دل پاییزی

عید می آید وفصل دل من پاییز است

و نگاه نگرانم ز غمی لبریز است

چشم در چشم تر آینه ها دوخته ام

که چرا سهم من از عشق چنین ناچیز است

باز  پژمرده  شده  باغچه  امیدم

سینه سرخ ترک خورده ولی خون ریز است

سالیانی است که فریاد پریشانی ما

بر سر ناسره ها همهمه ای ناچیز است

در سیاهی سپیدی که حقیقت تلخ است

 خنجر خشم و شقاوت به زبانها تیز است

هیچ کس نیست بخواند غم چشمان مرا

آه اندوه دل من به کجا  آویز  است

دوروح سپید

دوستی آینه مواجی است

که به جزر دل ما صاف شود

و صدف هدیه بی مقدارش

دوستی بارش یک ابر غریب

در تصورکده انسانهاست

وثمر دادن دو روح سپید

و صمیمی شدن نخل شعور

دوستی صبح گل خورشید است

که به هنگام غروبش دل یاس

دل مهتاب وسحر می شکند

دوستی عید بلند عطرهاست

همسر راز نگه دار سلام

دوستی پنجره کوچه عشق

از تماشاکده خود بینی است

ورهایی پرستوی خیال

وشکوفایی لبخند حیات