سوهان خشک
حکایت سوهان خشک حسنک به قلم استاد صدری
احمد امیری، بازیگر شهیر تئاتر و تلویزیون، همان مراد سریال «آسمان بیستاره» که با بازی درخشانش میلیونها نفر را پای تلویزیون میخکوب میکرد، بعد از سالها فعالیت در تهران به زادگاهش «خورموج» برگشت. احمد در تهران در فیلمهایی بازی کرده که طبق آخرین آمار، یا در حال تدویناند، یا در توقیفاند، یا کارگردانش هنوز تصمیم نگرفته آنها را اکران کند. خلاصه که فیلمها موجودات خیالی سینمای ایران شدهاند!
احمد که فکر میکرد پس از این همه سال پر افتخار، باید فرش قرمز برایش پهن کنند، پایش که به خورموج باز شد با همراهی و هدایت محمدصادق بهزادی و حسن صفری یار دیرینش به ساندویچی «حسن شنواطبع» که پاتوق اصلی هنرمندان است رفت.
حسن شنوا هر شب با لبخند ملیحی، یک بشقاب بزرگ «پکورا» میگذاشت جلوی احمد. اما حسن صفری، شروهخوان پیشکسوت و استاد بلامنازع بازیدادن آدمها، نشسته بود و نقشهای در سر داشت که اگر در تاریخ طنز دشتی ثبت شود، باید به عنوان شاهکار عملیات روانی تدریس شود.
شب اول، وقتی احمد لقمه ای را برداشت، صفری با قیافهای کاملاً علمی و جدی، مثل کسی که دارد اسرار هستی را فاش میکند، زمزمه کرد:
احمد جان، میدونی این چیه؟ این سوهان خشکه . شنوا صد شبانه روز روی ترکیباتش کار کرده.
احمد که در تهران انواع غذاهای عجیب را دیده بود، با خودش گفت: به به بی نظیره.
وقتی دومین لقمه را خورد، چشمانش را بست و با تحسین گفت:
چه بافت جذابی دارد! طعمش یکجور خاصی از سنت و مدرنیتهست. قمیها اگر این را بخورند، سوهانپزی را تعطیل میکنند!
صفری با خونسردی چایاش را هورت کشید و گفت:
دقیقاً! فرمول انحصاری شنواست. به هر کسی نمیده!
شب دوم، سوم، چهارم... تا شب نهم، همین بساط بود. حسن شنوا پکورا میآورد، صفری سوهان خشک را در ذهن احمد سرو میکرد و احمد هم با هر لقمه، سخنرانیهای فلسفی درباره طعم نوآورانه ایراد میکرد.
بالاخره شب دهم رسید. احمد که انگار به کشف بزرگی رسیده بود، دست از خوردن کشید و با نگاهی که انگار در فیلمهای اکراننشدهاش تمرین کرده بود، رو به حسن شنوا کرد:
حسن عزیز... تو چرا پکورا نمیپزی؟
شنوا با سادگی یک آشپز صادق گفت:
من که هر شب دارم پکورا میپزم و تقدیم حضور مبارک می کنم!
احمد خشکش زد. نگاهی به بشقاب انداخت، نگاهی به صفری که داشت به سقف کاذب مغازه خیره میشد تا خندهاش لو نرود. پرسید:
یعنی این ده شب... سوهان خشک نبوده؟
صفری با همان خونسردی پیروزمندانه جواب داد:
خب احمد جان، مگه سوهان خشک یه جور پکورا نیست؟ فقط زاویه دید تو عوض شده بود!
احمد که فهمید تمام آن تحلیلهای منتقدانهاش درباره سوهان خشک در واقع نقد فنی یک پکورا بوده، با سری افکنده و در حالی که از خنده و خشم میلرزید، مغازه را ترک کرد.
سوار موتور شد تا به خانه برود. اما ماجرا اینجا تمام نشد. موتور که انگار از شدت فریب و سوهان خیالی خسته شده بود، وسط راه پنچر شد. احمد که غرق در فکر سوهانهای نامرئی بود، متوجه نشد و آنقدر ادامه داد تا موتور تمام اجزایش از هم باز شدند! یکدفعه صدای ترق و تروقی بلند شد و پیچ و مهرههای موتور به نشانه اعتراض به این نمایش کمدی، از هم پاشیدند.
احمد وسط خیابان ایستاد، به موتور تکهتکه نگاه کرد و زیر لب گفت: خدا لعنت حسن صفری کند.
ده شب سوهان خشک خوردم، آخرش فهمیدم پکورا بوده. الان هم موتورم منو مسخره کرده.
از آن شب به بعد، هر وقت احمد به خورموج میآید و به پاتوق شنوا میرود، قبل از هر چیز با تهدید، به حسن شنوا میگوید:
حسن، قسم بخور که این پکورا است!
و اگر صفری هم آن اطراف باشد، احمد با احتیاط میپرسد:
صفری! بگو ببینم، این واقعاً پکورا است، یا دوباره سوهان خشک با فرمول جدید است؟!
و حسن صفری فقط با لبخندی که بوی شروه میدهد، میگوید:
احمد جان! سوهان خشک، همان پکوراییست که با نفهمیدن تو، سوهان شد!
حمید زارعی(شکیبا) شاعر ،روزنامه نگار و طنز پرداز