

چرا هر چی می‌خورم، این تموم نمیشه و مزه‌ش هم هی عوض میشه؟

و این سؤال تا امروز در ذهن معماهای حل‌نشده‌ی حسن باقی‌ست

پرده چهارم: پوست پرتقال

در «مسیله» مجلس شامی برپا بود به میزبانی مهدی کشوری نوازنده چیره دست تار و سه تار اهل کاکی

سهم هرکس از تدارکات به این شرح بود

شام: حسن شنواطبع

میوه: حمید زارعی

آب و چای: صادق بهزادی

تخمه: بهرام پورعلی

یک تقسیم کار تمام‌عیار که میزبان خودش سهمی نداشت

هوا تاریک بود، برق هم نبود. ابتدای مجلس، با باتری ماشین کشوری کمی برق کشیدند، اما خیلی زود هم برق تمام شد، هم باتری، هم اعصاب صاحب‌ماشین

در همین تاریکی، حمید پرتقالی درشت برداشت، پوستش را با حوصله و هنرمندی گرفت، بعد اندکی از پرتقال را توی بشقاب گذاشت و بقیه‌ی بشقاب را با پوست‌ها پر کرد و جلو حسن گذاشت

حسن طبق معمول با ادبیاتی گل‌آقایی شروع کرد به تعارف

شرمنده شدم استاد، قابل این لطف نبودم، شما همیشه به بنده محبت داشتید، ما خاک پای شماییم و ...

در همین حین، مشغول خوردن شد

در تاریکی محض که فقط گاهی با نور ضعیف گوشی اهالی مجلس روشن می‌شد حسن با ولع مشغول جویدن بود

بعد از مدتی، کشوری که دلش نیامد این تراژدی تلخ بیشتر ادامه پیدا کند، گفت

استاد حسن! داری پوست پرتقال می‌خوری‌ها

حسن لحظه‌ای سکوت کرد، اندکی مکث فلسفی نمود و فرمود

فهمیدم، مزه‌ش یه کم تلخ شده بود

و بدین‌گونه، ملت ایران رسماً مطلع شدند که استاد نه‌فقط شوخ‌طبع، که پوست‌طبع هم هستند



پرده پنجم: عصای عدالت

گاهی تلافی‌ها را نه حمید می‌کند، نه قضا و قدر؛ بلکه عصای یک پدر داغ‌دیده

در مراسم یادبود معلم فقید آب‌پخشی، زنده‌یاد علی صمصامی که سال‌ها در خورموج معلمی کرده بود ، دستگاه عزاداری به راه بود و حسن برای مصیبت‌خوانی دعوت شده بود

مرحوم صمصامی نه همسر داشت، نه فرزند، مادرش هم پیش‌تر به رحمت خدا رفته بود؛ اما حسن راضی نبود با این امکانات محدود، مجلس را ساده برگزار کند

برای آنکه «سنگ تمام» بگذارد، شروع کرد به خطاب قرار دادن مادر و همسر و فرزندان مرحوم، و از زبان آن‌ها رجزخوانی و مصیبت‌خوانی می‌کرد

وای مادرم

واویلا همسرم

وا اسفا فرزندانم

طوری که اگر کسی از در می‌آمد، فکر می‌کرد اینجا ختم چند‌نفر است

بس که تکرار کرد و صدا را بالا و پایین برد، پدر مرحوم صمصامی که با عصا ایستاده بود و تا آن لحظه از فرط ادب چیزی نگفته بود ، آرام جلو آمد، عصا را بالا گرفت و در یک جمله‌ی تاریخی که باید با خط نستعلیق بر سردر تالارها نوشت، گفت

بس می‌کنی یا این عصا رو فرو کنم تو حلقت؟

در این لحظه، تاریخ طنز منطقه ثبت کرد که

حسن صفری، جانباز ۱۰۵ درصد، برای اولین‌بار در اثر برخورد با عصای پدر، ۱۵ ثانیه سکوت مطلق اختیار کرد

و این همان لحظه‌ای بود که حمید زارعی در گوش بهزادی آرام گفت

دیدی قضا و قدر کاری کرد که نه فالوده‌ام کرد، نه صندلی ۲۰۶؟










به دکتر موسوی دوستی از ساری

من به بوشهر و تو ساری ساکن

جنگل و کوه میان من و توست

من در این دشت کبود

زیر خورشید بلند

گاه با باد سحر

نام زیبای تو را می گویم

تو در آن شهر پر از عطر درخت و باران

پای البرز که تا شانه ی ابر آمدهاست

سر به مه دارد و چون پیرِ سپیدار

به اندیشه فرو رفته هنوز

گاه در خلوت خویش

یاد من میآری

باد میآید و باز

بوی شالی به مشامم دارد

من صدایت شنوم

لای آوای نسیم

تو مرا میشنوی

در تب گرمِ کویر

راه اگر دور بُوَد

دل که دوری نشناسد ای دوست

کوه اگر پیش ره است

دل از او می گذرد

من به بوشهر و تو ساری ساکن

لیک در گردش مهر

زیرِ این چرخ کبود

همنفس میمانیم

شب اگر تیره شود

مهر روشنتر از اوست

و چراغ دل ما

تا سحر خواهد سوخت

به دکتر ولی زاده فوق تخصص قلب

به نام آنکه تپش جان را به رشتهٔ مهر در سینهٔ آدمی پیوست

در سپهر زندگی آدمی، دل نه تنها پارهای گوشتین در سینه، که آتشگاهی است که گرمی هستی از آن میتابد و ترنم بودن در آن طنین میافکند. هر آنگاه که این آتشگاه از رنج و آشوب بلرزد، چشم امید خستهدلان به دستان دانا و دل مهربان پزشکی دوخته میشود که دانش را با شفقت درآمیخته است.

پیشکشِ این سرودهٔ ناچیز، به پیشگاه فرزانهپزشکی است که هنر پزشکی را نه تنها به نیروی دانش، که به فروغ انسانیت آراسته است؛ جناب آقای دکتر ولیزاده، فوقتخصص حاذق قلب، که دستانش پناه دلهای نگران و نگاهش مژده آرامش به جانهای بیمناک است.

باشد که این چند بیت، آیینهای هرچند کوچک از سپاس و ارادت حقیر، مادر و کسانی باشد که تپش آرام خویش را وامدار مهر و کوشش اویند. پزشکی که در هنگامه رنج، نه تنها درمانگر درد، که مرهم جانهای آزرده و پیامآور امید است.

طبیب خستهدلان، مایهٔ پناه باشد

که مرهم دل رنجور و تکیهگاه باشد

به وقت درد، دلش گرمتر ز خورشید است

چراغ روشن این راه پرتباه باشد

به لطف دست شفابخش و دانش سرشار

هزار درد نهان را کلید راه باشد

به وقت درد، نگاهش پر از امید و صفاست

که میدمد به نفسها چو صبحگاه باشد

نه دست اوست که درمان کند، که لطف خداست

نشان لطف خداوند دادخواه باشد

هر آن تپش که به دستان او امان گیرد

نشانهای ز عنایات آن اله باشد

دعای خیر دل مردم است بدرقهاش

که تا همیشه قرین شکوه و جاه باشد

ای دست تو مرهم دل بیماران

آرامش صبح روشن دلداران

در سینه اگر هزار طوفان خیزد

نام تو پناه خاطر غمخواران

آنگاه که دل به درد میلرزد باز

چون شمع امید میدمد از تو نیاز

از لطف خداست گر شفایی برسد

از دست تو میرسد به دلها آواز

هر دل که به دست گرم تو بسپارد

از سایه ی مهر تو نفس میآرد

در شهر دل شکستهٔ انسانها

نام تو چراغ صبح میانگارد

ای آنکه به درد خلق درمان داری

بر سینهٔ رنجدیده احسان داری

در مکتب عشق، ای ولیزاده خوب

بر قلب هزار خسته فرمان داری

از لطف تو درد، رو به پایان آرد

اندوه ز قلب خسته سامان آرد

هر کس که به ولیزاده دکتر برسد

امید به جان خویش مهمان آرد

دل بود اسیر درد و اندوه و ملال

گم کرده ز رنج، طاقت و صبر و مجال

اما چو ولیزاده به بالین آمد

گل کرد دوباره در دل او آمال

به خاله زاده شهید سید انیال سجادی

به خاله زاده شهید سید دانیال سجادی

سپیده

با چهرهای رنگپریده و لرزان

بر دشت فرود آمد

چنان که پیک اندوه

از ورای کوهستانهای مینوی

پیغامی ناگزیر آورد

بیرمی

در سایهسنگین نخلهای پیر

ایستاده بود

همچون سرداری خسته

که از میانهٔ طوفانی

بینام و نشانه

بازمیگردد

باد

زمزمهای هزارساله در مشت داشت؛

میگذشت

میخزید

میلرزید

و نامت را

چون وردی ممنوع

در گوش خاک

نجوا میکرد

دانیالدانیال…�

و جهان

لحظهای

تیرهتر میشد

برای بیرمی

از جنسی دیگر بودی

از خون باران و برق

از تبار مردانی

که رعد

در رگهایشان

راه میرود

دانیال جان

ای آرام آتشناک جنوب

ای سوار ناگهان سپیدهدم

در چشمهایت

طلوعی میجوشید

طلوعی

که اندوههای اهریمنی را

در یک دم

جارو میکرد

دل تو

چون نخلهای کهنسال سوزدیده

سنگین

و سربلند بود

چنان که خورشید

نیز نمیدانست

صبر تو

از کدامین جوهر است

اکنون

سه کودکاند

چون سه فانوس لرزان

در دهلیز شب

یکی

تا دم صبح

گریه میریزد،

کوچههای خاموش را

پشت پردهٔ اشک

میپاید

دیگری

در باد

میچرخد

دست بر شانهٔ خیال

و با خاموشی تو

حرف میزند

و سومی

این کودک ناآگاه

نه رازِ رفتن را میداند

نه معنی داغ را

فقط

سقفی را میبیند

که ناگهان

سنگین شدهاست،

خانهای

که در رگرگ دیوارهایش

غربتی سرد

لانه کرده است

و همسرتآه

همسرت،

آن زن صبور سینهسوخته،

در آستانه میایستد

با دستی

که هنوز

عادت دارد

چارچوب در

و نام تو را

یکجا لمس کند

شبها

چراغ را دیرتر خاموش میکند

مبادا

اگر آمدی

خانه بینور باشد

پیراهنت را

هنوز

باد که میجنباند

چشمهایش

میلرزد

میپندارد

توئی

که بیصدا

از پیچ کوچه

بازمیگردی

و بر بالش سرد تو

چنان

زمستانی افتادهاست

که هیچ دست گرمی

آن را

بهار نمیکند

مادر نیز

با چهرهای از دشتهای تبخورده

در آستانه ایستاده

چون ایزدبانویی خسته

که تقدیر سنگین را

آرامآرام

بوسه میزند

بیرم

هنوز

به یاد توست

ایستاده

استوار

اگرچه میداند

پلنگی مغرور

در دست روزگار

افتادهاست

تو

از دل خاک

برآمدی

اما

خاک را

به روشنایی نامت

مسح کردی

بسیارند مردانی

که در غبار روزمرّگی

گم میشوند

اما تو

از نسلی بودی

که باد

نامشان را

به چهار سوی جهان

میپراکند

و دریای جنوب

در رگهایشان

جاودانه

غرّش میکند

هر بادی

که از دشت برخیزد

هر موجی

که بر صخره بتازد

نوحهای نهفته دارد

که در آن

نام تو

چون مُهرِ باستان

میدرخشد

بدان

ای دلاور همنژاد خورشید

ای جوان مرد بلندآستان نور

تو در یاد ماندهای

نه سبک

نه گذرا

که همچون نشانی ازلی

در رگ خاک،

در نفس زمان

مردان راستین

اگرچه

به خاک تیره میپیوندند

اما

در آینهٔ نام

جاوید میمانند

همچون فانوسی

در سردترین

فصل زمین

نخل وبرف

«نخل و برف»

در این صخرههای گرهخورده در ابر

بر این شانهی سخت و سنگی

دنا سفرهی نقرهفامش

به پهنای آفاق، پهن است

هوا، تازیانهست

و سوزی که چون شعله بر پوست میلغزد و میگدازد

و در استخوان، نیشتر میزند یخ

و اینجا میان بلور مداوم

نفس دود سردیست

که از کورهی منجمد میتراود

دو صد دشت آنسوتر اما دیاریست

که آن بیرمی

سینه واکرده بر کوره آتش

در آنجا که شهری

به پای« گِز و سِدر و نخل» است

تنش را به آغوش بی جان سردآهنی میسپارد

در آنجا زمستان، غریبه‌‌ست

خورشید بربامها ایستاده

و بر سفرهی ظهر، آتش فشانده است

و اینسوترک، در پس پیچ کوه سپیدان

که در خواب سنگین برفینه پیداست

بخاری به رقص دلآویز آتش، دلآراست

من اینجا میان غریو سپید «دنا»یم

در این سوز سوزنده و وحشی قلهی رنج

دلم گرم آن خانههاییست

که در شرجی دور

خنکهای مطبوع یک بوسهی باد را میشناسند

حمید زارعی "شکیبا" *خلیج فارس*

در امتداد گرم نفس‌های آفتاب

آنجا که موج نام تو را

بر شانه‌های ماسه می‌نویسد خلیج فارس

ای آبی همیشه

ای نام مانده بر دهان تاریخ

چون دُرِّ روشن بیداری.

باد بر صور تو می‌کوبد

تا دوباره برخیزی از ژرفنای خودت

و کشتی‌ها در راه تو رها می‌آیند و می‌روند

امّا تو ایستاده‌ای

چونان پاره‌ای از ریشه‌ ی وطن.

من هر شب صدای تو را در گوش تپنده‌ی خاک می‌شنوم

صدایی که می‌گوید:

من نامم از تبار باد نیست من از تبار جاودانگی‌ام.

***********

پرچم آبی زمین حمید زارعی (شکیبا)

خلیج فارس نامی است که در نبض آفتاب می‌تپد.

صبح از شانه‌های نخل بالا می‌آید

و در آیینهٔ آب هزار پارهٔ خورشید چشم می‌گشاید.

دریا چون اسبی رها

یالِ موج‌هایش را در بادهای جنوب می‌افشاند

و نمک بر لبان صخره‌ها سرود دیرسالِ زمین را زمزمه می‌کند.

ای خلیج روشن!

در تو صدای پاروی ماهیگیران با تپش دریا یکی است.

و مردان جنوب با دستانی که بوی تور و آفتاب می‌دهد

بر کرانه‌ها ایستاده‌اند

چنان‌که نخل در برابر توفان.

آنان فرزندان غیرت و آفتاب‌اند

چشم‌هایشان به رنگ افق‌های دور و گام‌هایشان استوارتر از صخره‌های ساحل.

هر موج که برمی‌خیزد نام تو را بر سینهٔ ساحل می‌نویسد

و هر باد پرچم آبی تو را در آسمان می‌افشاند. ا

گر شب با هزار سایه فرود آید

باز چراغ لنج‌ها چون ستارگانی نزدیک بر شانهٔ آب خواهد درخشید.

این دریا تنها آب نیست

تاریخی است که در قلب مردم جنوب می‌تپد.

و تا نخل در خاک شور جنوب ایستاده است

و تا دستان تفتیدهٔ مردان تور را به آغوش دریا می‌فرستند

نام تو، ای خلیج خشمگین و زلال

در رگ‌های زمین خواهد جوشید.

هرکه بر تو شمشیر کشد

در خشم موج‌ها فرو خواهد رفت

چرا که در آواز جاودان موج‌ها

و در خون بیدار فرزندان آفتاب

بی‌مرز و بی‌زوال خواهی ماند.

شعر

دوباره شهر پر از دود و اضطراب شده‌ست

دوباره سهمِ وطن، زخمِ بی‌حساب شده‌ست

صدای موشک اگرچه به نامِ صلح آمد

نتیجه‌اش دلِ یک مادرِ کباب شده‌ست

کدام فتح؟ که در کوچه‌های خسته شهر

هزار کودکِ بی‌ تاب، بی‌کتاب شده‌ست

به نام حکمت فتح و غرورهای بزرگ

دلِ زمین همه میدانِ التهاب شده‌ست

کسی نگفت در این بازیِ سیاه و دراز

ستم رسیده به انسان جهان خراب شده‌ست

بس است آتش و خون؛ صلح را صدا بزنید

جهان برای نفسهای تازه آب شده‌ست

***********

جنگ… نامی‌ست کوتاه،

اما سایه‌اش چنان بلند که بر شانهٔ انسان قرنی سنگینی می‌کند.

با نخستین آتش، پرنده از یاد می‌برد که آسمان خانهٔ اوست،

و درخت در هراسِ شعله تا عمیق‌ترین تاریکیِ ریشه فرو می‌گریزد.

هیچ‌کس در میانِ هیاهوی آهن و دود نمی‌شنود

گریهٔ کودکی را که عروسکش را در بادهای بی‌پناهی گم کرده است؛

یا صدای مادری را که نامِ پسر خویش را بر لبهٔ آژیرها چون آخرین پناه صدا می‌زند.

جنگ… افسانهٔ پهلوانی نیست؛

غم‌نامه‌ای‌ست که خاکِ دو سوی مرز با اشکِ آدمیان خمیر می‌شود

و سنگین‌تر فرو می‌نشیند.

و سالیانی بعد، زمین از زیرِ خاموشیِ خویش سری برمی‌کشد

و با صدایی که از عمقِ فراموشی می‌آید می‌پرسد:

آیا در این تراژدیِ کهن، کسی ـ واقعاً ـ پیروز شد؟

سفرنامه اربعین. جدال عشق وعقل

وقتی بیشترین باورها و آیین های شیعیان ایرانی در شهادت امام حسین(ع) و روز عاشورا اختصاص دارد زیارت قبر مطهرش نیز یک ضرورت در باور شان محسوب می شود. در دو دهه اخیر که پیاده روی اربعین با تلاش ها و تبلیغات جمهوری اسلامی تبدیل به یک همایش جهانی شده ایرانیان هرساله با هر نگرشی مشتاق حضور در این آوردگاه مذهبی هستند. در تمام این سال ها نسبت به سفر مخاطره آمیز اربعین مقاومت نشان می دادم.

سال گذشته چند تن از همکاران اصرار زیادی داشتند که هم سفرشان شوم که به بهانه گرما و مشکلات بهداشت همراهی شان نکردم. پس از بازگشت آن چنان از لذات سفر اربعین گفتند که امسال من را هم مشتاق به سفر اربعین کردند.

از سویی حس کنجکاوی این مراسم عظیم نیز اشتیاقم را بیشتر کرد.

با این که به دوستان قول همراهی دادم اما باز دچار تردید و دودلی بودم و بالاخره خودم را مجاب کردم که مشکلات این رویداد را به جان بخرم و سفر اربعین را تجربه کنم. مقدماتی که لازم بود اعم از داروها، ارز، البسه و وسائل بهداشتی و آجیل تهیه کردم و سحرگاه سه شنبه از خورموج حرکت کردم و به دوستان ملحق شدم. عباس حیدری در چغادک انتظارم را می کشید و عبدالصمد دشتی، شاهرخ هوشمند، حسین ریشهری نژاد و سجاد خارستانی از بوشهر در ابتدای جاده بوشهر _گناوه به ما ملحق شدند و با دو خودرو و هر خودرو سه سرنشین حرکت کردیم. نماز صبح در بندر ریگ خواندیم و صبحانه مهمان نصرالله طوفانی همکارمان در ارشاد دیلم بودیم. از آنجا که شب گذشته درگیر برگزاری شبانه ادبی بودم و یک ساعت ونیم بیشتر نخوابیده بودم در طول مسیر گاهی در چرت به سر می بردم. نزدیک هندیجان ماشین حیدری که من و دشتی سرنشین آن بودیم خراب شد که خوشبختانه با تعویض شمعش مشکلش حل شد و به حرکت ادامه دادیم. به آبادان که رسیدیم مرد میان سالی جلویمان گرفت و اصرار داشت به منزلش برویم و نهار بخوریم و استراحتی کنیم و عصر به مرز شلمچه برویم. ناچار بودیم به خاطر مدیریت زمان دست رد به این مهربانی اش بزنیم. از قبل با آقای سلامات رئیس اداره فرهنگ و ارشاد اسلامی خرمشهر تماس گرفته بودم و برای گذاشتن خودروها در اداره هماهنگی را انجام داده بودم.هوشمند و دشتی نیز با نگهبان هماهنگ کرده بودند. پیش از ساعت 12 وارد اداره فرهنگ و ارشاد اسلامی خرمشهر شدیم و ماشین ها در پارکینگ اداره گذاشتیم. پس از استراحتی کوتاه، خواندن نماز و حمام کردن من و خارستانی و دشتی با اجاره دو تاکسی به مزر شلمچه رفتیم.

تاکسی ها تا حدود سه کیلومتری مرز، مسافران را پیاده می کنند و بقیه مسیر به وسیله اتوبوس های خط واحد، مسافران جابجا می شود. دماسنج تاکسی، هوا را 53 درجه نشان می داد و خورشید نامهربانانه می تابد.

با اعلام باز شدن مرز شاهد هجوم ده ها هزار زائر که اغلب افاغنه هستند به سمت درب ها هستیم. گرما و فشار جمعیت در آن لحظه پشیمانم کرده بود. با دوستان و در نهایت بی حالی زیر موکبی نشستم. مصمم بودم برگردم که مادرم تماس گرفت و دلداری ام داد که سختی ها را تحمل کنم. عباس حیدری لحظاتی بعد تماس گرفت که برای ایرانی ها ورود آسان تر است. مجددا به عزم رفتن به گذرگاه مرزی بلند شدم که دوباره در حلقه جمعیت افاغنه گیر افتادم. ناامید و مستاصل شده بودم و تماس و اصرار ریشهری مانع از برگشتم شد. در گوشه ای که منبع آبی قرار داشت حائل من و جمعیت شد و فضا برایم باز شد و به سمت خروجی راه افتادم. امکانات خروجی ایران از عراق بهتر است. در ایران با دستگاه‌های الکترونیکی وسائل بررسی می شود ولی عراق دستی است. در کنار موکب ها هم تلی از زباله ریخته است. برای حرکت به نجف اشرف دوستان نظرشان بر ون است و قیمت ها هم متفاوت است. چون طاقت گرما ندارم به سایه ای پناه می برم و با اعلان دوستان به سمت ماشین می روم و با مینی بوس به سوی نجف حرکت می کنیم. کرایه هر نفر 13هزار دینار است در حالی که روزهای گذشته 10 هزار دینار بوده است.

حدودساعت سه عصر بود که از مرز شلمچه به سمت نجف حرکت کردیم. مسافران مینی بوس متشکل از گروه ۶نفری ما، مشهدی ها، دو تن از باغ ملک خوزستان و یک گروه بانوان با یک مرد افغانی ساکن اصفهان بودند. صاحب ماشین، سه صندلی را به ظرفیت مینی بوس اضافه کرده بود که بین راه پلیس راه جریمه اش کرد. برای این مسافت طولانی که حدود 460 کیلومتر است اتوبوس اگر کولرش درست باشد وسیله راحت تر و مطمئن تری است.

راننده و کمک راننده فارسی نمی دانستند و سید میان سالی که عراق را نسبتا خوب می شناخت دست و پا شکسته مفهوم را می رساند.
هم زبانی افغانی ها با ما و عدم برقراری ارتباط کلامی ما با عراقی ها با این که هم مذهب ما بودند نشان می داد بیش از یکسانی مذهب، زبان است که ملت ها را به هم نزدیک می کند. بی سبب نیست که بریتانیا وقتی سرزمین هندوستان را به استعمار درآورد تلاش کرد زبان فارسی را در آن جا از بین ببرد. اگر صدام هم فارسی زبان بود خود را بخشی از فرهنگ و تمدن پارس می پنداشت و به فرهنگ عربی وابستگی پیدا نمی کرد.
چند کیلومتر اول مقصد جاده خاکی بود و چون ماشین های عراقی رعایت نمی کردند خاک زیادی بلند می شد. در محدوده استان بصره چاه های متعدد نفت پیدا بود.
شهر بصره که مرکز استان بصره است با جمعیتی تقریبا یک میلیون نفر از نجف پیشرفته تر است. خیابان ها، مغازه ها و خانه ها اعم از نما و دکور شکل قابل قبولی داشتند. چند سال پیش که مهمانی فرانسوی داشتم و پیش از سفر به ایران به مراکش رفته بود در پرسش من درباره تفاوت ایران و مراکش گفت: در مراکش مردم به نمای بیرونی توجه بیشتری دارند و مردم ایران به نمای درونی و به نظر ایرانیان درون گرا هستند. این برون گرایی در بافت و معماری شهر بصره نیز نمود دارد.
رودخانه خروشان اروند از میان شهر می گذرد. پل بزرگی خاتم الانبیاء در بصره ساخته است که نامش نیز پل خانم است.
ظواهر شهر نشان می دهد بصره در مسیر رشد قرار دارد. ماشین ها اغلب آمریکایی بود اما یک تاکسی پراید زرد و یک پراید سفید هم در بصره دیدیم که در َحال رفت و آمد بودند.
از بصره که خارج شدیم تا نزدیک های نجف بیابان خشک قابل مشاهده است.
سید از مداح مشهدی درخواست کرد مداحی کند و مداح که دفترش را پیدا نمی کرد دوستان تقاضا کردند من نوحه بخوانم. ابتدا چاووش خوانی کردم و سپس دو نوحه بوشهری خواندم. مداح مشهدی هم سپس مرثیه خوانی کرد.
نزدیک به اذان مغرب، راننده رادیو عراق را روشن کرد که تلاوت قرآنی به سبک حجازی پخش می کرد. به تلاوت سبک ولحن قاری که در منطقه دشتی نیز مورد استفاده قرار می گیرد و پرهوادار است تا پایان با دقت گوش گرفتم.
در مسیر بصره تا نزدیک نجف به گفته راننده فقط یک موکب وجود دارد. موکب بزرگ پرترددی بود اما رعايت بهداشت ضعیف بود. من شام نخوردم و سه دانه رطب و یک سیب شستم و خوردم. جاده اگر چه اتوبان بود اما رانندگی عراقی ها بی حساب و قانون بود. قبل از نجف موکب ها دائر شده بود و افرادی نیز در حالت پیاده روی اربعین دیده می شدند. حدود 12 به نجف رسیدیم.

سیر مرز شلمچه تا نجف چون چشم انداز زیبایی ندارد و اگر وسیله نقلیه هم مینی بوسی با سرنشین اضافه باشد به شدت خسته ات می کند.

حدود ساعت یک بامداد به شهر نجف اشرف رسیدیم. توقف گاه ماشین، نبش کوچه ای خاکی بود. مسیری در حدود ٧کیلومتر با شیب تندی طی کردیم تا به حرم رسیدیم.

شهر نجف اشرف از روزهای نخستین شکل گیری و حتی در مراحل بعدی توسعه در دهه سوم قرن بیستم، طبق نقشه های شهری و حکومتی که برای ساخت شهرها تعیین می شود، رشد و تکامل نیافته است. از این جهت محدوده های شهر نجف و ساختار شهری آن، دارای نظم و هدف و شکل از پیش مشخص شده ای نیست و مسیرها و میدان ها و بازارها پراکنده و نامنظم، و خانه ها و محله ها درهم فشرده و بی قاعده است.

شخصا دوست داشتم در هتلی تا صبح استراحت کنم. هتل ها جدا از قیمت بالای شان که به ازای هر نفر 50 دلار بود جا هم نداشتند. در مسیر منتهی به حرم نیز موکب یا خانه ای هم نبود که ما را دعوت به استراحت کند. دوست نداشتم با لباس کثیف به حرم بروم. در مرز به خاطر ازدحام جمعیت و لجن آبها شلوار و کفشم شلی بود.

حرم امام علی مملو از جمعیت بود و در صحن وسرای حرم که اغلب مردم ایران بودند دراز کشیده بودند.

حتی راهروهای بخش پله های سرویس بهداشتی هم تعدادی دراز کشیده بودند. قطعا از روی ناچاری بسیاری از مردم در حرم خوابیده بودند. به نحوی که محرم و نامحرم و پاکی و طهارت در این شرایط جلوه ای ندارد.

برخورد خادمین چه در بخش بازرسی و چه در حرم محترمانه است. کیف و کفش هایمان در کنار شاهرخ هوشمند گذاشتیم و برای زیارت به صحن اصلی رفتیم. دوباره بازرسی مان کردند. در صحن گروه‌های مختلف مشغول مرثیه سرایی شعر خوانی و سینه زنی بودند.

حرم امام علی در مقایسه با حرم امام رضا کوچکتر است اما مثل نام بزرگ مولا پر جذبه است.

نیبور جهانگرد غربی که استان بوشهر سفر کرده درباره گنبد حرم امام علی می گوید: هیچ ساختمانی در هیچ جایی از جهان سقفی گران بهاتر و ارزشمندتر از این سقف وجود ندارد.

در دوره ای شعری از میرزا محمود حامدی نیز در سردرب حرم نصب بوده که با تغییر سردرب آن شعر نیز برداشته می شود.

ایوان طلا نیز که 45متر طول و 40 متر ارتفاع دارد از باشکوه ترین ایوان های حرم امام علی است که توسط نادرشاه افشار ساخته شده است.

با تلاش های ریشهری و خارستانی موفق به لمس ضریخ می شوم و سپس در گوشه ای به نماز و دعا مشغول شدم و همه کسانی که التماس دعا کرده بودند را یاد کردم و برای اموات فاتحه و قرآن خواندم.

تا اذان صبح در حرم بودیم ولی هنگام اذان صبح آن چنان شلوغ شد که ترجیح دادیم نماز را در حیاط حرم بخوانیم.

پس از نماز صبح که حدود ۴ونیم بود حرم را ترک کردیم. کوله ها را برداشتیم و پیاده روی مان را آغاز کردیم. در بازار کنار حرم دست فروشان اجناس مختلفی برای فروش عرضه می کردند از جمله هل هندی که صد گرمش ١۵٠ هزار تومان بود.

پیاده روی اربعین پس از "کومه میلا" که هر سه سال یک بار و با جمعیتی ۵٠ میلیونی برگزار می شود بزرگترین تجمع مذهبی جهان است. درباره سابقه پیاده روی اربعین نقل قول های مختلفی وجود دارد. برخی معتقدند سابقه تاریخی فراوانی دارد و به زمان امامان شیعه برمی گردد و طبق قول مشهورتر سابقه این آیین به میانه قرن ١٣ ق برمی گردد و شیخ مرتضی انصاری از سازندگان اصلی آن بوده است و علمایی چون محدث نوری پیاده روی اربعین را گسترش داده اند. با پیاده روی سید محمود شاهرودی که با شاگردانش پیاده به زیارت حرم امام حسین علیه السلام می رفت جریانی جدید شکل گرفت. از اوایل دهه هشتاد شمسی پیاده روی اربعین میلیونی شد و از آغاز دهه نود مراسم پیاده روی اربعین با جمعیتی بین ١۵ تا ٢۵ میلیون نفر برگزار می شود و به یکی از قدرتمندترین نمادهای هم بستگی میان شیعیان تبدیل شده است.
از قدیمی ترین آمارهای پیاده روی اربعین می توان به گزارش روزنامهٔ الاخبار بغداد در ٢٣ صفر ١٣۶۵ ق (٢۶بهمن ١٣٢۴) اشاره کرد که جمعیت شرکت کننده در پیاده روی آن سال را بالغ بر یک میلیون و ۵۴۶ هزار نفر اعلام کرده است.
تعداد مشارکت کنندگان در این آیین سالانه روندی رو به رشد داشته است. در سالیان اخیر به ویژه در زمان حضور داعش، دولت عراق نقش چندانی در امنیت راهپیمایی ها نداشته و بیشتر توسط ایران مدیریت می شد ولی امسال زمام امور در اختیار دولت عراق بود. به گفته مسوولین ایرانی امسال حدود ٢هزار موکب ایرانی در عراق استقرار دارد و گمرک ایران نیز اعلام کرده معادل سی هزار تن مواد غذایی شامل گوشت مرغ، گوشت قرمز، برنج، روغن خوراکی، سیب زمینی، پیاز، آرد، شکر و قند به عراق ارسال شده است و ۴٠٠ تن دارو با ٨٠ آمبولانس از دیگر خدمات انجام شده توسط ایران بوده است.
به نقل از شبکه الغدیر بیش از ١٧ هزار موکب در راه نجف به کربلا به مدت ٢٠ روز به زائران خدمت رسانی می کنند.
نکته قابل توجه در زیارت اربعین ملاک پذیرایی و خدمت فقط زائر حسینی است و تمام افراد فارغ از قومیت، ملیت و مذهب به یکدیگر احترام می گذارند و سعی دارند باری از روی دوش زائران بردارند.
سنگینی کوله پشتی و تاولی که چند روز قبل تر کف پایم زده بود راه رفتن را برایم سخت می کرد ولی نمی خواستم تجربه این اتفاق خاص را از دست بدهم. از ابتدای استقرار موکب ها در نجف دست فروشان با یک صدای ضبط شده و پخش از بلندگو اجناسشان را تبلیغ می کردند. به علت بی خوابی و خستگی راه به شدت محتاج خوردن قهوه بودم که در موکب ها یافت نشد و آن چه بود چای پررنگ عراقی و شیر بود. غذاهایی چون عدسی، لوبیا و حلیم در موکب های اولیه وجود داشت و جلوتر که رفتم در موکبی که بهداشتش قابل تحمل بود نان و تخم مرغ و چای خوردم. از دغدغه هایم قبل از سفر آب آشامیدنی سالم بود که آب معدنی های لیوانی به فراوانی در دسترس بود. شاهرخ هوشمند می گفت سال گذشته آب معدنی هایی که خوردم شمرده ام و تعداد ۶۵٠ لیوان آب مصرف کرده ام.
تا ٩ونیم پیاده روی مان ادامه داشت که یکی از همراهان اعلام کرد موکبی که حمام دارد پیدا کرده ام. بلافاصله به موکب مدنظر رفتیم و حمام کردیم و لباس هایمان را شستیم. البته سرویس های بهداشتی موکب ها محقر و با کیفیت نیست. حتی خبری از مایع دسشویی هم در آن نیست. در این موکب هم قبل از نهار و هم پس از نهار که نان و مرغ سرخ کرده و سیب زمینی بود مسواک زدم. گرمای ۴۵ درجه و آفتاب سوزناک ادامه پیاده روی را سخت می کرد. ترجیح دادیم تا عصر در همان موکب استراحت کنیم. با این که پس از ورود به عراق رومینگ تلفنم را فعال کرده بودم و تماس تلفنی به غیر از دوبار در حد یک دقیقه فقط با مادرم داشتم و فعال کردن گاه گاه نت گوشی اما ١٣٠ هزار تومان هزینه موبایلم شده بود و ترجیح دادم گوشی ام را فعال نکنم. تا ساعت ۴ونیم عصر در آن موکب بودیم و علی رغم کولرهای بزرگ آبی باز هم گرم بود. حدود نیم ساعتی هم برق رفت. باد کولر آبی، مه پاش ها و گرد وخاک حساسیتم را شدید کرده بود. در مسیر پیاده روی برخی موکب ها اقدام به آب پاشی روی زائرین می کنند که هم مسیر را شلی می کرد و هم لباس ها را خیس و سنگین.
در مسیر پیاده روی شاهد اشک ریختن شتری بودیم که دست و پایش را بسته بودند و قرار بود ذبحش کنند.

شبیه سازی اسارت زنان اهل بیت امام حسین(ع) که سوار شتر بودند یا دعوت دختران با اجرای هنرمندانه از زائرین برای استقبال از موکب شان جلوه هایی از پیاده روی در مسیر بود.
علی رغم سابقه بیست ساله راه پیمایی اربعین، دولت عراق تندیس، نماد، شعار یا جلوه های بصری را در مسیر راه پیمایی نصب نکرده بود ولی تصاویر شهید سلیمانی و مهندس مهدی در مسیر به چشم می خورد. بنرهای تبلیغی شرکت کاله و طبیعت بیش از شرکت های عراقی بود.
موکب هایی که غذاهای خاص مثل کوبیده توزیع می کردند شلوغ تر بود و موکبی هم که موز توزیع می‌کرد صف طولانی و درازی داشت. انبوه آشغال بخش زشت پیاده روی است. ریختن آشغال توسط راننده های عراقی و سیگار کشیدن در ماشین یک امر عادی است.
ساعت ۵ ونیم به همراه همکارم عباس حیدری با ماشین ون به سمت کربلا حرکت کردیم. تا عمود ۴۵ با دوستان بودیم. به علت ترافیک سنگین، ماشین به کندی حرکت می کرد. یک خانواده دیری پشت سر ما نشسته بودند که عمود ٨٠٠ پیاده شدند تا ادامه راه را پیاده بروند. حدود ٧ونیم شب به کربلا رسیدیم. از ماشین که به شهر نگاه می کردم حتی کازینو هم وجود داشت.
جایی که ایستگاه پایانی بود تا حرم امام حسین علیه السلام فاصله زیادی داشت و خیابان ها از نقطه دوری مسدود بودند.
شهر به شدت شلوغ بود و امکان برداشتن گام های سریع نبود. هر چه به خیابان های منتهی به حرم نزدیک می شدیم تعداد موکب های پذیرایی هم افزایش می یافت. موکب های عراقی تا اربعین فعالیت می کنند اما امسال بر اساس برنامه ریزی ستاد اربعین، موکب های ایرانی تا ۵ روز پس از اربعین هم فعال هستند.
عراقی ها در پذیرایی از اربعین حسینی سنگ تمام می گذارند، بنابراین گزاف نیست اگر بگویم نیازی به فعالیت دو هزار موکب ایرانی در عراق نیست.

کربلا شلوغی جاده و ترافیک سنگین باعث شد با یک ساعت تاخیر به کربلا برسیم. به علت جمعیت میلیونی زائران از کیلومترها دورتر از حرم خیابان ها مسدود بود و باید کیلومترها پیاده طی می کردیم تا به حرم می رسیدیم. کوله نسبتا سنگین، کمر و گردن درد و پای تاول زده حرکت را دشوار می کرد اما عشق امام حسین از کودکی در نهاد ما شکل گرفته و برایمان حرمش میعادگاه عشق و چشمه فیض است که هر ناتوانی را حتی به سوی خود می کشاند. سیل جمعیت و خیل عاشقانی که به سوی حرم روان بودند قابل شمارش نبود. سمت راست و چپ خیابان موکب بود و در تمام مسیر و تقریبا از همۀ موکب‌ها، نوای مداحی و عزاداری عربی پخش می‌شد که خیلی از آنها ریتم تندی داشتند. موکب های ایرانی هم بودند که به دلیل غذاهای خاص ترشان مثل کوبیده و کباب ترکی و قیمه شلوغ تر بود. از دور گنبد نورانی و زیبای حرم امام حسین علیه السلام و حضرت ابوالفضل علیه السلام دیده می شد. قرص کامل ماه که رنگ روشن و سرخ تری داشت شب کربلا را زیباتر می کرد. با توجه به تخصیص بودجه سی میلیارد تومانی شهرداری تهران برای اربعین انتظار می رفت در شهر کربلا شاهد نظافت و بهداشت بیشتری باشیم که متاسفانه در کربلا نیز زباله تلنبار شده بود. در موکبی که رطب و خارک گذاشته شده بود وقتی نامشان را پرسیدم یکی از آنها را گنتار معرفی کرد که برایم یادآور گنتار منطقه دشتی بود. مسافت طولانی، گرما و خستگی و شلوغی جمعیت که امکان گام های بلند را از ما می گرفت باعث شد حدود سه ساعت را طی کنیم تا به حرم برسیم. تا حرم بازرسی های متعددی وجود داشت اما در قسمت ورودی حرم بازرسی با دقت بیشتری انجام می گرفت. بین الحرمین مملو از جمعیت بود و اندک فضایی برای نشستن و استراحتی کوتاه وجود نداشت. با همه شور و اشتیاقی که برای دیدن حرم امام حسین داشتم در ازدحام جمعیت و بی نظمی موجود دل خسته شدم. در بخش تحویل کوله ها بلبشویی بود و به سختی کوله ها را تحویل دادم. امکان نزدیک شدن به ضریح وجود نداشت و تنها مکانی که جای خالی پیدا کردیم رواق شرقی بود. به آن جا رفتیم تا نماز بخوانیم. در این صحن همه درازکش بودند و خدمه ها نیز در حین نماز به ما تذکر می دادند که تغییر جا دهیم. فرصتی برای عبادت با طیب خاطر نبود و مثل تشنه ای لب چشمه حرم را ترک کردیم. معماری حرم امام حسین ایرانی است و ایرانیان در طول تاریخ نقش مهمی در نوسازی و تغییرات حرم داشتند. از جمله سلسله‌های صفویان، افشاریان و قاجاریه. آقامحمدخان قاجار دستور نوسازی گنبد و تذهیب را داد و فتحعلی‌شاه هم ویرانی‌های بنا براثر حمله‌ وهابی‌ها را تعمیر کرد. در زمان ناصرالدین‌شاه هم طلاکاری گنبد تجدید شد.در گذشته‌ صحن دارای هفت درب بوده اما در حال حاضرصحن ده درب دارد. همه‌ ضریح‌های حرم امام حسین (ع) ساخته‌ دست هنرمندان ایرانی در دوره‌های مختلف بوده است. آخرین ضریح ساخته‌شده برای این حرم نیز در ایران ساخته شد. این ضریح که با ۱۱۸ کیلوگرم طلا همراه نقره و چوب درخت ساج ساخته شده،مانند ضریح قدیمی است، ولی از نظر ارتفاع کمی بلندتر است و مساحت آن حدود ۳۴ مترمربع و تعداد پنجره‌های آن ۲۰ باب است. در بین الحرمین ۵۶ نخل به تعداد عمر شریف امام حسین (ع) کاشته شده است که در این ایام خادمان رطب و خرماهای نخل ها را چیده و بین زائران تقسیم می کنند. کربلا پیش از واقعه عاشورا نیز خالی از سکنه نبوده و قبل از اسلام قبرستانی برای مسیحیان بوده است. حائر که هم اکنون به بارگاه امام حسین علیه السلام گفته می شود، سرزمینی از دهکده های کهن بابلیان بوده است. سرزمین حائر در مجموعه ای قرار دارد که نام هر یک از آنها بر تمامی مجموعه نیز به کار می رفته و نام و موقعیت برخی از آنها چنین بوده است: حیر، غاضریه، نینوا، نوادیس، کربله، کربلا یا عقربابل. (مجله ارمغان، ١٣٨٨، شماره ٩) در عصر جاهلیت، اعراب در روز عاشورا روزه می گرفتند. تا پیش از واقعه کربلا، عاشورا یکی از روزهای عید رسمی بود که در چنین روزی مردم روزه می‌گرفتند. آنها در این روز لباسهای فاخر می‌پوشیدند و چراغانی و خضاب می‌کردند. (جواد محدثی‌، فرهنگ عاشورا، چ دوم، ص276) پس از آن که حضرت امام در کربلا به شهادت رسید، روز عاشورا میان مردم به روز حزن و اندوه شناخته شد و شیعیان آن روز را روز عزا و عزاداری قرار دادند. از این رو به نام عاشورای حسینی شهرت یافت. حدود ١١ ونیم از حرم خارج شدیم و تصمیم گرفتیم عراق را ترک کنیم. مردم کربلا اعم از خدمه تا پلیس فارسی نمی دانستند و برای پیدا کردن نشانی جایگاه ماشین های شلمچه مدتی سردرگم بودیم تا بالاخره متوجه شدیم باید چهارراه شهدا برویم. از طریق تابلوها به آن جا رسیدیم اما ماشین ها، مینی بوس و ون بود و برای شلمچه هم ماشینی نبود و یک ون هم که می رفت سرنشینانش کامل بود.

مدتی بعد پسر نوجوانی که تا حدودی فارسی می دانست گفت باید گاراژ بغداد یا وحید برویم اما ماشینی نبود که تا آن جا برود و یا رانندگان می گفتند گاراژ همین جاست. زن و شوهری هم سراسیمه برای ماشین های شلمچه می گشتند. به عباس حیدری و آنها گفتم باید ترمینال برویم ولی بهتر است اتوبوس ها را تعقیب کنیم تا به ترمینال برسیم و پس از طی کردن مسافتی حدود یک کیلومتر به ترمینال رسیدیم. کربلا علی رغم این که پردرآمدترین شهر مذهبی جهان است اما زیرساخت های شهری ضعیفی دارد و برای یک شهر توریستی با جمعیت یک میلیون نفر داشتن مترو ضروری است. کف ترمینال خاکی بود و نظم درستی هم نداشت. مسافرین، تا پیش از ظهر در نزدیک حرم بلیط تهیه کرده بودند. بلیط یک کاغذ ساده بدون ساعت دقیق حرکت و شماره صندلی بود. زمان حرکت یک بامداد اعلام شده بود اما ساعت ١٢ هم مسافرین بلیط دار سوار می شدند. مهم داشتن بلیط بود. ما با مبلغ بیشتری دو بلیط از زن و مرد عرب خوزستانی گرفتیم و صندلی جلو نشستیم. رفتار راننده هم با مسافرین محترمانه نبود. اتوبوس حدود ١٢ و نیم به سمت مرز شلمچه راه افتاد و ٨صبح به مرز شلمچه رسیدیم و سفری که عصر سه شنبه هفتم شهریور ١۴٠٢ آغاز شد در صبح نهم شهریور به سرانجام رسید.

************

مردی چون لعل بدخشی و دُر درخشی دکتر عبدالصمد دشتی که افصح الزمان، املح البیان، سعد سپهر سرفرازی، اختر برج بی نیازی، صاحب اخلاق رضیه و صفات مرضیه نظر به سابقه درخشان فرهنگی در کسوت وزیر فرهنگ وارشاد اسلامی دیلم و مدیر کل روابط عمومی اداره کل فرهنگ و ارشاد اسلامی بوشهر با رای قاطع دوستان به سرگروهی انتخاب شد تا ایشان هماهنگ کننده باشند. دستوراتش قاطع و نافرمانی از اوامرش غیر ممکن بود. در اولین قدم برای نشان دادن قاطعیت دستور داد نماز صبح در فلکه بندر ریگ به سمت شمال و در خرمشهر نماز ظهر وعصر را کامل بخوانیم. این دکتر خداجوی خداخوی و خداروی فاضل متین و صاحب طبیعت رزین، علمدار شمر کربلا در ریشهر پر بلا، با چوب ۴متری آمده بود که چون ماشین مناسب این چوب بلند نبود حسین ریشهری نژاد دشمن دودمان طاهرین مشهور به شمر ریشهر با دقت و ظرافت چوبش را به اندازه صندوق ماشین پژو یعنی یک متر و سی و سه سانتی متر برید و در صندوق جاسازی کرد. در میان راه دکتر با سحر معجز کلامش کرامات خودش را بیان می کرد و چنان من و عباس حیدری را منقلب کرد که دل از کوبیده و چشم از دیدار یاران شستیم و به کربلا عزیمت کردیم. از کرامات دکتر همین بس که توسط الهام درونی به شکل ناگهانی مخفی می شد و به سیم الهام متصل می شد. پرچم دکتر همه جا بلند بود و به برکت چوب یک متر و سی سانتی اش موکب حمام دار پیدا کردیم. هر چند دکتر پر از فضل و کرامت بود اما بدون برنامه کاروان را حرکت می داد. نه برای ما معلوم بود خوابمان کجاست نه مقصد و مقصودمان. دکتر بر این اعتقاد بود "می کشد الهام ما را سوی خود"

به پایان آمد این دفتر

در گشاد کار خود، مشکل‌گشایان عاجزند

شانه نتواند گشودن طره‌ی شمشاد را.

سال ۷۶ که سید محمد خاتمی ظهور کرد، بسیاری از هنرمندان و دلسوزان جامعه از جمله من، مجذوب او شدیم. خاتمی را اگرچه تحول خواه می‌دانستیم، اما از جنس «سیاست» به مفهوم «قدرت» نمی‌دیدیم. در آن زمان، همچون «پرویز پرستویی» در فیلم «لیلی با من است»، ناخواسته به خط مقدم و خاکریز سیاست کشانده شدم و برچسب اصلاح‌طلبی بر پیشانی ما زده شد.

از آمدن خاتمی تا دکتر پزشکیان، فعالیت سیاسی من نه برای کسب قدرت و نه برای مال‌اندوزی بود. پس از انتخابات ۸۸ به این اعتقاد رسیدم که بهترین اقدام سیاسی در ایران، تمرکز بر کار فرهنگی است. از سال ۹۴ که به مسئولیت اداره فرهنگ دشتی منصوب شدم، این شعار به هدف اصلی من تبدیل شد.

انتخابات تیر ۱۴۰۳، علی رغم قهر کردن درصد بیشتری از جامعه، با این تفکر که بهترین راه تغییر و اصلاح از مسیر انتخابات می‌گذرد، ستاد دکتر پزشکیان را در دشتی فعال کرده و با انگیزه خیرخواهی برای ایران، چراغی را به سهم خود روشن کردیم.

با انتخاب پزشکیان، خاطراتی از امید و آرزوهای تازه در زندگی سیاسی‌ام زنده شد. حس کردم که شاهد جریان خون تازه‌ای در رگ‌های حکومت هستیم، جریانی که می‌تواند به تحول و بهبود اوضاع منجر شود و پاسخگوی نیازهای روحی مردمی باشد که به انفعال و دلسردی رسیده بودند. این انتخاب نشانه‌ای از امکان تغییر و اصلاحات جدی در عرصه سیاسی کشور بود.

این امید و انگیزه، ما را به ادامه تلاش‌هایمان برای ساختن آینده‌ای بهتر هدایت می‌کرد.

اما تشکیل این دولت، به‌طور طبیعی خوشایند بسیاری نبود و به تدریج بهانه‌گیری‌ها به بحران‌سازی‌های جدی برای دولت تبدیل شد. مدیران منتخب دولت به شکل گسترده‌ای رد صلاحیت شدند و این روند چالش‌های جدی برای تحقق وعده‌ها ایجاد کرد.

از سوی دیگر، بی‌توجهی به حامیان و فعالان ستادها و تلاش برای راضی نگه‌داشتن گروه‌های سیاسی مختلف با شعار وفاق، به‌ویژه در شرایط فشارهای پیدا و پنهان، باعث شد که دولت پزشکیان نتواند وضعیت خوبی برای کشور رقم بزند. این رویکرد، بر توانایی دولت در تحقق برنامه‌ها و آرمان‌هایش تأثیر منفی گذاشت و موجب شد که دستاوردهای مورد انتظار محقق نشوند.

متأسفانه، آنچه از فعالیت سیاسی تاکنون نصیب من شده، رد صلاحیت در دستیابی به هر جایگاهی حتی در بخش صنعت، فاصله گرفتن از فعالیت فرهنگی و بروز استعدادهای شایسته‌ام در زمینه هنر و مهم‌تر، به خطر افتادن معیشتم بوده است. در زندگی من، سیاست دستاوردی نداشته و اکنون در عرصه فعالیت سیاسی به بن‌بست رسیده‌ام.

به گفته بزرگی، هر زمان که یک سیاست‌مدار در جامعه ما خاطرات خود را نوشت و متن آن سرشار از شادمانی، کار و تلاش و خدمت بود و از حذف، طرد، تبعید، حاشیه‌نشینی، ناجوانمردی و بی‌احترامی گله و شکایت نداشت، سیاست‌ورزی عاقبت مثبتی خواهد داشت.

اکنون به این نتیجه رسیده‌ام که از عرصه فعالیت‌های سیاسی کناره‌گیری کنم و سال‌های باقی‌مانده از زندگی‌ام را صرف فعالیت‌های فرهنگی نمایم. با این حال، تعهدی که به حامیان، اعضای ستاد، همراهان و مردم حامی پزشکیان دارم مرا وادار می‌کند که به عنوان یک مطالبه‌گر سیاسی و اجتماعی ادامه دهم و صدای مردم باشم. با این امید که با تکیه بر تجربیات گذشته و همبستگی بیشتر، بتوانیم به سوی آینده‌ای روشن‌تر و بهتر برای مردم حرکت کنیم.

شرم فرات

شرم فرات

فرات از دیدن سقا بسی بی تاب می گردد

مگو دریا، که دریا از خجالت آب می گردد

تو را ماه بنی هاشم لقب دادند، یا عباس

رُخت رشک جمال چهره مهتاب می گردد

سکینه منتظر شاید عمو با آب برگردد

که آیا اصغر لب تشنه اش سیراب می گردد؟

علی اصغر شش ماهه عطشان است و بی تاب است

به تیر حرمله آخر ولی در خواب می گردد

حسینش سرور و مولا و یار و مقتدا باشد

که تا آخر به دور خیمه ارباب می گردد

ادب دارد که در آخر «اخا ادرک اخا» گوید

مُبادی، حضرتش بر جمله ی آداب می گردد

حریفش در تمام لشکر دشمن نباشد کس

از این رو او دچار لشکر اعراب می گردد

عمود آهنین وقتی که بر فرقش فرود آمد

سرش همچون شهید شاهد محراب می گردد

کجا دیدی که سقا با لب تشنه کنار آب

فدای رهبرش با جمله اصحاب می گردد؟

حق الیقین زینب

حق الیقین زینب"

حق الیقین عین الیقین زینب

در کربلا هنگامه بر پا کرد

رطلی گران زد دختر زهرا

شمر و یزید و کوفه رسوا کرد

بی پرده از ظلم و تباهی گفت

خون می تراوید از رگش غیرت

افلاکیان با چشم خود دیدند

پُر زیب و پُر فَر زینب عزت

پر شور تر از هر چه پنداری

زینب ندید الا جمیلا را

می دید با چشم دلش آن گاه

عیناً تُسَمّا سلسبیلا را

ظلمت زبون تر از زبون گردید

بر جان هر آزاده ای آن جا

رازی نهانی بر ملا گردید

درس حقیقت داد بر دنیا

افتادن استاد صدری و حمیدزارعی به دست آمریکایی ها


افتادن استاد صدری و حمیدزارعی به دست آمریکایی ها
در روزی فیروز و ساعتی سعداندوز وقتی برای صید ماهی در آب‌های آرام خلیج فارس به همراه حمید زارعی از شاگردان کارگاه شعرم، به سیر و سفر دریایی مشغول بودیم، ناگهان قایقی تندرو و بزرگ با تعداد زیادی کماندو به سوی ما شتافتند. زارعی که خود را باخته بود و از سویی می خواست جلوی استادش اظهار فضل کند رجزخوان گفت:
گر او مرد، ما جمله مردافکنیم، ور او شیر ما جمله شیر اوژنیم
من بر سرش نعره زدم و گفتم:
جز به تسلیم و رضا کو چاره‌ای
در کف شیر نری خون‌خواره‌ای
اما یکی از آن کماندوها که هیئتش مهیب و کسوتش غریب، رویش از آفتاب سوخته و آرواره هایش فرو رفته بود با خشم تمام گفت:
شیر کو تا کف و سر پنجه من را بیند
نگاهی به زارعی کردم و گفتم حالا بخورش
ما را دست وکتف و چشم بستند و به بیابانی بردند نمکزار که نه چشم را از آن نوری بود و نه دل را از آن سروری.
زارعی را نهانی چنان چه می دانی خود را باخته بود و از همان لحظات آغازین لرزه بر استخوانش افتاده بود اما باز از لاف و گزاف باز نمی ایستاد و در ظاهر چنان اظهار مردانگی می نمود که هر کس می شنید می گفت در تمام عمر رزمجو بوده است. اما با یک سیلی کماندویی فراخ شانه غول پیکر عفریت صورت، زبان در کام گرفت و نفسش هم به سختی بالا می آمد.
روز بعد ما را چشم بسته بر ترک تانک بنشاندند و تا شب برآندند. شبانگاه برای استراحت فرود آمدند. صبح وقتی اذن چشم گشودن دادند خود را در جایی دیدیدم که کسی آنجا تاکنون ندیده است.
تا چشم کار می کرد بیابان بود. فهمیدیم آنجا صحرای عربستان است و به اسارت ارتش آمریکا در آمده ایم. من و بیچاره زارعی در گوشه ی اسارت سر به زانوی فکرت، سوداهای خام می پختیم و ناامید آه سرد از جگر پردرد می کشیدیم. من زارعی را دلداری می دادم که توکل به خدا کن و اندوه مدار که خدا کریم است. اما او با ناله و آه از بخت بد خود در شکایت بود. صبحانه مختصری به ما دادند و لحظاتی بعد یکی از آنان که فارسی را خوب تکلم می کرد آمد و گفت شغلتان چیست؟ زارعی به قصد حیله و زرنگی گفت من چوپان گله استاد صدری هستم. یارو چادر را ترک کرد و با ارشدش آمد و برایش توضیح می داد که این مو بور چوپان گله استادش هست. فرمانده با شنیدن توضیحات مترجم دستور داد زارعی را سوار شتری کنند و پی بزچرانی بفرستند. زارعی را با ۵٠ بز به چراگاه فرستادند. او را نهیب دادند اگر خونی از دماغ بزی آمد سرت را می بریم.
فرمانده از مترجم پرسید که بپرسد در چه زمینه ای استادم. گفتم مشق فلسفه می کنم و دستی در ادبیات دارم. فرمانده ذوق زده شد و گفت من عاشق فلسفه و ادبیاتم. روزی در سه نوبت صبح و عصر آموزش فلسفه و شب حکایات طنز برایم بخوان. فرمانده که پس از روز اول مرا استادی کامل و آدمی خارق العاده پنداشت در نهایت احترام مرا تکریم می کرد.
پس از سه ماه که روزگار من این گونه در اسارت گذشت، زارعی که از سرباران سیاه چهره آمریکایی سیاه تر شده بود را پیش من آوردند و گفتند در مذاکره آمریکا با ایران یکی از شروط آزادی استاد صدری بوده و بدین خاطر با اکرام و احترام ما را آزاد کردند.

طنز بازی رئال وبارسلونا

برخی انسان ها همیشه در حال آموختن هستند و عطش یادگیری و دانش اندوزی شان باعث شده زمان و مکان نشناسند. یکی از این انسانهای خردمند دانش اندوز استاد تاریخ دان غلامرضا عوض نژاد است. ایشان شیفتگی اش به کتاب و مطالعه اندازه ندارد. دوست دارد هر کتابی را داشته باشد حتی کتاب دفتر سفید نقاشی. حال تصور کن استاد حدود یک شب و در اوج حساسیت بازی رئال مادرید و بارسلونا در حالی که مشغول مطالعه کتاب بوده به حمید زارعی که غرق در تماشای بازی است و ضربان قلبش از استرس از شماره خارج است تماس می گیرد و پیرامون کتاب شیخ علی معکوس نوشته حمید حق جو و کلاخای اسکندر احمد نیا می پرسد تا مجهولاتش معلوم گردد. به بخشی از این مکالمه و به قول تئاتری ها دیالوگ های رد و بدل شده بین این دو اشاره می کنیم

عوض نژاد: سلام و شب بخیر. حالت خوبه

زارعی: سلام ممنون. آخ. خاک بر سرش

عوض نژاد: چی

زارعی: خاک بر سر وینیسیوس

عوض نژاد: چرا، جینیوس که در اساطیر رومی فرشته نگهبان آدم از تولد تا مرگ است.

زارعی: نه استاد این فقط فرشته مرگه که بدتر از طارمی ده تا توپ یکیش گل می کنه

عوض نژاد: جنیوس در باورهای ما شبیه به اجنه هست

زارعی: دقیقا استاد. این هم مثل اجنه هاست. ميمون قشنگترشه. گل بزن نکبت

عوض نژاد: مگه چه می کنی

زارعی: فینال جام حذفی اسپانیا بین رئال مادرید و بارسلونا رو می بینم

عوض نژاد: بارسلونا در ایالت کاتالونیا قرار داره که سالهاست دنبال خودمختاری است. از اواخر دهه ۱۹۵۰ تا اوایل دهه ۱۹۷۰، کاتالونیا شاهد رشد سریع اقتصادی و جذب بسیاری از کارگران از سراسر اسپانیا بود که بارسلونا را یکی از بزرگ‌ترین مناطق شهری صنعتی در اروپا ساخت و کاتالونیا را به مقصد مهم توریستی تبدیل کرد

زارعی : گلللل. شیر امباپه

عوض نژاد: باعرض پوزش بد موقع تماس گرفتم. کتاب معکوس اولین شاعر محلی رو دارم مطالعه می کنم. شیخ علی عاشوری چه سالی فوت کرده؟

زارعی : آنجلوتی باید تیمش هجومی تر کنه. این گارسیا همه ش داره سوتی میده

عوض نژاد: لوتی نه، شیخ علی عاشوری منظورمه

زارعی : نمی دونم استاد. هر چی تو کتاب نوشته درسته

عوض نژاد: نوشته 1326 و با این تفاسیر هم دوره سید علی نقی دشتی بوده، آیا نجف هم هم دوره بودن؟

زارعی: گللللل. چه گلی. چه سری. آفرین شوآمنی

عوض نژاد: ببخش بد موقع تماس گرفتم. اما برام سؤاله و ذهنم درگیرشه

زارعی: تو طرفدار رئالی یا بارسلون

عوض نژاد: هیچ کدومش می خوام بدونم شیخ علی با سید علی نقی در نجف هم درس بودن

زارعی: نه نبودن. وای خدایا بیچاره شدم

عوض نژاد: چی شد حمید

زارعی: گل خورد

عوض نژاد: دور از ادبه. کی گوه خورد

زارعی: رئال گل خورد. گللل

عوض نژاد: فقط اینو جواب بده زحمت کم می کنم. شیخ علی قطعا اولین شاعر محلی سراست؟

زارعی : آره

عوض نژاد: ببخش بد موقع زنگ زدم. شب بخیر

زارعی: شبت رئالی

به بهانه زادروز استاد صدریان مطلق_نابغه قرن

به بهانه زادروز استاد صدریان مطلق_نابغه قرن

جهان در دوران مدرن و پست مدرن نوابغ زیادی را دیده است که تاثیرات زیادی بر جهان داشته اند اما بی شک هیچ کدام از آنان به اندازه استاد صدریان مطلق اثر گذار نبوده اند.

صدریان چیزی فراتر از یک فیلسوف، یک دانشمند و یک هنرمند بوده است. او طلیعه‌داری است که در هر دو زمینه‌ی شهرت و تفکر در صدر است. صدریان همه‌چیز دانی است که در حوزه‌های مختلف فعالیت‌های بشری تبحر دارد.

او نویسنده، تاریخ نگار، فیلسوف و مربی مشهور دوران روشنگری است.

در عرصه مربی گری و استعداد یابی از روش‌های تمرینی مدرن و پیشرفته استفاده کرد و فقط به فنون مرسوم بسنده نمی‌کرد، و تاکیدش بیشتر بر تناسب اندام بود، چیزی که علم بدن سازی آن را کم داشت و نتیجه متد صدریان تولد رونالدو در دنیای فوتبال بود.

صدریان که از دوران کودکى، روح عصیان گرى در نهادش نمایان بود، بر خلاف میل پدر، که میل داشت صدریان پزشک یا خلبان شود، نویسندگی و فلسفه را پیش گرفت و نام صدری را براى خود برگزید و در سال ١٣۶٠ خورشیدی و 1981 میلادی در سه سالگی، اولین اثر خود را که تراژدی خنده بود منتشر ساخت که به 29 زبان زنده دنیا ترجمه شد.

صدری تاثیر عظیمی بر توسعه تاریخ نگاری به واسطه ارائه راه های جدیدِ نظر به گذشته داشته است

در زمینه مفهوم معرفت که سابقه بسیار طولانی دارد، صدری با نبوغی حیرت‌انگیز و شرحی عمیق بر اندیشه ‌های ارسطو، نقش بی‌بدیلی در مفهوم معرفت ایفا نمود.

صدری برای توسعه فرهنگ و هنر فلسفه لذت از هنر و طرح واره حکمت برای حقیقت را ارائه داد. این ایده چون دهها سال از جامعه فرهنگی و هنری ایران جلوتر بود در فرانسه جایگاه مهمی پیدا کرد و نشان شوالیه برای صدری به ارمغان آورد. دولت فرانسه از استاد صدری به عنوان استاد مهمان ممتاز دعوت به همکاری کرد و دانشگاه سوربن کرسی صدری شناسی را به افتخار حضور وی در فرانسه راه اندازی کرد.

استاد صدری تربیت مدیران فرهنگی را مهم تر از هنرمند پروری می دانست چون معتقد بود هنرمندی ذاتی است و مدیریت فرهنگی اکتسابی اما یک مدیر برجسته فرهنگی می تواند هنرمندان ممتازی را کشف و به جامعه معرفی کند. صدریان معتقد است مديران فرهنگی موفق، مديرانی هستند که آگاهی ها و اطلاعات لازم و کافی از پيشينه ی فرهنگ دينی و ملی خود را دارند و به خوبی و با درايت لازم می دانند که چه چيزی را بايد به مخاطب خويش منتقل کنند و از ابعاد و زوايای رویدادهای فرهنگی جامعه اطلاع کافی دارند. به اعتقاد صدریان کسانی صلاحيت تصدی مديريت های فرهنگی را دارند که به کارآمدی

فلسفه لذت از هنر و طرح واره حکمت برای حقیقت

اعتقاد و باور کامل داشته باشند. در مکتب استاد صدری افراد اندکی توانسته اند مدارج ترقی را طی کنند و اغلب مدیران مثل حمید زارعی رفوزه بوده اند اما پس از سال ها استعداد نوظهوری در مکتب صدری شکوفا شد که اکنون در کسوت مدیر فرهنگسرای خورموج تاثیر گذارترین مدیر فرهنگی خاورمیانه است.

فلسفه کبوتربازی استاد صدری

یکی از متبحر ترین کبوتربازان تاریخ استاد صدری است. استاد با این فلسفه که پرواز کبوتر، پرواز بدبختی‌هاست به کبوتر بازی علاقه مند شد. او هر بار که کبوتری پرواز می داد احساس می کرد بخشی از فقر و فلاکت از زندگی اش دور می شود.

استاد صدری هنگامی که دریافت کبوتر بازی می تواند به فعالیتی پرسود و پرلذت تبدیل شود اولین باشگاه کبوتر بازی را با نام غولی تأسیس کرد. با تأسیس این باشگاه، شرکت آدیداس اسپانسر باشگاه غولی شد و استاد صدری به تربیت کبوتر بازان و کبوتران مسافتی پرداخت.

وی که هدفش از کبوتربازی پراندن بدبختی و مشکلات و فقر خودش بود پس از اینکه طی مدت کوتاهی از این طریق ثروت اندوزی کرد، ثروتش را برای توسعه فرهنگ و هنر مصروف داشت و با تأسیس اداره فرهنگ و فرهنگسرا به تربیت نوجوانان و جوانان دیارش همت گمارد که در زمان کوتاهی دهها محمدصادق بهزادی تربیت و به جامعه فرهنگی وهنری معرفی شدند

فلافل نامه حسنک 

فلافل نامه حسنک

پس از ۶ سال و ۶۶ روز_ حسنک، فلافل مخصوص خود را بار دیگر به منوی ساندویچی اش افزود. این خبر مهم ترین رویداد جهان در سه روز گذشته بوده است. با اعلام این موضوع موجی از شادی در فلافل دوستان و ناراحتی در ساندویچی های فلافل فروش ایران و افغانستان ایجاد کرد. برخی از رؤسای جمهور جهان نیز پیام های مهمی صادر کردند.

امامعلی رحمان رئیس جمهور تاجیکستان در پیامی مفصل با اشاره به تاثیر فرهنگی فلافل حسنک بر روابط کشورهای فارسی زبان گفت: فلافل حسنک به عنوان ساده‌ترین و موثرترین راه‌ برای معرفی فرهنگ‌ها به یکدیگر عمل می‌کند و به ایجاد ارتباطات بین‌المللی و تقویت روابط دوستانه بین کشورهای فارسی زبان جهان کمک می‌کند.

اردوغان رئیس جمهور ترکیه نیز در بخشی از پیامش با تبریک به پزشکیان رئیس جمهور ایران اظهار داشت: جای خرسندی و خوشبختی است که در دوره حیات حسنک زیست می کنم. فلافل حسنک برای زندگی ضروری است. فلافل حسنک همچنین برای روابط سیاسی و اجتماعی ترکیه و ایران نیز ضروری است.

رابرت اف. کندی جونیور وزیر بهداشت آمریکا نیز با اظهار خوشحالی گفت: با خوردن فلافل حسنک می‌توانید به شکلی بی‌خطر و خوشمزه، پروتئین دریافت کنید. آن را با سبزیجات مورد علاقه خود ترکیب کرده و لذت ببرید!

هم چنین جاستین ترودو وزیر بهداشت کانادا طی پیامی نوشت: فلافل حسنک با داشتن انواع ویتامین B به حفظ انرژی در طول روز کمک می‌کند. وقتی فلافل حسنک باشد، دیگر به مصرف نوشیدنی‌های انرژی‌زا نیازی نیست!

فلافل حسنک به دلیل داشتن کلسیم، برای ساخت استخوان‌های قوی و محافظت از آن‌ها عالی است. کلسیم برای محافظت از ما در برابر سرطان، دیابت و فشار خون بالا نیز مفید است.

برنار کوشنر وزیر بهداشت فرانسه نیز بیان داشت: فلافل حسنک حاوی آهن است که به گردش خون مناسب کمک می‌کند و البته در مهار بیماری‌های مربوط به خون نیز موثر خواهد بود. فلافل حسنک، میان وعده‌ای سالم و خوشمزه برای همه افراد است.

فلافل حسنک به دلیل داشتن زینک، برای تقویت سیستم ایمنی بدن مناسب است. این غذا، خواص زیادی برای بدن دارد. می‌توانید آن را در کنار افرادی که دوست دارید بخورید و لذت ببرید!

بیش از صد تن از مقامات عالی رتبه جهان و هزاران هنرمند و ورزشکار نامی ایران و جهان خوشحالی خود را از اضافه شدن فلافل به منوی ساندویچی حسنک ابراز کردند.

اما چرا فلافل حسنک در جهان ممتاز است.

فلافل حسنک به خاطر ادویه و چاشنی خاصی که دارد و هنوز کسی مطلع از فرمول آن نشده دارای بو، مزه و عطر خاصی است.

اعلی ترین نخود، سیب زمینی، پیاز و سیر جهان برای فلافل حسنک کشت و تولید می شود و با مرغوب ترین روغن آووکادو طبخ می شود.

فلافل حسنک ۶۶ خاصیت دارد که برخوردار از انواع ویتامین های B. C. A _ هزار کالری، سیصد کیلو کالری، ١۴٠ گرم فیبر، و حاوی مقادیر زیادی آهن، مس، فولات، منیزیم، روی، پتاسیم، نیاسین، ویتامین B5، کلسیم و بسیاری از ریزمغذی های دیگر است. فلافل حسنک منبع خوبی از فیبر و پروتئین گیاهی است، دو ماده مغذی که به طور هم افزایی به شما کمک می کند تا در طول روز بیشتر سیر بمانید و موجب کاهش وزن می شود.

ثابت شده است که فلافل حسنک برای کنترل قند خون مفید است.

مطالعات نشان داده است که فیبر نخود فلافل حسنک ممکن است با کند کردن جذب کربوهیدرات به کنترل سطح قند خون کمک کند و این باعث افزایش آرام قند خون می شود نه افزایش ناگهانی آن.

علاوه بر این فیبر نخود فلافل حسنک با بهبود سلامت روده و همچنین کاهش خطرات بیماری های قلبی و سرطان روده ارتباط دارد.

تحقیقات دانشمندان نشان داده است خوردن فلافل حسنک باعث افزایش طول عمر می شود و هر قرص فلافل حسنک یک ساعت به عمر انسان می افزاید.

یونسکو امسال را سال فلافل حسنک نام گذاری کرده است

«شکیبای آشپزباشی»

«شکیبای آشپزباشی»

زندگی انسان های موفق آمیخته ای از دانش و تجربه است. تجربیات گذشته ما می‌توانند به عنوان منابع ارزشمندی برای دستیابی به موفقیت‌های جدید عمل کنند. هر تجربه، چه مثبت و چه منفی، می‌تواند درس‌های مهمی به ما بیاموزد و ما را در مسیر پیشرفت و موفقیت هدایت کند. اشتباهات بخشی از زندگی و مسیر موفقیت هستند. با یادگیری از اشتباهات گذشته، می‌توانیم از تکرار آن‌ها جلوگیری کنیم و بهبود یابیم. برای این کار، باید به اشتباهات خود به عنوان فرصت‌های یادگیری نگاه کنیم و از آن‌ها درس بگیریم.از جمله افراد موفقی که با کسب تجربه و درس گرفتن از خطا و اشتباه پله های رشد و ترقی را طی کرده حمید شکیباست. شکیبا اگر چه به عنوان هنرمندی فعال در حوزه شعر، نویسندگی، تحقیق و تالیف، مجری گری و گویندگی، خبرنگاری، فیلم سازی و نمایش نامه نویسی دستی بر آتش دارد و سابقه مدیریت اداره فرهنگ وارشاد اسلامی، فرهنگسرا، انجمن ادبی، هیات کوهنوردی و واحد آفرینش های ادبی حوزه هنری و... هم در کارنامه دارد اما اصل شهرت و حسن شهرتش به آشپز بودنش برمی گردد. شکیبا از کودکی استعداد آشپزی اش با ریختن نمک در تنگ شربت شکوفا شد و به خاطر این کارش، خواهرش کتک مفصلی خورد.

مهارت شکیبا در پختن غذاهایی است که هیچ کس نمی پزد و امکان مقایسه با آن نیز وجود ندارد. غذاهایی مثل شوشتری پلو، مرغ پرتقالی، مسمای پرشکر بادمجان، کتلت ماهی و دهها غذای دیگر. او البته در آشپزی دسته گل هایی هم به آب داده مثل روزی که خورش گوشت روی اجاق گذاشته بود و خودش به سالن همایش رفته بود و براثر سوختن غذا و حتی دیگ به مدت یک هفته زبان سرا که در طبقه زیرین خانه دوره مجردی اش قرار داشت تعطیل شد.

یا وقتی که به همراه تعدادی از هنرمندان فرهنگسرای خورموج به اردوی تخت جمشید رفته بودند و شکیبا داوطلب تهیه نهار شد. در آن روز هنرمندان که از صبح برای بازدید از تخت جمشید رفته بودند و ساعت 4 عصر برگشتند از گشنگی در حال تلف شدن بودند و سراسیمه سراغ غذا و نهار رفتند. غذای طبخ شده شکیبا مرغ ربی بود و بیچاره ها پس از چند لقمه از شوری بسیار زیاد غذا، فشارشان از بیست گذشت و چند نفرشان راهی بیمارستان شدند. یا در سفر شمال به همراه چند تن از اعضای شبانه ادبی فایز، شکیبا به جای آرد، کود شیمیایی را در ملاط کتلت ماهی ریخته بود که اگر گربه بیچاره از غفلت شکیبا استفاده نکرده بود و کتلت شکیبا را نخورده بود اکنون برخی از اساتید معظم در قطعه هنرمندان دفن بودند. نتیجه گیری اینکه برای خوردن غذاهای منحصر به فرد شکیبا چند توصیه الزامی است:

1-داشتن بیمه تکمیلی و نزدیکی به مرکز درمانی

2- برخورداری از دندان سالم وتیز و بران

3-خوردن غذا با انواع سس ها و نوشیدنی ها تا مزه بد و نامعلوم غذا حس نشود

4- داشتن شکم پولادین و روده و معده آهنین

5- پیش مرگ کردن محمد صادق بهزادی

آن دوست که صادق است اما نیست

آن دوست که صادق است اما نیست

بازیگر حاذق است اما نیست

در عهد شکستن اوستاد است و

در دوستی ابلق است اما نیست

خود را به کری چو می زند گاهی

پندار که احمق است اما نیست

در بازی بی دفاع و دروازه

فوروارد موفق است اما نیست

خورشید شب است در میان جمع

روشن گر و بارق است اما نیست

کی درک کند عقل ما آنکه

مشهور به منطق است اما نیست

حسنک آشپزباشی

حسنک آشپزباشی

خورموج که به نگین فرهنگی جنوب مشهور است و فرهنگ دوستی و فرهنگ پروری این مردم زبان زد است، تنها شهرتش به علما و شاعران و نویسندگانش نیست بلکه مهمان نوازی خورموجی ها نیز سابقه دیرینه ای دارد. بی شک مردمی که مهمان نوازند دارای کدبانوها و آشپزهای ماهری هم هستند. در دربار محمدخان، جمال خان، داراب خان و... همیشه آشپزهای ماهری بوده اند اما هیچ کدام از آشپزهای بنام دشتی که هرکدام سرآمد استان بوشهر بوده اند با استاد مسلم آشپزی جناب مستطاب حسن شنوا طبع، قابل قیاس نیستند و به قولی انگشت کوچیکه او نشده و نمی شوند و به گرد پایش نمی رسند. شنوا طبع ژن آشپزی نه از اجداد و آبا که در گهواره به او وحی شد. در ششمین روز تولدش فرشته وحی نازل شد و حکم پیامبری آشپزی بر او جاری شد. حسنک از شش ماهگی که توان خوردن غذا داشت غذاها را پس می زد. پدرش بزرگترین منجم و پیشگوی خورموج را خبر کرد و تشخیص داد در پیشانی حسن مهارت آشپزی نوشته شده و باید بهترین آشپز ایران را استخدام کرد تا بتواند ذائقه حسنک را برآورده کند. تلاش های بزرگترین آشپز ایران هم بی نتیجه بود و نتوانست رضایت حسن را جلب کند. حسن تا دو سالگی تنها شیر و آب، غذایش بود و از دو سالگی تا شش سالگی آب پرتقال، آب آناناس، کمپوت گیلاس و گلابی می خورد و در چهل سالگی نیز علی رغم اینکه روزی ١۶ وعده غذا می خورد به علت سوء تغذیه در کودکی به وزن ایده آل نمی رسد. حسنک از ۶سالگی قادر به پختن غذا بود و مرغ پرتقالی و شوشتری پلو توسط او منتشر شد. حسنک هر چهل روز یک آیه آشپزی بر او نازل می شد که مهم ترین آن، این آیه ها بود.

_ غذا خوردن مثل عشق ورزیدن است

_ دست پخت خوب از اندام زیبا مهم تر است

_ زندگی کن، عاشقی کن و غذای خوب بخور.

_ کسی که خوب غذا نخورده باشد، نمی تواند خوب فکر کند، خوب عاشق باشد و خوب بخوابد.

_ غذا برای زندگی ضروری است

پس آن را خوب درست کن.

حسنک بزرگ و بزرگتر شد و پس از اخذ دیپلم به او وحی شد که ساندویچی بزند. حسنک همزمان با تأسیس ساندویچی به خواستگاری هم رفت.

حسنک در مراسم خواستگاری به همسر آینده اش گفت: من آشپزی را آموخته ام و این برای شروع عشقمان کافی است.

همسرش هم گفت: راه رسیدن من به قلب تو از طریق جغرافیای معده است.

ساندویچی حسنک در مدت اندکی شهره جهانی پیدا کرد و حسنک مریدان زیادی پیدا کرد. پزشکان، بیماران را به خوردن ساندویچ حسنک تجویز می کردند و روان شناسان مشکلات تحصیلی و روانی بیماران خود را توصیه به خوردن ساندویچ حسنک می کردند. رؤسای جمهور مهمانان ویژه خود را با ساندویچ حسنک پذیرایی می کردند. معمولا کمترین زمان سفارش ساندویچ حسن ۶ماه بود. گروه دست بوسی در اردیبهشت ١۴٠١ با اصرار و التماس برای ٢٩ اسفند ١۴٠٢ وقتی از حسنک گرفتند و حسنک به شرط پختن املت برای ۴ نفر قبول دعوت کرد. از آنجا که حسنک فقط و فقط مواد آشپزی اش تولید خودش بود برای ۴ نفر دو عدد تخم مرغ، ٨ عدد گوجه، ٣ عدد پیاز، یک عدد فلفل دلمه و ادویه مخصوص آورده بود. با خبر دارشدن هنرمندان دیگر و رئیس انجمن هنرهای نمایشی خورموج جمعیت از ۴ نفر به ١٢ نفر رسید. اعضای گروه با ترس ولرز از حسنک خواستند تعداد ملاط را افزایش دهد اما در کلوت های مند هیچ موادی جز گوجه اضافی آن هم در خورجین نبی حیدری نبود و حسنک ناچار شد ٢۴ عدد گوجه را صرف املت کند تا شام گروه دست بوسی را تهیه کند. در تاریکی شب حسنک متوجه نشد که برخی از گوجه ها خراب و به جای نمک.،گچ ریخته است. اعضا پس از میل کردن اولین لقمه به شکم درد و اسهال افتادند و بقیه املت ها به سگی که در کنار پاشلی بود داده شد اما سگ نیز پس از چند لقمه از پا در آمد. آبروی ۴۰ ساله حسنک در شام ویژه گروه دست بوسی از بین رفت و تیتر فردای روزنامه ها شد: حسنک آشپز مشهور دیروز، ورشکسته امروز _

حسنک رخت آشپزی را آویخت.

حسنک از آن روز اعتبار سی ساله اش از بین رفت و بار دیگر وحی نازل شد و گفت: به هنر روی بیاور و از آن روز حسنک وارد عرصه تاتر شد و در سال ١۴٠٣ تمام عناوین بازیگری و کارگردانی را درو کرد

صادق نامه قسمت چهارم_بهزادی درمسابقه فوتبال

پس از باخت متعدد ومکرر استقلال در دربی، محمدصادق بهزادی الاصل خورموجی که هواداری از استقلال‌ را از پدربزرگ پدرش به شکل موروثی به ارث برده است دچار افسردگی شدید شد. روان پزشکان روزها و شب ها درگیر معالجه وی شدند اما افاده و افاقه نکرد. در این میان پروفسور علی باشی پیشنهاد سازنده ای داد و اظهار داشت دوای دردش را من می دانم. باشی که مترجم زبانهای خارجه و داخله است علی رغم مشغله فراوان و نقش حیاتی اش در صنایع نفت و گاز کار و بارش را تعطیل کرد و تدارک یک مسابقه فوتبال با پرسپولیس فقیه حسنان را داد. در یک جمعه فرح بخش تیمی متشکل از نخبگان هنر و در رأس آن محمد صادق بهزادی به فقیه حسنان رفتند و با داوری کولینا در استادیوم تازه تأسیس فقیه حسنان مسابقه فوتبال هنرمندان استقلالی خورموج با پرسپولیس فقیه حسنان آغاز شد تا بدین وسیله عقده باخت استقلال تهران را بر سر پرسپولیس فقیه حسنان خالی کنند. با اصرار و التماس، صدریان مربی پرافتخار خورموجی، پذیرفت تا از راه دور و به وسیله اینترنت تیم را هدایت کند. صدریان تذکر و تأکید کرد، همه تیم باید در خدمت بهزادی باشند و فقط به او پاس دهند و بهزادی نقش تمام کنندگی را ایفا کند. در ابتدای بازی تیم فقیه حسنان با حملات متعدد در پی گشودن دروازه هنرمندان استقلالی بود اما دفاع محکم و دروازه بانی حمید زارعی که گهگاه به جای توپ دنبال عینکش می گشت باعث شد دروازه هنرمندان بسته بماند. در ثانیه ۶بازی بهزادی پس از یک و دوی شنواطبع و باشی صاحب توپ شد و شوتی با شدت ۶٠٠ کیلومتر در ساعت به تیر زد که ناگهان اوج گرفت و پس از ربع ساعت توپ به زمین آمد. پس از برگشت توپ به زمین، روی توپ نوشته شده بود اگر یک بار دیگر توپ به کره مریخ آمد توپ را پنچر می کنیم. کولینا بابت این حرکت به بهزادی کارت آبی داد زیرا این حرکت شامل کارت زرد و قرمز نمی شد و برایش قانونی نوشته نشده بود. بهزادی با این حرکت زهر چشمی به بازیکنان حریف داد و تیم مقابل فهمید با چه اعجوبه ای روبروست. بهزادی چند لحظه بعد با قیچی برگردان از میانه زمین توپ را به سمت دروازه حریف شلیک کرد که دوباره به تیر خورد و توپ بلوکه گشت و مستقیم وارد دروازه خودشان شد. تماشاگران بی نزاکت فقیه حسنانی برای از بین بردن انگیزه در بهزادی شروع به شعار هایی از قبیل: نه قایق نه کشتی ، بهزادی خیلی زشتی_

توپ تانک فشفه صادق باید گم بشه و...سر می دادند.

این شعارها بهزادی را مثل مار زخمی کرد و در یک حرکت انتحاری زمین را شخم زد و با 160 کیلومتر در ساعت، وارد خط 18 حریف شد که یک نعره غولی با خطای شدیدتر از شدید قلم پای بهزادی را نشانه گرفت و بهزادی که از شدت خطا به خود می پیچید با اورژانس هوایی به بیمارستان منتقل شد. در حالیکه این بازی به صورت مستقیم از رادیو محلی فقیه حسنان پخش می شد تمام بینندگان و شنوندگان نگران حال بهزادی شدند و بیمارستان خورموج مملو از حضور علاقه مندان بهزادی بود. بهزادی از استرس درد و بیمارستان بیهوش شد و در بخش آی سی یو بستری شد. بهزادی طی عملی حساس که ٢٠ ساعت طول کشید و پس از 14 روز مراقبت ویژه از بیمارستان مرخص شد. جیانی اینفانتینو رئیس فیفا ضمن پیگیری حال بهزادی، کفش های او را برای استفاده در موزه فیفا خریداری کرد و هم اکنون کفش فوق ستاره بی چون و چرای فوتبال هنرمندان خورموج با تمهیدات ویژه ای در موزه فیفا نگهداری می شود

صادق نامه -قسمت سوم - صادق در ادموند در موند

صادق نامه، قسمت سوم، بهزادی در ادموند در مند

وقتی از یک بازیگر حرفه ای، خوش ترکیب، خوش صدا و خوش کلام، خوش لباس، خوش فرم، خوش آتیه و همه خوشی ها یاد می کنیم نه بهروز وثوق و نه آرنولد و نه لئوناردو دی‌کاپریو و نه مارلون براندو بلکه عقاب عرصه صحنه تأتر و سینما محمدصادق بهزادی به ذهن متبادر می شود. بهزادی متولد آینده است یعنی همیشه دهها سال از زمان جلوتر است. اصلا هوش مصنوعی بر اساس ذهن و خلاقیت او ساخته اند. اگر هر بازیگری دنبال افتخار بوده است ولی بهزادی خود افتخار است. امثال دی لوئيس، والتر برنان تا جک نیکلسون در نهایت موفق به کسب اسکار شده اند اما مثل بهزادی افتخار نقش آفرینی در نمایش های حسن شنوا طبع و یونس طاهانی را نداشته اند. بهزادی اما نمایشی را بازی کرده که هم تاتر بود و هم نبود، در کنسرتی نقش آفرینی داشته که هم موسیقی بود و هم نبود. کارگردان فرزانه صاحب طبع ذوفنون ادموند در موند نجم المحققین و شمس المدققین امیر احسان کدخدایی پس از محک زدن ۶هزار و ۶۶۶ بازیگر بزرگ ایران و جهان کسی را شایسته تر و عالی تر و خوش منظرتر و خوش سخنورتر از معدن هنر و افتخار محمد صادق بهزادی الاصل خورموجی نیافت و با قراردادی سنگین که از عدد و رقم شمارش آن خارج است پذیرفت در ادموند در مند نقش اول و وسط و آخر را اجرا کند. به یمن حضور بهزادی در این نمایش که به مدت سه شب در خورموج به روی صحنه رفت هتل های خورموج در اندک زمانی پر شد و تورهای گردشگری تورهای ترکیه و گرجستان و هندوستان و اروپا را لغو و تور خورموج گردی راه انداختند تا از هنر نمایی بهزادی ایرانیان و خارجیان محروم نشوند. از آغازین لحظات تبلیغات، شورای امنیت ملی تشکیل جلسه داد و اکیپ محافظان رئیس جمهوری موظف به حفاظت از بهزادی شدند. بهزادی با درک این موضوع که نه آبروی کدخدایی که آبروی خورموج وابسته به هنر اوست تمام صد خود را خرج نمایش ادموند در مند کرد و در زمانی کوتاه ودر مدت سه هفته سه زبان انگلیسی، آلمانی و بنگلادشی را فرا گرفت. از بنگه تا شیرینه، از محله حاتم تا لنگک، از در و دیوار و دره و نخلستان پوستر و بنر بهزادی و ادموند در مند نصب شده بود و از هر ده استوری یازده استوری به ادموند در مند و بهزادی اختصاص داشت. با شروع بلیط فروشی در ۵ثانیه تمام بلیط ها به فروش رفت و برای برقراری امنیت سالن و ازدحام جمعیت تیم تکاوران نیروی زمینی ارتش وارد خورموج شدند. با تدابیر شدید امنیتی ادموند در مند به روی صحنه رفت و به مدت ۶دقیقه و ۶ثانیه تماشاگران ایستاده بهزادی را به محض ورود روی سن تشویق کردند. دیالوگ های ماندگار او چنان وجد و اشتیاقی ایجاد می کرد که زمان نزدیک به ٢ساعت مثل ٢ دقیقه می گذشت. از آن روزی که ادموند در مند اجرا شد مونولوگ های ماندگار بهزادی ضرب المثل و تکه کلام مردم شده که به برخی از آنها اشاره می گردد.

_خواب می‌دیدم که بیدارم، ولی از خواب پریدم و دیدم که خوابم

_به نظرم شیر بز نر مقوی ترین شیره

_ ﻣﻦ ﻣﻄﻤﺌﻨﻢ ﺳﻠﻮﻻﯼ ﻣﻐﺰﻡ ﺑﻪ ﺟﺎی ﺧﺎﮐﺴﺘﺮی، آبی است

_ حلزون سریع تر از لاک پشت راه میره

_ ساندویچ های حسن مخلوطی از ٩۵درصد فلفل و ۵درصد مواد ساندویچی است