من به بوشهر و تو ساری ساکن

جنگل و کوه میان من و توست

من در این دشت کبود

زیر خورشید بلند

گاه با باد سحر

نام زیبای تو را می گویم

تو در آن شهر پر از عطر درخت و باران

پای البرز که تا شانه ی ابر آمدهاست

سر به مه دارد و چون پیرِ سپیدار

به اندیشه فرو رفته هنوز

گاه در خلوت خویش

یاد من میآری

باد میآید و باز

بوی شالی به مشامم دارد

من صدایت شنوم

لای آوای نسیم

تو مرا میشنوی

در تب گرمِ کویر

راه اگر دور بُوَد

دل که دوری نشناسد ای دوست

کوه اگر پیش ره است

دل از او می گذرد

من به بوشهر و تو ساری ساکن

لیک در گردش مهر

زیرِ این چرخ کبود

همنفس میمانیم

شب اگر تیره شود

مهر روشنتر از اوست

و چراغ دل ما

تا سحر خواهد سوخت