به نام آنکه تپش جان را به رشتهٔ مهر در سینهٔ آدمی پیوست

در سپهر زندگی آدمی، دل نه تنها پارهای گوشتین در سینه، که آتشگاهی است که گرمی هستی از آن میتابد و ترنم بودن در آن طنین میافکند. هر آنگاه که این آتشگاه از رنج و آشوب بلرزد، چشم امید خستهدلان به دستان دانا و دل مهربان پزشکی دوخته میشود که دانش را با شفقت درآمیخته است.

پیشکشِ این سرودهٔ ناچیز، به پیشگاه فرزانهپزشکی است که هنر پزشکی را نه تنها به نیروی دانش، که به فروغ انسانیت آراسته است؛ جناب آقای دکتر ولیزاده، فوقتخصص حاذق قلب، که دستانش پناه دلهای نگران و نگاهش مژده آرامش به جانهای بیمناک است.

باشد که این چند بیت، آیینهای هرچند کوچک از سپاس و ارادت حقیر، مادر و کسانی باشد که تپش آرام خویش را وامدار مهر و کوشش اویند. پزشکی که در هنگامه رنج، نه تنها درمانگر درد، که مرهم جانهای آزرده و پیامآور امید است.

طبیب خستهدلان، مایهٔ پناه باشد

که مرهم دل رنجور و تکیهگاه باشد

به وقت درد، دلش گرمتر ز خورشید است

چراغ روشن این راه پرتباه باشد

به لطف دست شفابخش و دانش سرشار

هزار درد نهان را کلید راه باشد

به وقت درد، نگاهش پر از امید و صفاست

که میدمد به نفسها چو صبحگاه باشد

نه دست اوست که درمان کند، که لطف خداست

نشان لطف خداوند دادخواه باشد

هر آن تپش که به دستان او امان گیرد

نشانهای ز عنایات آن اله باشد

دعای خیر دل مردم است بدرقهاش

که تا همیشه قرین شکوه و جاه باشد

ای دست تو مرهم دل بیماران

آرامش صبح روشن دلداران

در سینه اگر هزار طوفان خیزد

نام تو پناه خاطر غمخواران

آنگاه که دل به درد میلرزد باز

چون شمع امید میدمد از تو نیاز

از لطف خداست گر شفایی برسد

از دست تو میرسد به دلها آواز

هر دل که به دست گرم تو بسپارد

از سایه ی مهر تو نفس میآرد

در شهر دل شکستهٔ انسانها

نام تو چراغ صبح میانگارد

ای آنکه به درد خلق درمان داری

بر سینهٔ رنجدیده احسان داری

در مکتب عشق، ای ولیزاده خوب

بر قلب هزار خسته فرمان داری

از لطف تو درد، رو به پایان آرد

اندوه ز قلب خسته سامان آرد

هر کس که به ولیزاده دکتر برسد

امید به جان خویش مهمان آرد

دل بود اسیر درد و اندوه و ملال

گم کرده ز رنج، طاقت و صبر و مجال

اما چو ولیزاده به بالین آمد

گل کرد دوباره در دل او آمال