ای قندترین نمک در این آبادی
دستان تو استوای دستان من است
عطر نفس تو یاس گلدان من است
وقتی که دلم ترک ترک می شکند
یاد تو شکسته بند پنهان من است
با آمدنت بهار در من رویید
با یاد تو اعتبار در من رویید
هر چند نگاهت از شبم دور شده است
فصل خوش انتظار در من رویید
از کوه نمک تو با نمک تر هستی
از مزرعه شکر شکر تر هستی
ای قندترین نمک در این آبادی
حیرت زده ام چگونه خودسر هستی
در شهر شما نشانی از احسان نیست
بسته است دکان مهروحتی نان نیست
بازار شرف کساد و وجدان خوابست
جز مکر وفریب هیچ چیز ارزان نیست
گاهی دل من شور وگهی بیداده
در حال سکوت گوشه فریاده
در این شب بی ترانگی بی تردید
کوک دل من بدست تو افتاده
امواج صدات رمز آواز من است
معجون نگات آرشه ساز من است
اشکت که فرود آتشینی دارد
خاکستر لحظه های پرواز من است
بی تو دل من پرنده ای در قفس است
یک سینه تنگ و خالی وبی نفس است
بی تو و در این کرانه بی خورشید
چرخیدن من نه زندگی که هوس است
نگاهت ساحلی از مهربانیست
لبت لبخندگاه آسمانیست
ستایش می کنم احساس پاکت
که زیباتر ز هر جام جهانیست
لبانت را بدون سایه بفرست
بدون نقشه وپیرایه بفرست
لبانت را که چندین جلد دارد
برای من ولی یک لایه بفرست
شب یلدا سیاه چشم هایت
بریزد آبرویش را به پایت
بگیرد دامن سرخ دلت را
بمیرد صبحگاهان از برایت
حمید زارعی(شکیبا) شاعر ،روزنامه نگار و طنز پرداز