دريغا كه از خويش جا مانده ام

ز ياران يكدل جدا مانده ام

سفر كرده ام با رفيقان ولي

در اين راه بي آشنا مانده ام

گلويم تهي از عبور صداست

ز درد درون بي صدا مانده ام

غروب شب مستيم را ببين

كه من در شب انزوا مانده ام

نسيم نوازشگر من كجاست

مگر عاشقي بي وفا مانده ام

تنم زخمي از سيلي دردهاست

خدايا چرا بي دوا مانده ام

شكيبا غزل خوانده اي بارها

كه در حبس فريادها مانده ام