در چند روز گذشته که درگیر کارهای مختلف ورتق و فتق چند برنامه بودم وحتی شب تا صبح نخفتن هیچکدام به اندازه حادثه درگذشت شاعر پر درد و دوستمان حمید آل یوسف روح و جسمم را نیازرد.خبر تلخ درگذشت او که توسط یکی از بچه های اداره مخابره شد مثل یک شک بود اما مرگ ،بزرگ وکوچک ومیان سال نمی شناسد .حمید  شعر را در کنار ما شروع کرد و در انجمن ادبی پروبال گرفت و پس از مدت کوتاهی نیز موفق شد اولین مجموعه شعرش به نام دستم به خورشید نمی رسد را چاپ کند .اما او که تازه داشت به بلوغ شعریش می رسید چکامه مرگ را ناگهان سرود و یاد وخاطره اش را وشعرهای ناتمامش را برای ما به یادگار گذاشت.حمید در اوج هیجان و تکاپو تنها بود مثل بسیاری از شاعران وهنرمندان که مجبورند دردهایشان را برای خود وشادیهایشان را برای دیگران بگذارند و چراباید شاعر همیشه تنها باشد و چرا تا هنرمند زنده است مورد هجوم و انتقاد جامعه و بی صدا باید فریاد بزند.نمیدانم چرا شاعر باید دستهایش به روشنایی نرسد و پنجره دلش به سمت باغ امید گشوده نشود و در دستهایش گل خوشبختی نروید و حمید با آرزوهای تحقق نیافته بار سفر بست وچه تلخ سرود رفتن سرود.و رفتنش پر از پیام شد برای جامعه هنری که مدتهاست فکر وفرهنگ را رها کرده اند وبه هم میتازند و او حلقه وحدت شد برای همه افکار وسلیقه ها تا بدانیم که اگر هنرمند به خودش احترام نگذارد و خودش را قدر نداند جامعه نیز به او قدر نمی نهد .شاید از مرگ حمید عبرتی بگیریم و پیش از آنکه به خود فکر کنیم به هنر بیندیشیم و به انسانیت و فضیلت و بیاییم قدر یکدیگر را بدانیم.

        خداحافظ ای شاعر دردها