دیشب در بررسی اوراق گذشته چشمم به این شعر افتاد که احتمالا در سنین 17 یا 18 سالگی سروده بودم والان با مروری به خاطرات گذشته این شعر را تقدیم دوستان می کنم.


در این سکوت شقایق سروش خاموش است

جنون سرد زمستان و گوش خاموش است

خزان مرده دمیده و خارهای کویر

به حکم دست توانا زهوش خاموش است

قسم به روح زمین وبه چشمه الماس

که تا غروب زمان ژنده پوش خاموش است

صدای وحشت جنگل ز گرگ و کرکسهاست

صدای گربه بلند است و موش خاموش است

سکوت مادر خانه ز روی دل تنگی است

و دوره گرد مربا فروش خاموش است

به صوت شعر بگویم صفیر دردم را

که دل در این شب آیینه پوش خاموش است