«نخل و برف»

در این صخرههای گرهخورده در ابر

بر این شانهی سخت و سنگی

دنا سفرهی نقرهفامش

به پهنای آفاق، پهن است

هوا، تازیانهست

و سوزی که چون شعله بر پوست میلغزد و میگدازد

و در استخوان، نیشتر میزند یخ

و اینجا میان بلور مداوم

نفس دود سردیست

که از کورهی منجمد میتراود

دو صد دشت آنسوتر اما دیاریست

که آن بیرمی

سینه واکرده بر کوره آتش

در آنجا که شهری

به پای« گِز و سِدر و نخل» است

تنش را به آغوش بی جان سردآهنی میسپارد

در آنجا زمستان، غریبه‌‌ست

خورشید بربامها ایستاده

و بر سفرهی ظهر، آتش فشانده است

و اینسوترک، در پس پیچ کوه سپیدان

که در خواب سنگین برفینه پیداست

بخاری به رقص دلآویز آتش، دلآراست

من اینجا میان غریو سپید «دنا»یم

در این سوز سوزنده و وحشی قلهی رنج

دلم گرم آن خانههاییست

که در شرجی دور

خنکهای مطبوع یک بوسهی باد را میشناسند