حمید زارعی "شکیبا" *خلیج فارس*

در امتداد گرم نفس‌های آفتاب

آنجا که موج نام تو را

بر شانه‌های ماسه می‌نویسد خلیج فارس

ای آبی همیشه

ای نام مانده بر دهان تاریخ

چون دُرِّ روشن بیداری.

باد بر صور تو می‌کوبد

تا دوباره برخیزی از ژرفنای خودت

و کشتی‌ها در راه تو رها می‌آیند و می‌روند

امّا تو ایستاده‌ای

چونان پاره‌ای از ریشه‌ ی وطن.

من هر شب صدای تو را در گوش تپنده‌ی خاک می‌شنوم

صدایی که می‌گوید:

من نامم از تبار باد نیست من از تبار جاودانگی‌ام.

***********

پرچم آبی زمین حمید زارعی (شکیبا)

خلیج فارس نامی است که در نبض آفتاب می‌تپد.

صبح از شانه‌های نخل بالا می‌آید

و در آیینهٔ آب هزار پارهٔ خورشید چشم می‌گشاید.

دریا چون اسبی رها

یالِ موج‌هایش را در بادهای جنوب می‌افشاند

و نمک بر لبان صخره‌ها سرود دیرسالِ زمین را زمزمه می‌کند.

ای خلیج روشن!

در تو صدای پاروی ماهیگیران با تپش دریا یکی است.

و مردان جنوب با دستانی که بوی تور و آفتاب می‌دهد

بر کرانه‌ها ایستاده‌اند

چنان‌که نخل در برابر توفان.

آنان فرزندان غیرت و آفتاب‌اند

چشم‌هایشان به رنگ افق‌های دور و گام‌هایشان استوارتر از صخره‌های ساحل.

هر موج که برمی‌خیزد نام تو را بر سینهٔ ساحل می‌نویسد

و هر باد پرچم آبی تو را در آسمان می‌افشاند. ا

گر شب با هزار سایه فرود آید

باز چراغ لنج‌ها چون ستارگانی نزدیک بر شانهٔ آب خواهد درخشید.

این دریا تنها آب نیست

تاریخی است که در قلب مردم جنوب می‌تپد.

و تا نخل در خاک شور جنوب ایستاده است

و تا دستان تفتیدهٔ مردان تور را به آغوش دریا می‌فرستند

نام تو، ای خلیج خشمگین و زلال

در رگ‌های زمین خواهد جوشید.

هرکه بر تو شمشیر کشد

در خشم موج‌ها فرو خواهد رفت

چرا که در آواز جاودان موج‌ها

و در خون بیدار فرزندان آفتاب

بی‌مرز و بی‌زوال خواهی ماند.