گفت وگو با شیخ بذلهگو حجت الاسلام میرزا اسدالله عاشوری
حجت الاسلام میرزا اسدالله عاشوری پدر شهید والامقام عبدالعزیز عاشوری متولد 1313 ه.ش. در روستای چارک شهرستان دشتی است. او در مردمداری، مهمان نوازی، شوخ طبعی و صبوری زبانزد است. مجلس او پرحلاوت و در محضر او کسی گذر وقت را احساس نمیکند. از جهتی اطلاعات تاریخی زیادی پیرامون منطقه و شخصیتهای دینی و فرهنگی منطقه دشتی و تنگستان دارد. این گفتوگو علیرغم این که در شرایط بیماری وی صورت گرفته اما خواندنش خالی از لطف نیست. از استاد ارجمند غلامرضا قربانیمقدم که در امر ویرایش این مصاحبه همکاری نمودند سپاس گزاریم.
در چه شرایطی رشد کردید و در چه سنی و کجا به مکتب رفتید؟
پدرم شیخ حسین عاشوری از واعظان مشهور و قابل احترام منطقه دشتی فرزند شیخ علی عاشوری شاعر معروف و متخلص به «معکوس» و مادرم سیده زبیده شهریاری فرزند سید شهریار از سادات با کرامت روستای حیدری بود. پس از مهاجرت پدربزرگم از درازی به حیدری، پدرم از دوران جوانی در روستای چارک سکنی گزیده بود. شش برادر به نامهای محمد، عبدالنبی، احمد، علی و جواد و سه خواهر به نامهای بتول، رباب و فاطمه دارم. پدرم اهل مردمداری و مهمان نوازی بود و خانه ما همیشه محل تردد مردم مختلف بود. مادرم زنی شجاع و از پدرم نیز شجاع تر بود. شبی گرگی به حیوانات خانه حمله کرد و مادرم با جسارت و شهامت تمام با آن گلاویز شد و گرگ را کشت. پدرم مردی آرام و اهل مدارا بود و کمتر پیش میآمد بچه ها را دعوا کند. مادرم در عین صبوری اگر از کسی خشم میگرفت و نفرین میکرد حتما به بلایی مبتلا میشد؛ مگر این که طرف از او عذرخواهی کند و دلش نسبت به او صاف شود. به خاطر اشتباهی که یکی از برادارن کرد و موجب ناراحتیاش شد دعا کرد تا هفت سال بچه دار نشود و همینگونه هم شد. در عین حال اهل سخاوت و بخشش و دستگیری مستمندان بود.
مکتب را نیز در هفت یا هشت سالگی نزد حاج سید احمد ابطحی رفتم و به خاطر هوش و ذکاوت خوبی که داشتم در مدت شش ماه قرآن را ختم کردم.
شرایط آن روز روستای چارک از جهت فرهنگی و اجتماعی چگونه بود؟
روستای کوچکی بود و پنج طایفه در آنجا ساکن بودند: سادات، فقیه ها، قایدها، سالمی ها و خانواده ما که شیوخ بودند. کدخدا احمد فقیه مشهور به احمد فقیه علی کدخدای چارک بود و حاج سید احمد و سید غلامحسین ابطحی، سید عبدالعلی حسینی، سید جواد، سید نعمت و... از سادات و اشخاص بانفوذ چارک بودند. مردمش خون گرم و هم دل بودند و احترام سادات و شیوخ را هم بسیار مراعات می کردند.
چه اطلاعاتی از نحوه ورود خاندان آل عاشور به ایران دارید؟
آل عاشور و آل عصفور از یک سلسله هستند. نسب ما به شیخ محمود ملقب به شیخ زین الدّین می رسد که او نیز نوه شیخ یوسف بحرانی از علمای بزرگ بحرین بوده است. شیخ محمود از اهالی «سره» از روستاهای بحرین در اواخر قرن ۱۲ ق در حین تبلیغ دین و مذهب تشیّع دستگیر و توسط حکام ناصبی بحرین گردن زده شد و به شهادت رسید. پس از شهادت او، فرزندانش در سال ۱۱۹۰ ه.ق به استان بوشهر هجرت کردند و ابتدا در جزیره ام الکرامه مستقر شدند. گویا نام این جزیره نیز برگرفته از «کرامات» است و اشاره به کراماتی است که از شیخ عاشور مشاهده شده است. این خانواده، سپس در بردخون کهنه سکونت گزیدند. شیخ حمود که پدرِ پدربزرگ من باشد نیز به درازی آمد. پدربزرگم شیخ علیِ شیخ حمود از علما و شاعران مطرح منطقه و اولین شاعر محلی سرای استان بوشهر در درازی متولد شد. آن مرحوم در درازی ساکن بوده و در همانجا زندگی خود را تشکیل داده و ازدواج کرده است. شیخ علی دارای پنج پسر و سه دختر بوده است. پسران او، شیخ حسین(پدرم)، شیخ عباس (پدر شهید شیخ ابوتراب عاشوری)، شیخ حسن، شیخ مهدی و شیخ عبدالجبار و دختران او، مریم (که در جوانی فوت میکند)، شهربانو (همسر شیخ عبدالعلی عاشوری، ساکن درازی) و خیرالنسا (همسر شیخ حسین بارانی، ساکن قنبری) بوده اند. غیر از خیرالنسا، بقیه فرزندان شیخ علی در درازی متولد شده اند. شیخ علی از درازی به حیدری هجرت می کند و تا پایان عمر ساکن حیدری بوده است.
آیا شما شیخ علی را هم دیده اید؟ ایشان چه ویژگی هایی داشت؟
بله. من پدر بزرگم را هم دیده ام. هفت یا هشت ساله بودم که شیخ علی از دنیا رفت. شیخ علی مردی چهارشانه و بلندقد بود و انسانی شوخ طبع و بی اعتنا به دنیا. همسر اولش از شیوخ بردخون و همسر دومی هم اختیار کرده که از شیوخ فراشبند بوده است. مرحوم پدربزرگم، فوق العاده باهوش بوده و در نجف که درس می خوانده، یک ماهه به زبان عربی مسلط شده است. در بصره نیز مکتب داشته است. روضه خوانی متبحّر و صاحب سبک بوده است و آواهای متعدد و نوحه های پامنبری زیاد و حتی تصنیف هایی نیز ساخته است. هنگام وفات ایشان، من و پدرم در روستای گزک بودیم و او در خانه عمویم شیخ مهدی در زایرعباسی فوت کرد و در میانخره نزدیک قبر آقا سیدعلی نقی مدفون شد.
ارتباط شیخ علی با مرحوم سیدعلی نقی میانخره ای چگونه بوده است؟
آن دو مرحوم، رابطه ای صمیمی و برادرانه داشتند و شیخ علی بسیار مورد احترام آقا سید علی نقی بود و در حوزه علمیه میانخره نیز تدریس می کرد. مرحومان سیدمحمدصادق نبوی، سیدعبدالله علوی متخلص به رجایی از شاگردان او بوده اند. جاهای مختلف نیز مکتب داشت و علاوه بر قرآن، کتاب های مختلف ادبی و نصاب الصبیان آموزش می داد.
قضیه خیلی مشهوری از شیخ علی بر سر زبان ها باقی مانده است. قضیه از این قرار است که در زمان رضاشاه، سرهنگ سپانلو مامور خلع سلاح منطقه دشتی بود که با یک گروهان صدنفری به دشتی آمده بود. معروف است که شیخ علی، شعری سروده بود که موجب برانگیختن خشم سرهنگ سپانلو شده بود. وی قصد تنبیه شیخ علی داشته است ولی آقا سید علی نقی برای آشتی میان آندو، وساطت کرده است. سرهنگ به شرطی حاضر به عفو می شود که شیخ علی نوحه ای بسازد که با خواندن آن، سربازانش رژه بروند. چون آن زمان مصادف با ایام محرم بوده است، شیخ علی نوحه «سرور دین» ( این نوحه در پرده بختیاری دستگاه اصفهان است) را می سازد و به سرهنگ سپانلو می گوید سربازهایت را به خط کن تا با خواندن این نوحه رژه بروند. او با شور و حرارت خاصی این نوحه را می خواند و سربازان رژه می روند و با رژه پرشور سربازان، گرد و خاک زیادی به هوا بلند شده بود.
هم چنین از سید محمدِ سید علی نقی شنیدم که یکی از سادات میانخره فوت کرده بود و سیدمحمد، زایر محمد مشهور به «زار محمد لرو» را که انسان باسوادی بود فرستاد که شیخ علی را برای خواندن نماز میت حاضر کند. وقتی او به منزل شیخ علی می آید می بیند که شیخ علی با آواز زیبایی مشغول خواندن خسرو و شیرین نظامی است. زایر محمد که انسانی صاحب دل بود تحت تاثیر صدای دل نشین شیخ علی و نظامی خوانی اش به گریه و ناله افتاد و در خاک می غلتید . شیخ علی با صدای گریه زایرمحمد، خواندن را قطع کرد و او را ساکت کرد.
گفته شده است که شیخ علی با اهل اونا (اجنه) هم در ارتباط بوده و چله نشینی هم داشته است. عمویم شیخ عبدالجبار معتقد بود او همسری از اجنه هم داشته است. می گویند با آن ها صحبت هم می کرد.
یکی از اشتغالات او، نوشتن عقدنامه و سند، دعانویسی و «سر کتاب برداشتن» و کارهایی از این قبیل بود و مردم منطقه، خاطرات جالبی از این کارهای او دارند.
مرحوم پدربزرگم شاعر هم بود و اشعار فراوانی سروده است؛ ولی اشعار او در جایی ثبت نشده و همه اشعار او در حافظه مردم وجود دارد. بیشتر شعرهای او شعرهای اجتماعی و طنز است و حتی از به کار بردن کلمات رکیک هم در شعرهایش ابا نکرده است! پدرم از او انتقاد می کرد که چرا این اشعار سبُک و محلی و هجو میگویی؟ شیخ علی جواب میداد: حافظ و سعدی و مولوی حجت را بر همه شعرا تمام کرده اند؛ من چه شعری بگویم که به پای شعر این بزرگان برسد! علیرغم این که هیچ جا اشعارش ثبت نشده ولی تا هنوز ورد زبان مردم دشتی و تنگستان است.
فرزندان دیگر شیخ علی هم طبع شعر داشتند؟
پدرم نوحه سرایی می کرد و نوحه ی« ای شاه ابرار» از سروده ها وساخته های اوست؛ ولی برجسته ترین آن ها از این نظر، شیخ عبدالجبار است که شاعری زبردست و خطیبی توانا بود. بداهه های زیادی از او در ذهن دارم که چون خیلی از آن ها در هجو افراد است شایسته نیست بازگو کنم. شبی در کنگان منزل رئیس خانه انصاف - که از دوستان قدیمش بود- مهمان بوده و مناظره شعری محمد خان با سایر شاعران را بازگو می کند.
قضیه ازین قرار است که محمد خان دشتی در باره خوبرویان در قالب بیتی چنین سروده است:
مُردم از حسرت آهورَوِشان و رَمِشان
من ندانم به چه تدبیر به دام آرمشان؟
فایز در جواب می گوید :
خوبرویان جهان هرکه شود مایل شان
باید از جان گذرد تا که رسد منزل شان
فاضل جمی نیز درجواب می گوید:
خوب رویان جهان چون بسرشتند گلشان
سنگی اندر گلشان بود و همان شد دلشان
محمود کبگانی درجواب فاضل گوید :
خوبرویان جهان سنگ نباشد دلشان
لیک از چشمه اغماز سرشته گلشان
مفتون بعدها در جواب می سراید :
خوبرویان جهان هرکه بگوید بدشان
علت آن ست که دستش نرسد دامن شان
شیخ جبار حقگو نیز چنین سروده :
خوبرویان جهان خون دل است آکلشان
عاقل آن است که در دل ندهد منزل شان
رئیس خانه انصاف شخصی علاقمند به شعر بود؛اما شاعر نبود.
وقتی این اشعار را شنید خیلی لذت برد و گفت: شیخ جبار، بیت بعدی را هم من می سرایم .
شیخ جبار می گوید: کدخدا، تو خودت را خراب نکن. بگذار این شعر، همین جا بماند. کدخدا گفت: تو استراحت کن؛ من تا صبح شعرم را می نویسم.
شیخ جبار مشغول خواندن نماز صبح بوده که پسر کدخدا با تکه کاغذی وارد اتاق می شود و می گوید: پدرم شعری برایتان نوشته است.
شیخ جبار می بیند که کدخدا شعر سبک و سستی سرهم کرده است.
شیخ جبار هم به بداهه، شعر زیر را می سراید و دست بچه می دهد:
الا ای مومن کنگان، تو را باخوبرویان چه
لباس زاهدی داری تو را با ماهرویان چه
تو را خوانند در کنگان رئیس خانه انصاف
خودت انصاف ده یارا، تورا با شعرگویان چه؟
و بعد از ترس کدخدا، بدون خوردن صبحانه، خداحافظی می کند و از آن جا بیرون می رود!
از مرحوم آیت الله سید علی نقی حسینی میانخره ای هم خاطره ای دارید؟
من شش ساله بودم که آقا به رحمت خدا رفت. آن بزرگوار زیاد به خانه ما می آمد. یکسال که سال قحطی بود و زندگی مردم در نهایت سختی بود آقا منزل ما آمده بود و مادرم نان بِلوک که نوعی مشتک با آرد جو بود پخته بود. پدرم آن بلوک ها را برای پذیرایی از آقا برد. آقا بلند شد و به استقبال پدرم رفت و نان ها را بوسید.
موقع فوتش هم به خاطر دارم. به چارک آمده بود که در آن جا مسموم شد. او را روی تختی چوبی گذاشتند و به میانخره بردند و چند روز بعد از دنیا رفت. در مراسم تشییع جنازه اش، با مادرم همراه بودم. چهار اسب را مخصوص سوگواری زینت بسته بودند و به اصطلاح «اسب آراشت» کرده بودند. جمعیت زیادی از نقاط مختلف برای تشییع و مراسم ختم آن مرحوم آمده بودند.
از سال های قحط آیا خاطره خاصی به یاد دارید؟
خاطره ای از میرحسن سلمانی، اهل درازی، شنیدنی است. در آن سال هنگام سحر میرحسن برای جمع کردن گیاهی و سیرکردن شکم بچه هایش به مسیله می رود. او ساکن درازی و اهل فضل بوده است. تا ساعت ها در بیابان می گردد و جز گیاهانی که در دهان شترها بوده چیزی پیدا نمی کند. در هنگام برگشت به آبادی، صدای چاوشی را می شنود و نزدیکتر که می شود می بیند گروهی از سادات و مردم تجمع کرده اند. می پرسد چه خبر است؟ می گویند حاج سید باقر برادر آقا سید علی نقی می خواهد به مکه برود. به سراغ سید می رود ؛ دستش را می بوسد و می گوید: مکه که رسیدی، پرده خانه خدا را بگیر و سلام مرا به خدا برسان و بگو میرحسن گفته اگر بنده نوازی و خدایی اینطور است میرحسن هم می تواند خدایی کند. سید به نیابت از میرحسن این پیغام را در کنار خانه خدا بر زبان آورد. آن سال، باران رحمت خدا فراوان بارید و مردم نجات پیدا کردند.
پدر شما مرحوم شیخ حسین در کجا روضه خوانی می کرد و دارای چه ویژگی های رفتاری بود؟
پدرم برای سادات احترام بسیار زیادی قائل بود. حتی به کودکان سادات احترام می گذاشت. با آیت الله حاج میرزا احمد دشتی نیز ارتباط حسن های داشت. هرگاه هم به گنخک برای دیدن او می رفت آقا از او می خواست به منبر برود و روضه بخواند. حاج میرزا احمد روزی به من گفت: هنوز صدای پدرت که در مراسم ختم برادرم در گنخک روضه خواند توی گوشم است. سادات چارک از جمله سید جواد، سید احمد، سید عبدالعلی و... از شاگردان پدرم بودند که روضه را نزد وی یاد گرفتند. معمولا موضوعی را برای منبر گلچین می کرد و می نوشت و در اختیار آن ها قرار می داد. تسلط خوبی بر آواها و لحن ها داشت و خودش نیز مبدع برخی از نوحه ها و سبک ها بود. علاوه بر چارک در لنگک، چغابور، دهداری، حسینیه میرزای خورموج، لاور شرقی و گزک، بوالخیر، گاهی و جاهای مختلف روضه خوانی می کرد.
خودتان چه خاطره ای از آیت الله حاج میرزا احمد دشتی دارید؟
در گاهی که بودم روزی مرحوم حاج میرزا احمد سر زده با حدود 30 یا 40 نفر به منزل ما آمدند. مرحوم نبوی نیز همراهش بود. وقتی وارد شد گفت بد موقع آمده ایم چون وقت تهیه ملزومات پذیرایی نیست و هدف فقط دیدن شماست و شام هم جای دیگری هستیم. در کپر بزرگی که حکم مجلسی داشت نشستند. همسرم هندوانه ای کاشته بود. یک هندوانه بزرگی هم ثمر داده بود و وقتی آن را بریدیم سرخ و شیرین بود. تکه های هندوانه را در بشقاب ها گذاشتیم و پذیرایی کردیم. آقا با دیدن آن هندوانه تعجب کرد. پرسید این هندوانه از کجا تهیه کرده اید؟ گفتم که آن را در باغچه مان کاشته ایم. آقا گفت من از آب چاهی که با آب آن، این هندوانه به دست آمده می خواهم وضو بگیرم.
مرحوم حاج سید محمد محمدی که ارتباط من با ایشان قابل وصف نیست و تا زمان ارتحال وی، ارتباط مان در کمال احترام و انس و شفقت بود و روزانه اگر یکدیگر را نمی دیدیم به هر دوی ما سخت می گذشت، روزی به همراه ایشان و برخی از سادات فامیل به دیدن حاج میرزا احمد در گنخک رفتیم. حسینیه ایشان بازسازی و به نحوی بزرگ تر شده بود. به محض ورود، شعری را که ملاحسن میرزا در توصیف حسینیه ی درازی سروده بود را خواندم:
این حسینیه که باشد ز شرف عرش عظیم بر در کفش کنش روحِ قُدُس گشته مقیم
بهر سقایی او خضر نبی جام به کف بهر فراشی او فرش به دوش ابراهیم – تا آخر
و سپس نوحه «گفت زینب که من از بهر مشقت زادم» که زبان حال حضرت زینب است را خواندم و جمعیت همه بلند شد و سینه زدند. نوحه که تمام شد آقا به استقبال آمدند و گفتند الحق که آقازاده حاج شیخ حسین هستی.
خودتان از کی و چگونه روضه خوانی را شروع کردید و اولین جایی که منبر رفتید کجا بود؟
روضه خوانی را نزد پدرم یاد گرفتم. نحوه یادگیری من هم مثل بقیه بود. پدرم مطالبی را گلچین می کرد و می نوشت و به من می داد تا تمرین و حفظ کنم و آواهایی مثل حاجیونی، زینب شل، زنگ شتری و ... به من یاد می داد.
اولین جایی که منبر رفتم در روستای لنگک بود. مطلبی را حفظ کرده بودم و شمرده شمرده می خواندم. سید مصطفی سید محمد طاهر(سید مصطفی بهزادی) هم در مجلس حضور داشت. به تندی از روضه خواندنم انتقاد کرد. پدرم ناراحت شد و حاج عبدالله لنگکی میزبان مجلس به سید معترض شد که بچه ای روی منبر رفته و روضه می خواند. به جای آن که تشویقش کنی دعوایش می کنی؟ سید هم گفت: بچه باید مثل بلبل بخواند نه شمرده شمرده مطلب بگوید.
بیشترین منبری که یک روز رفته اید چند تا بوده است؟
در دهه شصت، روزی یکی از اهالی ساحلی تنگستان چهل مجلس روضه نذر کرده بود و می خواست در یک روز هم خوانده شود. با مرحوم حاج سید محمد محمدی در یک روز یک در میان منبر می رفتیم و روضه ها را می خواندیم تا تمام شد.
آیا اتفاق افتاده که کسی هم نسبت به صدای شما شاکی باشد؟
پیش از انقلاب و در اوایل دهه سی، سروانی به نام خسروی در منطقه بود و رییس پاسگاه لاور ساحلی بود. روزی از دلوار بر می گشت و به عامری رسید و مهمان کدخدای عامری بود. وقتی کدخدای روستا دنبال کسی می گشت که او را همراهی کند؛ کسی حاضر به همراهی با او نبود. من از کدخدا تقاضا کردم که خودم با او می روم. با اصرار من، پذیرفت. سروان سوار قاطر بود و من پیاده بودم. سروان از من خواست برایش دشتی بخوانم. من درخواستش را رد کردم و گفتم تخصصی در دشتی خوانی ندارم. او هم اصرار به شروه خوانی من داشت و می گفت تو فرزند ذاکر بزرگ، شیخ حسین هستی و مگر می شود صدایت بد باشد و نتوانی دشتی خوانی کنی؟ آخر سر گفت ده تومان به تو می دهم و دشتی بخوان. من هم شروع کردم به شروه خوانی و مصرع اول که خواندم گفت بس است، دیگر ادامه نده. من هم بی اعتنا بودم و گفتم باید شعرم را تمام کنم. او با عصبانیت گفت جان خسرو ( پسرش) چهل تومان به تو می دهم ولی دیگر بقیه اش را نخوان. من هم ادامه ندادم. وقتی به روستای کری رسیدیم و من می خواستم برگردم چهل تومان به من انعام داد. قرار بود برای صدای خوشم ده تومان بدهد ولی مزد صدای بدم چهل تومان شد.
چگونه شد به روستای گاهی آمدید و ساکن شدید؟
در دوره نوجوانی که پدرم آخوند روستای بندر بوالخیر بود همراهش بودم. پس از آمدن حاج سید محمد محمدی و پدرش به بوالخیر به احترام آن ها بوالخیر را ترک کرد. پس از مدتی کدخدای گاهی، حاج خضر خلیلی، از پدرم دعوت کرد که ساکن و آخوند گاهی شود و ما به گاهی آمدیم و پس از مدتی من تنها در گاهی ماندم و ازدواج کردم و تا هنوز در این روستای باصفا ساکن هستم.
در گاهی علاوه بر روضه خوانی به چه کاری مشغول بودید؟
مکتب داشتم و بیش از 300 نفر شاگرد تربیت کرده ام. به امور شرعی مردم مانند اقامه نماز جماعت، خواندن صیغه عقد، خواندن نماز میّت و سایر امور مذهبی و اجتماعی روستا می پرداختم.
یکی از دلایلی که مردم شما را دوست دارند بذله گویی و مهمان نوازی شماست. این ویژگی چگونه در شما شکل گرفته است؟
خداوند متعال در قرآن میفرماید: «و انه هو اضحک و ابکی» و این یعنی خداوند خنداندن بندگانش را مقدم بر گریان دنشان قرار داده است. از طرفی در سیره اهلبیت (ع) هم آمده است که آن بزرگواران اهل شوخی و مطایبه بودند.
حضرت علی(ع) بچههای یتیم را روی شانه خود مینشاندند و چهاردست و پا راه میرفتند تا بچهها بخندند. من از کودکی در مجالس بزرگان منطقه بودم و از رفتار و سکنات بزرگانی که مورد احترام مردم بودند الگو می گرفتم. بذله گویی و بداهه گویی در ذات من بوده است.
از طرف دیگر خانه ای که ساخته می شود باید محل تردد خویشان و مردم باشد. میهمان دوستی، میهمان نوازی و صله رحم از جمله برترین صفات یک مسلمان است و مردم نیز همیشه به من لطف داشته اند که این خانه ساده را قابل می دانند و از نواقص خانه، کمبود وسایل و بضاعت اندک ما چشم پوشی می کنند. البته باید به نقش همسرم و فرزندانم در این زمینه اشاره کنم که نهایت تلاش خود را برای رضایت مهمانان به کار بسته اند و با روی گشاده، پذیرای مهمان ها هستند.
انسان باید اجتماعی باشد. یکی از زمینههای این نوع اجتماعی بودن هم مهماننوازی و مردم دوستی است.
یکی از برجسته ترین شخصیت های آل عاشور، شهید شیخ ابوتراب عاشوری است که داماد و پسر عموی شماست. ارتباط شما با وی چگونه بود و چگونه ایشان را ارزیابی می کنید؟
شهید عاشوری دید وسیعی در زندگی و اجتماع داشت و به همه مسائل توجه می کرد. علی رغم امکانات کم و سختی تردد و کمبود وسایل ارتباطی، او به فامیل و محرومین و سادات مدام سر می زد و به آنها کمک می کرد. در عین حال مردم را هم نسبت به انقلاب و امام آشنا می کرد. در مهمان نوازی هم کم نظیر بود. روزی حدود چهل نفر از فامیل نهار منزلش بودند. می گفت افسوس که امروز مهمان ندارم؛ چون فامیل را صاحب خانه قلمداد می کرد نه مهمان.
داشتن اخلاق حسنه، مردم داری و درست رفتار کردن با جوانان و درست انجام دادن احکام دینی از دیگر خصلت های شهید عاشوری بود.
آیت الله حکیم او را دُرّ نجف لقب داده بود و توصیه کرده بود به بوشهر برود و به تاسیس حوزه علمیه و رسیدگی به مسائل دینی مردم بپردازد.
روزی که امام خمینی(ره) به پاریس هجرت کرده بود، شهید عاشوری که داشت از دشتی برمی گشت، در سر راه به گاهی و خانه ما آمده بود. نگران تبعید امام به پاریس بود. شب به بوشهر برگشت. من شب خواب دیدم که امام خمینی با پدرم به خانه ما آمدند. امام پیاله ای چرکین از وسط عمامه اش در آورد و از من خواست در همین پیاله آب بریزم و برایش بیاورم. از داخل هبانه آب برداشتم وداخل کاسه ریختم و به امام دادم. امام سپس دارویی در کاسه ریخت که کاسه از الماس درخشنده تر شد و تمام خانه و محل را روشن کرد. صبح به بوشهر رفتم و خواب را برای شهید عاشوری تعریف کردم. خوشحال شد و گفت حالا خیالم راحت شد.
یکی دو شب قبل از شروع محرم، همان سالی که به شهادت رسید، خانه ما بود و شرایط برای شهید عاشوری نا امن شده بود. از او خواستم محرم همین جا بماند و بوشهر نرود. نپذیرفت و در روز سوم محرم هم به شهادت رسید.
از نظر شما یک روحانی باید دارای چه ویژگی هایی باشد؟
لباس روحانیت لباس خدمت به مردم است و روحانی باید مردم دار باشد. آخوندی که مردم دار نیست آخوند بودن او بی ارزش است. باید صبور باشد و نه تنها به کسی توهین نکند که اگر توهینی را هم شنید بردباری کند. اهل غرور و تکبر هم نباشد و خدا را در تمام امور زندگی اش حس کند و حاضر و ناظر ببیند.
حمید زارعی(شکیبا) شاعر ،روزنامه نگار و طنز پرداز