دوباره شهر پر از دود و اضطراب شده‌ست

دوباره سهمِ وطن، زخمِ بی‌حساب شده‌ست

صدای موشک اگرچه به نامِ صلح آمد

نتیجه‌اش دلِ یک مادرِ کباب شده‌ست

کدام فتح؟ که در کوچه‌های خسته شهر

هزار کودکِ بی‌ تاب، بی‌کتاب شده‌ست

به نام حکمت فتح و غرورهای بزرگ

دلِ زمین همه میدانِ التهاب شده‌ست

کسی نگفت در این بازیِ سیاه و دراز

ستم رسیده به انسان جهان خراب شده‌ست

بس است آتش و خون؛ صلح را صدا بزنید

جهان برای نفسهای تازه آب شده‌ست

***********

جنگ… نامی‌ست کوتاه،

اما سایه‌اش چنان بلند که بر شانهٔ انسان قرنی سنگینی می‌کند.

با نخستین آتش، پرنده از یاد می‌برد که آسمان خانهٔ اوست،

و درخت در هراسِ شعله تا عمیق‌ترین تاریکیِ ریشه فرو می‌گریزد.

هیچ‌کس در میانِ هیاهوی آهن و دود نمی‌شنود

گریهٔ کودکی را که عروسکش را در بادهای بی‌پناهی گم کرده است؛

یا صدای مادری را که نامِ پسر خویش را بر لبهٔ آژیرها چون آخرین پناه صدا می‌زند.

جنگ… افسانهٔ پهلوانی نیست؛

غم‌نامه‌ای‌ست که خاکِ دو سوی مرز با اشکِ آدمیان خمیر می‌شود

و سنگین‌تر فرو می‌نشیند.

و سالیانی بعد، زمین از زیرِ خاموشیِ خویش سری برمی‌کشد

و با صدایی که از عمقِ فراموشی می‌آید می‌پرسد:

آیا در این تراژدیِ کهن، کسی ـ واقعاً ـ پیروز شد؟