عید می آید وفصل دل من پاییز است

و نگاه نگرانم ز غمی لبریز است

چشم در چشم تر آینه ها دوخته ام

که چرا سهم من از عشق چنین ناچیز است

باز  پژمرده  شده  باغچه  امیدم

سینه سرخ ترک خورده ولی خون ریز است

سالیانی است که فریاد پریشانی ما

بر سر ناسره ها همهمه ای ناچیز است

در سیاهی سپیدی که حقیقت تلخ است

 خنجر خشم و شقاوت به زبانها تیز است

هیچ کس نیست بخواند غم چشمان مرا

آه اندوه دل من به کجا  آویز  است