یکی از عرصه هایی که زنان به خوبی در آن نقش خود را ایفا نمودند، حضور در دوران دفاع مقدس است. مادران شهدا دِینی بزرگ بر حق مردم ایران دارند. آنها فرزندانشان را در راه خدا داده اند و این کار بزرگیست که از هر کسی بر نمی آید. میرزا فاطمه عاشوری از جمله مادران شهدایی است که فرزندش را در راه خدا داد تا آرمان ها و ارزش های انقلاب اسلامی حفظ شود. وی متولد دوم مرداد 1324 در روستای چارک و ساکن روستای درازی و مادر شهید هنرمند ابراهیم زارعی است. شهید ابراهیم زارعی دانشجوی دانشسرای تربیت معلم شهید شهریاری و از شهدای هنرمندی دشتی است که در 21اردیبهشت 1350 در روستای درازی چشم به جهان گشود و در 21 اردیبهشت 1367 در منطقه عملیاتی شلمچه به فیض شهادت نائل شد. به مناسبت هفته دفاع مقدس این بخش از گفت وگوها را به این مادر شهید والامقام اختصاص داده ایم. از خانم مژگان چمکوری هنرمند و پژوهشگر جوان که این مصاحبه را انجام داده و در اختیار سایت اداره فرهنگ وارشاد اسلامی دشتی گذاشته اند سپاس گزاریم.

ابراهیم فرزند چندم شما بود و درباره ی تولدش، شرایط تولد، چه روزی و چه فصلی به دنیا آمد و حتی مامای ابراهیم چه کسی بود اگر به خاطر دارید توضیح دهید ؟

ابراهیم پنجمین فرزند و سومین پسرم بود که در 21 اردیبهشت 1350 مصادف با 15ربیع الاول به دنیا آمد. دایه ی (ماما) ابراهیم ، بی بی نجمه حسینی بود که در روستا دی (مادر) حاج سید احمد صدایش می زدند.

ساعت تولدش را به یاد دارید چه ساعتی بود ؟

فکر می کنم حدود 7 تا 8 صبح بود.

در آن زمان چطور بچه به دنیا می آوردید و درد زایمان از چه موقع سراغ تان آمد ؟

درد زایمان از شب شروع شد و تا دم دم های اذان صبح ادامه پیدا کرد. همین طور که دردم بیشتر می شد به دنبال دایه رفتند که به خانه مان بیاید. آن موقع به یاد دارم داخل اتاق با منتیل (دیلم) یک گود کردند که موقع درد، دست به منتیل گرفتم و نشستم . دایه پشت سرم بود و زنی دیگر جلویم نشست . ابراهیم که دنیا آمد بغل دایه بود.

وقتی ابراهیم دنیا آمد ، ده زن در خانه بود ولی دایه کارهای اصلی را انجام می داد . ابراهیم را در بغل گرفت چیز مخصوصی درست کرد و بچه را در آن گذاشت و نافش را چید.

چیز مخصوص چه بود ؟

خاکی بود که توی سینی یا تابه ی نانی ریخت. بعد روی خاک ها را با پارچه پوشاند ، بچه را در تابه گذاشت و نافش را چید تا بچه چشم نخورد و پرهیزگار باشد.

زن های دیگر تشتکی(لگن) پر از آب گرم داخل اتاق آوردند و لباس تنش کردند . همان موقع دایه (ماما) فوری هل و زعفران تر کرد و با انگشت در دهان ابراهیم گذاشت تا دهانش سردی نکند.

جثه ی ابراهیم را به یاد دارید چقدر بود ؟

وقتی ابراهیم به دنیا آمد حدود چهار کیلو وزن داشت . بزرگ و رشید بود.

زن هایی که در اتاق کنارم بودند پارچه ای رویش کشیدن تا تپلی بودنش از چشم دور بماند.

هنگام تولد ابراهیم ، پدرش کجا بود ؟

شیخ علی (پدر ابراهیم) برای کار به مدت شش ماه خارج از کشور بود. به حاج نعمت پیغام فرستاد از بچه ها عکس بگیرد و برایش بفرستد . آن زمان تنها عکاس منطقه حاج نعمت زارعی بود . زائر عبدالحسین (عموی ابراهیم) و حاج نعمت به خانه مان آمدند و ابراهیم که تازه سه ماهه شده بود را از همان طور که لخت بود عکسش را گرفتند و برای پدرش فرستادند. هنوز آن عکس موجود است.

شرایط شما در دوران حاملگی و بعد از تولد ابراهیم چطور بود ؟

دخترم شهربانو یازده ماه داشت. تا پنج ماه اول متوجه بارداری ام نبودم . آن زمان دکتر نبود ، هرچه بود با دعا بود.

در دوران بارداری سرحال بودم در صورتی که سر بچه های دیگرم نمی توانستم غذا بخورم و از حال می رفتم . درد زایمانم نمی توانم بگویم درد نداشتم چون وضع حمل درد خودش را دارد . ولی هنگام زایمان ابراهیم نسبت به بقیه بچه هایم درد کمتری داشتم . وقتی ابراهیم دنیا آمد در طول شب یک یا دو بار برای شیر خوردن بیدار می شد . گریه نمی کرد فقط برای شیر که بیدار می شد دستش را به مختک (گهواره) می زد.

شرایط اقتصادی شما در آن دوره چطور بود ؟

فقط یک اتاق داشتیم . قسمتی مختک بچه بود ، گوشه ای تخت بود که پتوها را روی آن می گذاشتیم و چاله ای که قوری که روی آن می گذاشتیم . آن وقت ها ما به این شکل زندگی می کردیم.

آن زمان غذا های شما چه بود ؟

غذاها اغلب محلی و تولید خودمان بود. مثلا چون یخچال نبود مرغ از تَللار(جایی برای مرغ ها که شب روی آن می خوابیدند تا از شکار روباه در امان باشند.) می گرفتیم، ذبح می کردیم و می پختیم.

گِرده، بانو، نان نازک، تُوِه ریز، چِپاتی، مُشتک پیازی، شُل شُلَک جزو نان ها بود.

رنگینک، حلوای انگشت پیچ، حلوای شکری، حلوای خرمایی( تِرِکی)، حلوا زردو، جلا جزو حلواها بود.

گِمنه، رشته پیازی ،پخ پخو، عدس، او(آب)توله، شُله تماته، دم پخت، یخنی، مسمای بادمجان، قورمه، او چُندُر، او خاگ، تلیت کشک، اشکنه، خاک پیاری، او پیا، او خنکو، ماهی بُن پاتیل، کَشکِنه، اوریغه، قلیه ماهی، او متو، ماهی دَلّه( شور)، ته چین موتو، قلیه میگو، ته چین میگو، دَم پخت ماهی از جمله غذاهای گوشتی، گیاهی و دریایی بود.

هر ماه شیخ علی (پدر ابراهیم) از خارج چای می فرستاد . وقتی چای را دم می کردم با زنان

روستا دور هم جمع می شدیم.

تعدادی مرغ و چند رأس بز هم داشتیم.

زمانی که پدرم حاج شیخ حسین عاشوری (پدر بزرگ ابراهیم ) به خانه مان می آمد ،خانه از مردم روستا پر می شد. همه دورش می نشستند و حاج حسین مشکلات مردم را حل و فصل می کرد.

رفت و آمد به خانه مان زیاد بود و وضعیت مالی مان به خاطر این که پدر ابراهیم خارج می رفت بد نبود.

اسم ابراهیم را چه کسی انتخاب کرد ؟

حاج شیخ حسین (پدر بزرگ ابراهیم ) این اسم را با تفال از قرآن انتخاب کرد.

ابراهیم در چند سالگی توانست راه برود و حرف بزند ؟

ابراهیم در یازده ماهگی راه رفت و در دوازده یا سیزده ماهگی کم کم توانست حرف بزند . وقتی آقا سید ابراهیم پسر خاله ی ابراهیم صدایش می زد «ابراهیم ؟ ابراهیم ؟»

هر کاغذی هم که دستش می رسید بلند بلند شروع می کرد به «سلو سلو سلو » گفتن. اولین حرفش بابا بود . یک سال و نیم داشت که دی (مادر) و بوآ (بابا) می گفت. ابراهیم سمتش می رفت، دست جلوی صورتش می گرفت و می گفت : «بابابابا»

بعضی کلمات هم نمی توانست درست ادا کند مثلا کلمه «ر» را «ی » تلفظ می کرد.

اطرافیان می گفتند : «ابراهیم بزرگ شود آدم باسوادی می شود.»

آیا در زمان کودکی دچار بیماری سختی هم شد ؟

بعد از تولد ابراهیم بچه ای به اسم نورالله به دنیا آوردم . ده روز از تولدش گذشته بود پسری رشید و تپلی بود . بچه را در گهواره گذاشته بودم و به دخترم شهربانو سپردم تا حواسش به برادرش باشد و خودم با یکی از زنان برای غسل ده روزه از خانه بیرون رفتم. چون آن زمان حمام در خانه نبود . بعد از دقایقی که برگشتم شهربانو هراسان خودش را رساند و گفت :« دی (مادر ) بچه نمی دونم چش شده».

وقتی روی سر بچه رفتم تا آب سبز از دهان بچه بیرون می آید. سه روز از آن روز نگذشته بود که نورالله فوت کرد.

تا یک ماه پایم را از خانه بیرون نگذاشتم . حاج سید حسن شوهر خاله ی ابراهیم می گفت: « خدا را شکر کن . تو خودت رو ناراحت نکن»

همان روز بود که ابراهیم کنار در اتاق آمد و یک باره غش کرد و از حال رفت ، کف سفید بود که از دهانش بیرون می آمد . توی سر خودم می زدم و دور خودم می چرخیدم.

حاج سید حسن می گفت : « این بچه چیزی نداره از ناراحتی تو هست.»

بعد از آن روز دیگر تسلیم شدم و گریه نمی کردم . مریضی سخت ابراهیم همان یک بار بود.

در دوران کودکی الگوی تربیتی ابراهیم چه کسی بود؟

خودم بودم . ابراهیم اصلا لازم نبود چیزی را بهش گوشزد کنی . کارهایش را خودش انجام می داد از درس خواندنش گرفته تا بازی کردنش و... ورزشکار بود و ورزش را دوست داشت. پدرش می خواست ابراهیم در کارهای باغ کمکش کند. گاهی می گفتم: بچه است بگذار هم ورزش برود و هم کمکت بیاید.

نوروز که مدرسه اش تعطیل می شد کمک پدرش باغ می رفت و یا در مغازه ای که داشتیم کار می کرد. ابراهیم هروقت پدرش کاری داشت چشم می گفت و از هیچ کاری نافرمانی نمی کرد . زمانی که دانشسرای خورموج می رفت عصر پنج شنبه به روستا برمی گشت و کمک حال خواهرانش بود.

ابراهیم از چند سالگی به مدرسه رفت ؟

از شش سالگی.

سال اولی که به مدرسه رفت آیا کسی ابراهیم را همراهی کرد ؟

خیر. مدرسه همین روستای درازی بود و معلمش حاج غلام علی شهابی بود.

آیا زمان مدرسه برادران بزرگ تر کمکش می کردند ؟

اصلا . کسی کمکش نمی کرد . درس هایش را خودش می خواند و همین طور مشق هایش را مرتب می نوشت.

گاهی وقت ها دوستانش به خانه می آمدند. کنار هم درس می خواندند و با هم بازی می کردند و اگر هم کاری داشتند با کمک هم انجام می دادند . هیچ وقت من از دوستانش یا اطرافیان نشنیدم که از رفتار یا حرف زدن ابراهیم شاکی باشند.

همه دوست دارش بودند. با همه خوب بود . حتی نصیحت دار برادران بزرگ تر از خودش بود . گاهی که می دید غلام حسین یا عباس (برادران ابراهیم) در مصرف کاغذ و قلم ناپرهیزی می کنند می گفت : «اسراف نکنید.»

در دوران ابتدایی صمیمی ترین دوستانش چه کسانی بودند ؟

ابراهیم با همه دوست بود . ولی با غلام رضا مزارعی و مجید (پسر عمه ی ابراهیم) صمیمی تر بود

مکتب قرآن که گفتید در دوران مدرسه مکتب رفت یا قبل از مدرسه بود ؟

قبل یا بعدش را به خاطر ندارم ولی در مکتب غلام حسین (برادر بزرگ ابراهیم) در طی ده روز توانست قرآن را ختم کند و به بچه های دیگر نیز تعلیم می داد.

نماز خواندن را چه کسی یادش داد ؟

خودم . یک بار که یادش دادم دیگر خودش نماز می خواند.

به یاد دارید از چند سالگی نماز می خواند ؟

از پنج سالگی . بچه های بعد از ابراهیم که به دنیا آمدند ابراهیم خودش برای نماز می ایستاد و یادشان می داد.

محل تحصیلات ابراهیم در دوره ی راهنمایی کجا بود ؟

مدرسه راهنمایی شهید پریچه روستای درازی بود.

از فعالیت های اجتماعی اش در دوره راهنمایی که هم زمان با جنگ تحمیلی بود چه چیزی به خاطر دارید ؟

برادرانش غلام حسین و عباس که بزرگ تر بودند مدام به جبهه می رفتند. ابراهیم آن زمان دوره راهنمایی بود و یازده سال سن داشت که با برادر بزرگش غلام حسین یک بلندگو و موتوری داشتند و به روستاهای اطراف از فقیه احمدان و طویل دراز تا کلل برای تبلیغ می رفتند. حتی شب هایی بود که ساعت دو یا سه شب برمی گشتند. ابراهیم پسر زرنگی بود و همه جا برای تبلیغ با برادرش می رفت.

آیا به خاطر وابستگی شدیدی که به بچه ها داشتید مخالفتی با رفتن بچه ها به جبهه داشتید ؟

خیر . اصلا . من خودم همراهی شان می کردم.

پایگاه روستا را غلام حسین و عباس تشکیل دادند و ابراهیم همیشه و در همه حال کمک شان بود . مثلا شب جمعه که می شد دعای کمیل می خواند ، دعای توسل یا دعای عاشورا که بود همه اش ابراهیم می خواند.

شب جمعه غیر ممکن بود که به پایگاه نرود و دعا نخواند . همیشه می گفت : «دی (مادر) برای تو اول دعا بخونم».

شبی حداقل سه جا دعا می خواند ، اول پایگاه می رفت دعا می خواند و بعد حسینیه.

سال ۱۳۵۷ که شهید ابوتراب عاشوری در واقع شوهر خاله ی ابراهیم ، شهید می شود ابراهیم چند ساله بود و آیا خاطره ای در ارتباط با شهید عاشوری و ابراهیم در ذهن دارید ؟

ابراهیم هفت سالش بود . دو یا سه روز قبل از این که شیخ ابوتراب شهید شود ما بوشهر خانه شان بودیم. بچه ها هم با خودم برده بودم شیخ ابوتراب (شیخ عاشوری) خانه ی برادرش حیدر بود . حاج رباب خواهرم که همسر شیخ ابوتراب باشد زنگ زد که خانه شان برویم ، سرما خورده بود و نمی توانست بیاید . ما با مادر شیخ ابوتراب رفتیم. ابراهیم هم همراهم بود. وقتی ابراهیم نزد حاج شیخ ابوتراب نشست ، حاج شیخ ابوتراب دستی به سر ابراهیم کشید و گفت : « عمو می فهمم تو کله ی خوبی داری ، کله ات کله ی عاشوری هاست به عاشوری ها رفتی . انشالله تو سر باز امام زمان میشی.»

ما شبش با مشهدی ناصر نعمتی که ماشین داشت به روستای درازی برگشتیم . فردای آن روز ساعت هشت صبح از بلندگوی حسینیه ی روستا اعلام کردند حاج شیخ ابوتراب عاشوری را شهید کردند . دیگرحال خودم نبودم . یک بچه ده ماهه داشتم(حمید) که همان موقع توی مختک پشت گریه رفته بود . ابراهیم سریع شیشه شیر را برداشت که به برادرش بدهد، شیر توی گلوی برادرش گیر کرد. هول شد وگفت : « دی (مادر) باهام دعوا نکنی خواستم بهش شیر بدم گریه نکنه.»

مراسم شیخ ابوتراب به خاطر این که ساواک حساس بودند اجازه ی مراسم ندادند و نه اجازه می دادند بوشهر و نه دشتی دفنش کنند . ناچارا چغادک دفنش می کنند.

مراسمی که برای شیخ ابوتراب کجا گرفتید در خانه بود یا حسینیه ؟

در خانه برایش مراسم گرفتم و درب حیاط پرچم سیاه زدم. معتمدین محل می گفتند : « براتون خطرناکه . پرچم بردارید» ولی من قبول نکردم.

تا سه روز همسر شیخ ابوتراب در حبس خانگی بود . آب و برق به رویش قطع کردند.

روح الله فرزند بزرگ شیخ ابوتراب را بازجویی کردند و به زندان بردند.

غلام حسین ، روح الله را مرخص کرد و هر چه اعلامیه از آقای خمینی (ره) در خانه بود جمع کردند و به روستا آوردند و تا چهل روز بچه های شیخ ابوتراب روستا بودند . آن روزها به سختی می گذشت.

چه شد که ابراهیم به دانش سرا رفت. تصمیم خودش بود یا اصرار شما ؟

به علاقه ی خودش بود. با مجید (پسر عمه) در خورموج پس از این که در آزمون به دانش سرای تربیت معلم شرکت کرد و قبول شدند به آن جا رفتند و آن جا درس خواندند . هر تصمیمی بود خودش می گرفت. گاهی اوقات راهنمایی اش می کردیم هر چند نیازی به راهنمایی ام نداشت.

برای اولین بار با چه انگیزه ای از دانش سرا به جبهه رفت و آیا شما در جریان بودید ؟

بار اول که حرف از جبهه رفتن زد در دوازده سالگی بود همان طور که با سلیمان پسر همسایه توی حیاط بازی می کردند گفت :« دی (مادر) می خوام برم جبهه»

گفتم :«تو هنوز کوچکی نمی تونی . بزرگ شدی جبهه هم میری»

بعد که توی فوتبال افتاد و دستش شکست گفت :« تو که میگی جبهه نرو، الان این جا دستم شکست تونستی جلوی اتفاق رو بگیری »

از همان دوازده سالگی به جبهه علاقه داشت ولی در سن پانزده سالگی بود که به جبهه رفت . آن زمان برادرش غلام حسین در قم درس می خواند و از طریق حوزه علمیه به جبهه رفته بود و تبلیغات انجام می داد و ابراهیم نیز همه جا همراهش بود.

رفتاری هم داشت که شما نسبت به آن معترض باشید ؟

نه . با همه بچه ها حتی کوچک تر از خودش نیز، هم بازی می شد. وقتی می گفتم چرا با بچه های کوچک بازی می کنی می گفت مگر امام علی با بچه ها بازی نمی کرد.

به یاد دارم عباس موتور هفتادی داشت که به ابراهیم داده بود ولی کمتر از آن استفاده می کرد.

با حیوانات مهربان بود و با الاغی که در خانه داشتیم هم مهربان بود.

میان حرف هایش همیشه حرف از حضرت علی (ع) می زد و یا از دستورات حضرت علی (ع) می گفت.

تخصص ابراهیم در حوزه هنر بیشتر در چه زمینه ای بود؟

ابراهیم خوش صدا بود و به خاطر همین سرگروه سرود و تک خوان بود. در نمایش های مدرسه هم بازی می کرد. قاری و دعا خوان هم بود. خطش هم زیبا بود. سید نظام الدین حسینی هم کلاسش که الان از خطاطان برجسته است می گفت با ابراهیم در هنر خطاطی رقابت داشتیم. روزی آمد مدرسه تا دست راستش شکسته و گفتم این بار من نمره خطم بهتر از او خواهد شد اما ابراهیم با دست چپ هم مثل دست راست می نوشت.

آخرین باری که به جبهه رفت شما در جریان رفتنش قرار گرفتید ؟

نه . پانزده روز از تعطیلی عید نوروز گذشته بود. صبح روز شنبه ابراهیم با مجید خواستند از درازی به دانش سرای خورموج بروند.

همان طور که ساکش را می بستم گفتم :«تو که میخوای بری مدرسه لباسای نویی که برای عید دوختی بپوش.»

گفت :«نه فقط یکی از لباسام می برم.»

دستم می داد و برایش کنار می گذاشتم. آن زمان چند متر پارچه را مدرسه داده بود تا لباس بدوزند و حدود هفتصد تومان حقوقش بود که دویست و پنجاه تک تومانی پول برق آمده بود که با قبضش توی ساکش گذاشتم و هزار و پانصد تومان برای خودش گذاشتم . گفتم شاید عید دلش بخواهد کفشی بخرد.

ساکش را بستم و رفتم چند تا بزی که داشتیم بیرون کنم. وقتی برگشتم ابراهیم نبود از شهربانو پرسیدم :« ابراهیم کجاست ؟»

گفت:«با مجید مدرسه رفته اند .»

فقط پول قبض برق را برداشته بود و از هزار و پانصد تومان فقط سیصد تومان برده بود. بقیه را توی کمد سر جایش گذاشته بود . دنبالش رفتم که بقیه پول را بدهم شاید لازمش بیفتد که دیگر رفته بود.

عصر آن روز مجید تنها برگشت و گفت :« ابراهیم رفت جبهه.»

پرسیدم :« کی رفت با چه رفت»

گفت :«عازم جبهه شدند و قراره فردا بره منطقه .»

درست نفهمیدم چه اتفاقی افتاد که عصر آن روز نتوانستند به جبهه بروند و روز بعدش عازم شدند.

غلام حسین دو روز مرخصی داشت و از قم برگشته بود . گفتم : برود دنبال برادرش ببیند کجاست !؟

غلام حسین که به خورموج رفته بود ابراهیم را در اتوبوس اعزامی به جبهه ندیده بود.

غلام حسین به دانش سرا می رود. از معاون مدرسه آقای حیدر زارعی که می پرسد می گوید : «ابراهیم امروز صبح مدرسه نیامده»

بعدها فهمیدم تا ساک کوچکی که برایش بسته بودم توی ساک دوستش در اتوبوس قایم کرده است و به دوستش گفته بود :«اگراز طرف خانواده ام کسی آمد بگو ابراهیم این جا نیست و مدرسه رفته .»

صبح روزی که ابراهیم به جبهه می رسد ابراهیم را به شلمچه و برادرش عباس را به کردستان انتقال می دهند.

ابراهیم سه ماهی که در جبهه بود مدام نامه می فرستاد . توی جبهه به دوستش غلام رضا مزارعی که هم سنگرش بود و نامه ها و ساک های دوستانشان را جمع می کردند می گوید :« تا فردا چه کسی ساک های خودمان را جمع کند.»

خبر شهادتش چگونه به شما مخابره شد؟

بیست و شش ماه رمضان بود که پاسدارها به خانه مان آمدند. برادرم احمد(میرزا احمد عاشوری)

همراهشان بود. نمی فهمیدم برای چه آمده اند .

غلام حسین مدام می گفت :« محمد صادق هم شهید شده » و از تمام خانواده ای که بچه هایشان

شهید شده بود می گفت. بازهم متوجه نمی شدم پاسدارها برای چه آمده اند . تا وقتی که پاسدارها رفتند برادرم گفت :«فاطمه نامه ی ابراهیم اومده ؟»

گفتم :«دیشب رسیده . نامه ها تاریخش تازه است»

نامه ها را آوردم تا برادرم بخواند. وقتی نامه را خواند شروع کرد به گریه کردن و دست دور گردنم کرد و گفت : «ابراهیم شهید شده.»

صبح روز بعد بنیاد شهید رفتیم. حالم خوب نبود وقتی داخل غسال خانه شدم انگار اتاق روشن شد.

ابراهیم را دیدم انگار تازه از حمام بیرون آمده باشد. اصلا فکر نمی کردم شهید شده باشد. رویش خم شدم. انگار حرکتی کرد یا می خواست مقابلم بلند شود. لبخندی هم زد. نمی فهمم در خاطر من این طور گذشت یا واقعا چنین بود .

سمت زنی که در اتاق بود رفتم گفتم : « پسرم که زنده است شهید نشده.» و دیگر از حال رفتم. فقط شنیدم که گفت :«شهید زنده است»

بعد ها از هم سنگرش غلام رضا شنیدم که گفت : «ماه رمضان بود. ما پشت سنگر بی سیم چی بودیم و با عراقی ها صد متر فاصله داشتیم . صبح برای نماز برگشتیم توی سنگر که نماز بخوانیم . ابراهیم روزه بود. رفت وضو بگیرد من نمازم را تمام کردم ولی ابراهیم دیر کرده بود و توی سنگر نیامده بود .

دنبالش رفتم تا پای منبع آب. همان طور که دست چپش برای مسح روی دست راستش کشیده ترکش خورده است و همان جا افتاده است.»

غلام رضا در بیست و چهار ماه رمضان نامه های ابراهیم را پست می کند . وقتی نامه ها را بعدها برایم خواندند ابراهیم در نامه اش گفته بود این نامه ی آخرمن است.

آیا تا به حال شهید ابراهیم به خواب تان آمده ؟

وقت هایی که دلم برایش تنگ می شود به خوابم می آید ولی خیلی کم.

روز های اول مدام گریه می کردم و می گفتم :«دی رود . ناکام رفتی»

می خواستیم چهلم ابراهیم بدهیم که به خوابم آمد. داخل حیاط شد و یک ملائکه همراهش بود. سلام کرد و گفت :

«مادر من به مقام خودم رسیده ام. کجا من ناکام رفتم . هیچ وقت گریه نکن.»/