می زند سنگ به پیشانی ننگ
زن آواره از این همه جنگ
می کند پرت تنفر هایش
تا که دشمن بنماید به درنگ
زن آواره از میهن خویش
خسته از همهمه توپ و فشنگ
کودکش غنچه بشکفته به خون
شوهرش کشته شده در صف جنگ
در کنارش خطر و داغ و وداع
روبرو قهقهه و شوخی و شنگ
حامیانش همه مظلوم زمین
دشمنانش همه از شهر فرنگ
مرهمی نیست برای دردش
آشنا نیست کسی با دل تنگ
سهم او چیست بجز گریه واشک
سهم او از وطن با اورنگ
سرپناهش شده بامی بی سقف
دست او کوتاه پایش هم لنگ
مورد هجمه نا اهلان است
خانه اش خانه زیبا و قشنگ
اینک این کشور مظلومان است
و زنی در بدر از این همه جنگ