ماجرای حسن و حمید



پرده اول: هتل تهران

در تواریخ خورموج نوشته‌اند



حسن صفری را باید از عجایب روزگار و شاهکار آمار دانست. او جانباز ۱۰۵ درصد است؛ به این معنا که ۷۰ درصد وجودش در جبهه و برای میهن تقدیم شده و ۳۵ درصد باقی‌مانده را هم، همسر مکرمه در خانه، طی یک پروژه‌ی اصلاح ساختار تربیتی از او ستانده است. او که از قدرترین شروه‌خوانان ایران و حومه‌ی آسیاست، چنان در خواندن سوزناک شروه افراط کرده که بعید نیست تا چند وقت دیگر، در و دیوار خانه‌شان هم وقتی چراغ‌ها خاموش می‌شود، از فرط تأثیر این سوز و گداز، زیر لب «آخ» بگویند و به حال خودشان دلسوزی کنند

روزی روزگاری، در هفته‌ی فرهنگی بوشهر در تهران، حسن به همراه حمید زارعی و رسول حسینی عزم پایتخت کرد تا آیین شروه‌خوانی اجرا کند و دل تهرانی‌ها را بلرزاند، هرچند بعداً معلوم شد این دل‌لرزه بیشتر مربوط به صورت‌حساب هتل بوده تا شروه خوانی

بعد از دو روز اقامت در هتل، هنگامه‌ی ترک فرا رسید

مسئول پذیرش، کارت شناسایی‌ها را که دید، به حمید گفت

آقای زارعی! ۲۰۰ هزار تومان باید تسویه بفرمایید

حمید با مظلومیتی که فقط در فیش حقوقی معلمان و کارمندان دیده می‌شود، گفت

مگه رایگان نبود؟

پذیرش فرمود

«چرا، برای حضورتون رایگانه؛ اما برای حضور آقای صفری در رستوران و کافی‌شاپ و یخچال اتاق یه خرده خرج برداشته

بعد شروع کرد به خواندن صورت‌حسابی که در تاریخ خوراکی‌خوری، به عنوان «فتح هتلستان» ثبت شد

پسته 50 بسته

رانی و شانی 66 عدد

کاپوچینو، قهوه، لاته، آمریکانو 36 فنجان

آب انار و آب پرتقال 38 لیوان

. و اقلام متعدد دیگر که نظام حسابداری کشور هنوز موفق به طبقه‌بندی آن نشده است

حقوق حمید در آن زمان ۱۵۰ هزار تومان بود

حمید بخت‌برگشته برای اینکه صرفاً نامش در لیست بدهکاران هتل جاودانه نشود، مجبور شد ۵۰ هزار تومان هم قرض کند تا مخارجی را بپردازد که حسن «کوفت کرده بود» و حالا در شناسنامه‌ی نظام مالی هتل، به نام «تاراج نامه صفری» ثبت شده است

از آن روز حمید در دل گفت

به حق همون رانی‌های نوشیده شده، من این حق را از حسن می‌گیرم، ولو به قیمت له شدن جگرش زیر صندلی 206 باشد

پرده دوم: سفر به کنگان

سال‌ها حمید دنبال فرصتی بود تا انتقام اقتصادی آن هتل را از جسم فربه‌ی حسن بگیرد

تا اینکه روزی با قاسم هزیمتیان، رئیس کمیسیون فرهنگی شورایی که در آن به جز صورتجلسه، هیچ اتفاق فرهنگی دیگری نمی‌افتد، و نیز با احمد امیری، بازیگر پیشکسوت خورموج که با بازی بی‌نظیرش در سریال «آسمان پرستاره» که عملاً هیچ ستاره‌ای نداشت برای شرکت در مراسم ختم برادر حسن غلامی مجری طناز عازم کنگان شدند

خودرو، یک ۲۰۶ مدل پایین بود

حمید که آدم باادبی‌ست، وقتی به درب خانه‌ی حسن رسیدند، برای احترام پیاده شد، صندلی جلو را تا جایی که می‌شد کوبید به داشبورد، و خودش نشست عقب

حسن که حدود دو متر قد و حدود ۱۲۰ کیلو وزن دارد، نشست جلو. ۲۰۶ بیچاره یک لحظه فکر کرد زلزله آمده، بعد فهمید حسن صفری مشهور است

تا کنگان، پای حسن در شکمش بود

نه شکم ماشین، شکم خود حسن

با هر دست‌انداز، زانویش با معده‌اش جلسه‌ی هم‌اندیشی برگزار می‌کرد

حسن هم در تمام مسیر مشغول تحلیل وضعیت اقتصادی-خودرویی کشور بود

این چه ماشینی‌یه؟ ۲۰۶ چیه، ۲۰۶! این بی‌خودکی قیمت میلیاردی از کجا آورده؟ آخه ماشینی که من توش جا نشم، حقش اینه تو قرعه‌کشی هم راهش ندن

در راه برگشت، حمید با یک نبوغ زاکانی‌طور، شرایط را برای اجرای عدالت مهیا کرد

چون مطمئن بود حسن بنا به عِرق هنری اش دوباره جلو نمی‌نشیند، صندلی جلو را کامل عقب کشید و پشتی را هم خواباند طوری که صندلی تقریبا در آغوش صندلی عقب بود

حسن ناچار شد این بار عقب بنشیند

این‌بار، نه‌تنها پایش در شکمش بود؛ بلکه نفسش در گلویش و غرورش زیر پشتی صندلی گیر کرده بود

در این سفر، حمید برای اولین‌بار در عمرش دید که حسن، 15 دقیقه‌ی کامل حرف نزند؛ چون هر جمله‌ای که می‌خواست بگوید، باید اول زانویش را از دیافراگم عقب می‌زد



پرده سوم: فالوده‌ی بهزادی

شبی در مغازه‌ی حسن شنواطبع، جماعت گارا جمع بودند

حسن صفری، سرحلقه‌ی مجلس، مشغول افاضه‌ی لطیفه‌هایی بود که به‌خدا اگر خنده داشتند، تلخ‌اندیشان تاریخ تا حالا همه سکته کرده بودند

دوستان از سر احترام می‌خندیدند؛ از آن لبخندهایی که پزشکان آن را خنده‌ی حمایتی می‌نامند

در همین اثنا، صادق بهزادی وارد شد، دستش پر از فالوده بود که حمید زارعی بابت تأخیرش او را جریمه کرده بود

فالوده‌ها پخش شد

حمید برای حسن کمی کمتر ریخت، اما از آنجا که کیفیت مهم است نه کمیت، برنامه‌ی ویژه داشت

هر وقت حسن از وسط یک جوکِ بی‌مزه به جوکِ بی‌مزه‌ی بعدی می‌پرید، حمید یواشکی کمی آب در کاسه‌ی فالوده‌اش می‌ریخت

به تدریج فالوده‌ی حسن از حالت جامد، وارد مرحله‌ی طرح تحول ساختاری شد و به سمت توسعه ی پایدار مایع حرکت کرد.

بهزادی و مهدی کشوری هر بار که حسن قاشق را در دهان می‌گذاشت، از خنده روده‌بر می‌شدند؛

اما وقتی حسن داشت اوج طنز زندگی‌اش را تعریف می‌کرد، با چهره‌ای مثل سنگ‌قبر به او نگاه می‌کردند

حسن مانده بود چرا جماعت هنگام سکوت او بیشتر می‌خندند

وقتی علت را پرسید، حمید با چهره‌ای کاملاً کارشناسانه گفت

اینها بعد از تعریف تو حلاجی می‌کنن، دیر درک می‌کنن، تازه وقتی ساکت می‌شی عمق طنز رو می‌فهمن

حسن تا نیمه‌شب در حال خوردن فالوده بود و هر چه می‌خورد، تمام نمی‌شد چون از آن سو حمید مدام آب به کاسه ی بیچاره اضافه می کرد

در پایان شب، فالوده به حدی رقیق شده بود که می‌شد روی آن قایق کاغذی شناور کرد

حسن متحیر شده بود که

چرا هر چی می‌خورم، این تموم نمیشه و مزه‌ش هم هی عوض میشه؟

و این سؤال تا امروز در ذهن معماهای حل‌نشده‌ی حسن باقی‌ست

پرده چهارم: پوست پرتقال

در «مسیله» مجلس شامی برپا بود به میزبانی مهدی کشوری نوازنده چیره دست تار و سه تار اهل کاکی

سهم هرکس از تدارکات به این شرح بود

شام: حسن شنواطبع

میوه: حمید زارعی

آب و چای: صادق بهزادی

تخمه: بهرام پورعلی

یک تقسیم کار تمام‌عیار که میزبان خودش سهمی نداشت

هوا تاریک بود، برق هم نبود. ابتدای مجلس، با باتری ماشین کشوری کمی برق کشیدند، اما خیلی زود هم برق تمام شد، هم باتری، هم اعصاب صاحب‌ماشین

در همین تاریکی، حمید پرتقالی درشت برداشت، پوستش را با حوصله و هنرمندی گرفت، بعد اندکی از پرتقال را توی بشقاب گذاشت و بقیه‌ی بشقاب را با پوست‌ها پر کرد و جلو حسن گذاشت

حسن طبق معمول با ادبیاتی گل‌آقایی شروع کرد به تعارف

شرمنده شدم استاد، قابل این لطف نبودم، شما همیشه به بنده محبت داشتید، ما خاک پای شماییم و ...

در همین حین، مشغول خوردن شد

در تاریکی محض که فقط گاهی با نور ضعیف گوشی اهالی مجلس روشن می‌شد حسن با ولع مشغول جویدن بود

بعد از مدتی، کشوری که دلش نیامد این تراژدی تلخ بیشتر ادامه پیدا کند، گفت

استاد حسن! داری پوست پرتقال می‌خوری‌ها

حسن لحظه‌ای سکوت کرد، اندکی مکث فلسفی نمود و فرمود

فهمیدم، مزه‌ش یه کم تلخ شده بود

و بدین‌گونه، ملت ایران رسماً مطلع شدند که استاد نه‌فقط شوخ‌طبع، که پوست‌طبع هم هستند



پرده پنجم: عصای عدالت

گاهی تلافی‌ها را نه حمید می‌کند، نه قضا و قدر؛ بلکه عصای یک پدر داغ‌دیده

در مراسم یادبود معلم فقید آب‌پخشی، زنده‌یاد علی صمصامی که سال‌ها در خورموج معلمی کرده بود ، دستگاه عزاداری به راه بود و حسن برای مصیبت‌خوانی دعوت شده بود

مرحوم صمصامی نه همسر داشت، نه فرزند، مادرش هم پیش‌تر به رحمت خدا رفته بود؛ اما حسن راضی نبود با این امکانات محدود، مجلس را ساده برگزار کند

برای آنکه «سنگ تمام» بگذارد، شروع کرد به خطاب قرار دادن مادر و همسر و فرزندان مرحوم، و از زبان آن‌ها رجزخوانی و مصیبت‌خوانی می‌کرد

وای مادرم

واویلا همسرم

وا اسفا فرزندانم

طوری که اگر کسی از در می‌آمد، فکر می‌کرد اینجا ختم چند‌نفر است

بس که تکرار کرد و صدا را بالا و پایین برد، پدر مرحوم صمصامی که با عصا ایستاده بود و تا آن لحظه از فرط ادب چیزی نگفته بود ، آرام جلو آمد، عصا را بالا گرفت و در یک جمله‌ی تاریخی که باید با خط نستعلیق بر سردر تالارها نوشت، گفت

بس می‌کنی یا این عصا رو فرو کنم تو حلقت؟

در این لحظه، تاریخ طنز منطقه ثبت کرد که

حسن صفری، جانباز ۱۰۵ درصد، برای اولین‌بار در اثر برخورد با عصای پدر، ۱۵ ثانیه سکوت مطلق اختیار کرد

و این همان لحظه‌ای بود که حمید زارعی در گوش بهزادی آرام گفت

دیدی قضا و قدر کاری کرد که نه فالوده‌ام کرد، نه صندلی ۲۰۶؟