وقتی خدا امانتش را پس می گیرد...
شنبه را با مصیبت آغاز کردیم . خبر در گذشت پسر داییم مهدی عاشوری جوانی که در اثر تصادف جان به جان آفرین تسلیم کرد تمام فامیل و دوستان را به سوگ نشاند و اشعار زیر در رثای اوست
از راه خطر مسافری بر می گشت
با قافله ای کبوتری بر می گشت
همراه نگاه مهربانانه عشق
یک پاره جسد از سفری بر می گشت
ببین مهدی که دل خون است بی تو
دل سرگشته مجنون است بی تو
برایت داغ می بارم چو باران
دو چشمم رود جیحون است بی تو
مهدی که خمید مرگ تو قامت ما
پر غصه شده است لهجه و صحبت ما
ما بی تو هزار غصه در دل داریم
بنگر به غریبی دل و غربت ما
ای راه تو باعث جدایی شده ای
تو قاصد ترک آشنایی شده ای
ای راه هزار بار نفرین به تو باد
کاین گونه دلیل بی وفایی شده ای
آمد پرستو نغمه خوان اما نیامد
آن روسپید صحنه دنیا نیامد
شد در تلاطم موجهای بی محابا
یا ناخدای کشتی دریا نیامد
رویید گل در دامن سرخ شقایق
اما گل بشکفته زیبا نیامد
هنگام رفتن حامل صد آرزو بود
اما دریغا آرزوی ما نیامد
من تلخ می گویم چنین حیرانیم را
مهدی چرا آن لاله شیدا نیامد
حمید زارعی(شکیبا) شاعر ،روزنامه نگار و طنز پرداز