در آتشی از تبی که دارم

می سوزم و چاره ای ندارم

بی هوشی وضعف وناتوانی

این هاست مدال افتخارم

افسرده نگاه دردمندم

پاییز ترین گل بهارم

سرسبزترین درخت خشکم

در گلشن عشق من چنارم

من شرح تمام رنج هایم

فریاد ز رنج بی شمارم

تاریک ترین ستاره شب

در عالم نور بنده دارم

هذیان زمین و آسمانم

لالایی خواب های زارم

افسانه غصه ها منم من

آیینه ای ام که پر غبارم

من سایه عزلتم که هر شب

مهمان من است شمع تارم

مردارترین زندگانم

بدبخت ترین روزگارم

************************

بابای من سلام

خوب است حال تو

بابای خوب من

بابای قصه ها

این جا که قصه ها از قهرمان تهی است

مردان قصه ها خاموش گشته اند

اسبان بی سوار

دل خسته می رسند

بابای خوب من

این جا که هرکسی خونی می مکد

صبحانه دلم

خون است خون دل

جای غریبی است این جا که هرکسی

بی کس ترین کس است

جای شکیب نیست

این جا که جز هراس حرفی قشنگ نیست

بابای خوب من

خفته است در گلو فریاد های ما

این جا شراب عشق مستی نمی دهد

شیرین به کام خسروی هرگز نمی شود

آفت گرفته باغ یاس واطلسی ولی

بسیار در کویر دل ها رسته خارها

بابای خوب من

در شهر ما

جز زوزه سگها

بانگی بلند نیست

بابای خوب من

تلخند گریه ام

چون عابری غریب دنبال جاده ام

هرجا که رفته ام گمراه رفته ام

این جا بهار نیست

سرد است و سرد وسرد

دستان بی قرار

گل خانه های شهر

خشکیده از عطش

هم صحبتی که نیست

تا واکنم من عقده های خود

هم بستری که نیست

تا عشق را تقسیم هم کنیم

هم سایه ای که نیست

تا از غم خود با خبر شویم

بابای خوب من

خون سیاوشان در جوی ها روان

و کفتران صلح

در خون تپیده اند

بابای خوب من

من خوب میشوم

اما بدون عشق

نابود می شوم