سفرنامه خارگ- سوار بر موج شعر

پاسی از شب گذشته بود که موبایلم زنگ خورد.مهدی شیخیانی دوست شاعرم بود که از خارگ تماس می گرفت واول گلایه مند بود که در دو سه روز گذشته به همراه آقای ابراهیمی بارها تماس گرفته ایم وپاسخ نداده ای وبرای جشنواره شعر غدیر دعوت می کرد تا در رکاب آقای اسماعیل بهزادی به خارگ بیایم و فردا یعنی جمعه 28 آبان 89 نیز زمان حرکت بود.
کار وبرنامه ها را به شکل تلفنی رتق و فتق کردم و با استاد بهزادی نیز هماهنگ شدم.صبح روز جمعه ابتدا به فرهنگسرا رفتم وپس از خداحافظی از آقایان کشتکار ودیگر دوستان کو هنوردی که از شیراز برای بازدید از گنبد نمکی دشتی آمده بودند به همراه آقای بهزادی روانه بوشهر شدیم.غلامرضا ابراهیمی دبیر جشنواره ودر واقع همه کاره جشنواره که معمولا در جشنواره های هنری باید نام یک مسوول به عنوان رییس جشنواره بر بنرها وکارت دعوت ها حک شود تا جشنواره رسمیت پیدا کند و تمام کارها نیز بر دوش هنرمندان باشد و..بگذریم
ابراهیمی دبیر جشنواره گفته بود که نهایتا ساعت 10:30 کشتیرانی باشیم که البته ما با تاخیری یک ساعته رسیدیم ، ولی حسین میدری شاعر خوب دیری بلیط ها را تحویل گرفته بود.ساعت 12:10 کشتی به حرکت در آمد وباید کمتر از 2 ساعت خلیج همیشگی فارس را می پیمودیم تا به خارک می رسیدیم.وقتی هوا خوب باشد وکشتی هم مطمئن ، دریا روحانی و زیباست ولی در یکی از سفرهایم به خارک که از هواپیما جا ماندم وکشتی هم اجازه حرکت نیافته بود از ناحیه گناوه با قایق به خارگ رفتم که شاید مرگبارترین سفر زندگیم بود که اصلا قایق در دریا نبود و شده بود سفینه هوایی که با خوش شانسی سلامت به مقصد رسیدیم.آقای بهزادی اولین سفرش به خارگ بود و شعری هم با مضمون خارگ سرود :
عمری دلم کشید بیایم هوای خارک
این موج اشتیاق کشانم به پای خارک
تا نور آفتاب تو را جستجو کند
چون ذره پر زند دل من در هوای خارک
دل از برای دیدن این در بی بدیل
در سینه می تپید هماره برای خارک
امشب شکفته تر ز گل سرخ این دیار
من آمدم به ساحت شادی فزای خارک
چشمم مدام پلک زند این صدای کیست
می خواندم به ساحل جان آشنای خارک
من آن نیم که بگذرم از این هوای پاک
چون غنچه ای شکفت دلم در فضای خارک
بودم امید تا که بیابم صفای دوست
مهری نشسته در دل من از فضای خارک
و علاوه بر این به خاطر درگیری که سید محمدرضا هاشمی زاده با یکی از بچه های سپاه پیدا کرده بود و متهم شده بود که از یاران سران فتنه است بداهه این رباعی را برایش پیامک کرد :
انگار گناه سوی تو می آید
اقبال سیاه سوی تو می آید
چندی است شنیده ام که از بخت کجت
یک فوج سپاه سوی تو می آید
ساعت از 2 گذشته بود که از کشتی پیاده شدیم و با همراهی آقای ابراهیمی و شیخیانی پس از صرف نهار در فرهنگسرا و گشت وگذار در خارگ وبازدید از امام زاده میر محمد حنفیه ودخمه های باستانی وگور معبد به سمت محل اسکان رفتیم که البته خوابگاه خانم ها از آقایان جدا بود وخانمها برای آقایان وبالعکس کرکری می خواندند که جایگاه ما بهتره که آخر هم مشخص نشد کی جاش بهتره.
شب پس از صرف شام خانم ها مشتاق بازار بودند و به قولی
مرد دوستي را كشف كرد و عشق اختراع شد
زن عشق را كشف كرد
و ازدواج را اختراع كرد
مرد تجارت را كشف
كرد و پول را اختراع كرد
زن پول را كشف كرد و
« خريد كردن » اختراع شد
از آن به بعد مرد
چيزهاي بسياري را كشف و اختراع كرد
ولي زن همچنان
مشغول خريد بود
به هر طریق اشتیاق خاصی برای گشتن در بازار نداشتم والبته بازار خارگ هم جاذبه ای ندارد اما چون خیلی از آنها برای اولین بار خارک می آمدند می توانست تازگی داشته باشد و همرنگ جماعت شدم وبه بازار رفتم هر چند بقیه نیز پس از گشت وگذاری کوتاه وعدم جذابیت بازار ترجیح دادند آن جا را ترک کنند.
ساعت حول وحوش 9:30 شب را نشان می داد وسرویس هم نبود وباید پیاده تا خوابگاه می رفتیم.در میانه راه تعدادی از خانم ها درخواست کردند که یکی فالوده بخرد واز آنها اصرار واز مردان انکار که من پذیرفتم تا به این دعوا غائله دهم ، هر چند می دانستم در آن مسیر خبری از فالوده فروشی نیست ولی سوژه ای شد تا طاهره حیدری ملقب به تارا شعر طنز زیر را بسراید:
گفتیم بزرگ جمع فالوده دهد
فالوده در این هوای آلوده دهد
شد قرعه به نام زارعی اول بار
گفتند بزرگی و تو فالوده بیار
او راضی و ما راضی وراه افتادیم
از چاله برون و توی چاه افتادیم
مختار بهانه شد برایش یک آن
می گفت که باید برسم تا اسکان
از زارعی جمع که مایوس شدیم
با مهدی شیخیانی مانوس شدیم
او راه بلد بود به قول خودشان
حرفش چو سند بود به قول خودشان
گفتیم که نزدیک ترین دکه کجاست
او خنده کنان گفت همین جا سرراست
رفتیم ولی راست ندیدیم افسوس
جز راست بسی قصه شنیدیم افسوس
او رفت وحسین میدری تنها ماند
گفتیم چه خوشدلانه او با ماند
دنباله ی راه جمع کم کم ، کم شد
آن قصر عظیم آرزوها بم شد
می خواند حمیرا و همه افسرده
یک جمع شکست خورده ودل مرده
از دست حسین میدری هم نچکید
یک قطره و آرزوی فالوده پرید
ای کاش که فالوده غم ما بودی
یک مرد نبود تا که ره بنمودی
خود می دانیم بیت قبلی کهنه است
از لج گفتیم نزند کس رودست
تصمیم گرفته ایم هرگز پس از این
دلخوش به فلانیان نباشیم همین!
البته خانم حیدری طبع شعرش به هر بهانه ای می شکفت واز آن جا که زن دادشش هم به همراه شوهر وفرزندان و پدر ومادر وسایر اقربا وفامیل و بستگان آمده بود وبخشی از کار او هم شده بود برادرزاده داری این دوبیت هم سرود :
محتاج دو تکه نان نباشی جیره خور این وآن نباشی
این ها که نه مشکل است ای کاش سگ باشی و عمه جان نباشی
و شعری هم من تقدیم به برادرش کردم که در مینی بوس کنار پدرزنش نشسته بود :
پریشانم هراسانم پدر زن ز بخت خود پشیمانم پدر زن
اگر بستانیش از من دوباره من اهدا می کنم جانم پدر زن
به هر حال از آنجا که باید به سریال مختار می رسیدم قدم ها را تندتر کردم تا به خوابگاه برسم وپس از تماشای مختار شب نشینی تا پاسی از شب که بیشتر به شعر خوانی گذشت ادامه داشت وصبح مهدی شیخیانی کنار تخت ومثل شبحی ظاهر شد وگفت : صبح به خیر و2 خبر بد دارم .اگر چه وقتی گفت شد 3 خبر.وخبرهای مهدی هم این بود که اول صبح شده وباید برخیزم ،دوم که باید برویم صبحانه بخوریم و سوم این که برنامه صبح مجری هستم.برنامه صبح بیشتر تماشاچیان دانش آموزان بودند وتا ساعت 10:30 هم بیشتر اجازه نداشتند در سالن بمانند که با زیرکی و تعریف های اغراق آمیز وتقدیم شعری به معاون اداره آموزش و پرورش رخصت حضورشان را تا آخر برنامه گرفتم وسعی کردم با به طنز کشیدن برنامه فضا را کسل نکنم.
در برنامه پیش از ظهر حسین میدری ، فریبا جلالیان ،فخرالدین جوان ،زهرا حسینی ،تارا حیدری ،زهرا بیابانی ، راضیه قاسم نژاد ،زهرا محمدی و مهدی رودباری شعرخوانی کردند و سخنرانی امام جمعه خارک و خیر مقدم عباسعلی میرزایی مسوول دفتر نمایندگی ارشاد خارک و اجرای موسیقی از دیگر برنامه ها بود.
برنامه اختتامیه نیز شب برگزار شد و حیدر منصوری ،شریعت رسولی منش ،هاجراحمدی ، اصغر اکبری ومحمدحسن ماحوزی به شعر خوانی پرداختند و سخنرانی دربندی معاون فرهنگی اداره کل و میرزایی و پخش تیزر و موسیقی و قرائت بیانیه هیئت داوران توسط استاد بهزادی واهدای جوایز به 15 نفر برگزیده وتقدیر از دست اندرکاران از دیگر برنامه های اختتامیه بود.
در خوابگاه نیز حسین میدری دیوان دوبیتی هایش را درآورد وشروع کرد به خواندن که از دوبیتی های پانصدم به بعد حکم لالایی را داشت.
به هرطریق این سفر با خاطرات شیرین ودرودهایی زیبا پایان گرفت و برای من حکم استراحتی کوتاه داشت و به محض برگشتن خودم را برای برنامه دانشگاه آزاد خورموج آماده کردم و روزهای دیگر نیز اجرای برنامه در بوشهر ،خورموج ، شنبه ، وراوی وعالی حسینی و جشنواره تئاتر غدیر درگیری های من بوده است.
اما تعدادی از شعرهای غدیریه شاعران که در خارگ خواندند:
حسین میدری :
به شهر من دری در پیش دارید
گل نیلوفری در پیش دارید
بگو تا کاورانی ها بمانند
طواف دیگری در پیش دارید
فخرالدین جوان :
گم کرده ام و همیشه گم شد راهم
ای کوه صبور تکه ای از کاهم
با نام تو یا علی به پا خاسته ام
یک جرعه تبسم تو را می خواهم
گنجشک شدم که خورده نانم بدهید
بالی به هوای آسمانم بدهید
سرمستی بایزید در من که اگر
یک جرعه غدیر خم نشانم بدهید
اصغر اکبری :
دلخور نشوی کمی که دیر آمده ایم
در دست زمانه خسته گیر آمده ایم
ما مهر تو را چنان به دل می بندیم
انگار که از صف غدیر آمده ایم
راضیه قاسم نژاد :
کوه های عقیق
لبخند سخاوت را
روی لب های انگشتر
تجربه می کنند
وبرکه پرآب می شود
تا گواهی دهد
روزگار برادر بودن را
***
درون قلب من با آه بنویس
شبیه دردهای چاه بنویس
برای لحظه های با تو بودن
نمایش نامه ای کوتاه بنویس
تارا حیدری:
با کلید غدیر
از درهای تاریخ
می گذری
***
دست هایت که بالا رفت
آسمان
سر فرود آورد
***
دیواره اش سخت تر از خیبر و
آبش لطیف تر از بازی کودکان
چه شگفت است برکه غدیر
***
نه بر آن زائران تشنه
که آن روز
بر تمام جهان باریدی

حمید زارعی(شکیبا) شاعر ،روزنامه نگار و طنز پرداز