قیصر به زیارت خدا رفت

 

بی بال پرید و بی صدا رفت

 

مردی که زلال آب ها بود

 

آیینه شد وشکست تا رفت

 

بر شعله شانه های آتش

 

پرپر شد وسوخت تا رها رفت

 

او قامت جامه غزل بود

 

افسوس که اعتبار ما رفت

 

نفرین زمین نثار ما کرد

 

آیینه ناگهان چرا رفت