به خاله زاده شهید سید انیال سجادی
به خاله زاده شهید سید دانیال سجادی
سپیده
با چهرهای رنگ پریده و لرزان
بر دشت فرود آمد
چنان که پیک اندوه
از ورای کوهستانهای مینوی
پیغامی ناگزیر آورد
بیرمی
در سایهسنگین نخلهای پیر
ایستاده بود
همچون سرداری خسته
که از میانهٔ طوفانی
بینام و نشانه
بازمیگردد
باد
زمزمهای هزارساله در مشت داشت؛
میگذشت
میخزید
میلرزید
و نامت را
چون وردی ممنوع
در گوش خاک
نجوا میکرد
�دانیال… دانیال…�
و جهان
لحظهای
تیرهتر میشد
برای بیرمی
از جنسی دیگر بودی
از خون باران و برق
از تبار مردانی
که رعد
در رگهایشان
راه میرود
دانیال جان
ای آرام آتشناک جنوب
ای سوار ناگهان سپیدهدم
در چشمهایت
طلوعی میجوشید
طلوعی
که اندوههای اهریمنی را
در یک دم
جارو میکرد
دل تو
چون نخلهای کهنسال سوزدیده
سنگین
و سربلند بود
چنان که خورشید
نیز نمیدانست
صبر تو
از کدامین جوهر است
اکنون
سه کودکاند
چون سه فانوس لرزان
در دهلیز شب
یکی
تا دم صبح
گریه میریزد،
کوچههای خاموش را
پشت پردهٔ اشک
میپاید
دیگری
در باد
میچرخد
دست بر شانهٔ خیال
و با خاموشی تو
حرف میزند
و سومی
این کودک ناآگاه
نه رازِ رفتن را میداند
نه معنی داغ را
فقط
سقفی را میبیند
که ناگهان
سنگین شدهاست،
خانهای
که در رگ رگ دیوارهایش
غربتی سرد
لانه کرده است
و همسرت… آه…
همسرت،
آن زن صبور سینهسوخته،
در آستانه میایستد
با دستی
که هنوز
عادت دارد
چارچوب در
و نام تو را
یکجا لمس کند
شبها
چراغ را دیرتر خاموش میکند
مبادا
اگر آمدی
خانه بینور باشد
پیراهنت را
هنوز
باد که میجنباند
چشمهایش
میلرزد
میپندارد
توئی
که بیصدا
از پیچ کوچه
بازمیگردی
و بر بالش سرد تو
چنان
زمستانی افتادهاست
که هیچ دست گرمی
آن را
بهار نمیکند
مادر نیز
با چهرهای از دشتهای تبخورده
در آستانه ایستاده
چون ایزدبانویی خسته
که تقدیر سنگین را
آرامآرام
بوسه میزند
بیرم
هنوز
به یاد توست
ایستاده
استوار
اگرچه میداند
پلنگی مغرور
در دست روزگار
افتادهاست
تو
از دل خاک
برآمدی
اما
خاک را
به روشنایی نامت
مسح کردی
بسیارند مردانی
که در غبار روزمرّگی
گم میشوند
اما تو
از نسلی بودی
که باد
نامشان را
به چهار سوی جهان
میپراکند
و دریای جنوب
در رگهایشان
جاودانه
غرّش میکند
هر بادی
که از دشت برخیزد
هر موجی
که بر صخره بتازد
نوحهای نهفته دارد
که در آن
نام تو
چون مُهرِ باستان
میدرخشد
بدان
ای دلاور همنژاد خورشید
ای جوان مرد بلندآستان نور
تو در یاد ماندهای
نه سبک
نه گذرا
که همچون نشانی ازلی
در رگ خاک،
در نفس زمان
مردان راستین
اگرچه
به خاک تیره میپیوندند
اما
در آینهٔ نام
جاوید میمانند
همچون فانوسی
در سردترین
فصل زمین
حمید زارعی(شکیبا) شاعر ،روزنامه نگار و طنز پرداز